X
تبلیغات
نقد متفاوت از فیلم

نقد متفاوت از فیلم

نقدی بر فیلم های ضد اسلامی و صهیونیستی و فیلمهای ایرانی خاص و فیلمهای زیبای سینما

تیتر

اهمیت رسانه و بویژه سینما در جهان آنقدر زیاد است که سردمداران صهیونیسم را از سال‌ها پیش بر آن داشت تا با سرمایه‌گذاری هنگفت، قلب سینمای جهان یعنی هالیوود را تصاحب کنند. هم‌اکنون حدود 90 درصد از هالیوود در اختیار یهودیان است؛ بنابراین تهیه‌کنندگان، نویسندگان و کارگردانان صهیونیسم با تسلطی که بر کل هالیوود دارند، به طور دقیق نظارت دارند تا چیزی بر خلاف میل آن جریان فکری ـ سیاسی تمامیت‌خواه تهیه و تولید نشود.

«مصطفی عقاد» کارگردان فیلم معروف «محمد رسول الله (ص)» از کارگردانان مسلمانی است که توانست سالها محیط هالیوود را تجربه کند. او در این باره می‌گوید: در هالیوود همه چیز کنترل می‌شود، حتی موضوع فیلم‌ها؛ در آنجا همه‌کاره تولیدکنندگان و تأمین‌کنندگان مالی صهیونیسم هستند. آنها حتی هرگز اجازه مطرح کردن موضوعی خلاف نظرشان را به کارگردانان مستقل نمی‌دهند.
به عنوان نمونه‌ای از این صاحبان زر و زور می‌توان به «رابرت مرداک» صاحب شرکت عظیم رسانه‌ای «نیوز گرپورشین» صهیونیسم استرالیایی الاصل اشاره کرد که به تنهایی صاحب یک چهارم رسانه‌های دیداری، شنیداری و نوشتاری جهان است! همین طور «استیون اسپیلبرگ» که سال‌هاست مهمترین فیلم‌های نژادپرستانه را با بهترین شیوه‌های هنری در هالیوود تولید می‌کند (همچون فهرست شیندلر و جنگ ستارگان).

صهیونیست‌ها سینما را ساحل نجات خود و مهمترین وسیله برای حفظ حافظه تاریخی یهودیان و گسترش ارزش‌های مادی می‌دانند . از این‌رو همواره تلاش می‌کنند تا به کمک این رسانه مدرن و با تولید آثار پرمخاطب، به شیوه‌ای هنرمندانه اندیشه‌های خود را در ذهن مخاطب القا نمایند.

از مقوله‌های بسیار مهم و حیاتی که همواره صهیونیست‌ها تلاش کرده‌اند تا به بهترین نحو، آن را وارد مقوله سینما کنند، موضوع آخرالزمان است. بر پایه تعالیم اسلامی که در فرهنگ مهدویت متجلی می‌شود، زمانی ـ که هیچ کس از آن آگاهی ندارد ـ مهدی (عج) فرزند امام حسن عسکری (ع) یازدهمین امام شیعیان ـ که در غیبت به سر می‌برد ـ ظهور می‌کند و پس از جنگ‌های طولانی با سردمداران زر و زور و نفاق، سرانجام جهان را در گستره عدل خود درنوردیده و حکومت صالحان را عملی می‌کند.

این باور باعث شده تا فرهنگ پویای مهدویت در اندیشه شیعه، بر جان جهان غرب و در رأس آن صهیونیسم هراسی بیفکند. از این‌رو آنان نیز تلاش می‌کنند تا به هر نحوی در آثار خود این اندیشه را در منظر جهانیان مخدوش و یا کمرنگ نمایند.این بار سینمای هالیوود با خلق اثری جذاب، دیدنی و مهیج به نام «2012» که دربرگیرنده زیباترین تکنیک‌های سینمایی است، تلاش کرده تا به جنگ با فرهنگ مهدویت و اندیشه پویای شیعیان درباره آخرالزمان بیاید.


تا موفقیت راهی نمانده است

شکل زیر راکلیک کنید


به انچه می خواهید دست خواهید یافت به امید حق
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 16:7  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

بررسی فیلم ضد ایرانی و مبتذل

بررسی فیلم مبتذل و ضد ایرانی ” شرایط- Circumstance ” فیلمی که تماما خلاف واقعیات موجود در ایران را به تصویر میکشد   فیلم مبتذل و ضد ایرانی “شرایط” Circumstance – این فیلم نگاهی دارد به خانواده ای نوگرا در تهران. فیلم زندگی دختر شانزده سالۀ این خانواده، عاطفه و دوست او شیرین را نشان می‌دهد که پدر و مادرش به دلیل مخالفت با حکومت ایران اعدام شده‌اند.در این فیلم که به زبان فارسی ساخته شده به ترویج همجنسگرایی، زیرسئوال بردن احکام شرع اسلام و تعصب و حیای جامعه ایرانی پرداخته شده است… این فیلم به دلیل تمایلات همجنسگرایی موجود در آن، ابراز شخصیت، و پرداختن موانع به اصطلاح فرهنگی در ایران، توجهات زیادی را در جشنواره ساندنس ۲۰۱۱ آمریکا به خود جلب کرد. کارگردان فیلم، که یک زن ایرانی‌الاصل متولد آمریکاست، این فیلم را در لبنان ساخته است. وی به رویترز اظهار داشته است: «امیدوارم با این کار زمینه‌ جدیدی در سینمای ایران به وجود آورده باشم. این فیلم به مسائل زیادی می‌پردازد که سینمای ایران قبلا به آنها توجهی نداشته است از جمله تمایلات جنسی، مذهب، تعصب، عقده‌های روحی. بعید است که در ایران به این فیلم نگاه مثبتی داشته باشند چون عنصر مقاومت را در جوانان ایرانی و تلاش و آرزوی آنها برای عبور از موانع و محدودیت‌ها را به نمایش می‌گذارد.» بارها پیش آمده فیلمی را مشاهده کرده ایم که در آن به فرهنگ و زندگی مردم دیگر نقاط دنیا پرداخته می شد یا به زبان ساده تر، از آن انتقاد می کرد. به عنوان مثال چند سال پیش فیلمی کمدی با عنوان « بورات » ساخته شد که در آن مردی به نام بورات از کشور قزاقستان به آمریکا می آمد و عاشق پاملا اندرسون می شد!. اگرچه « بورات » فیلمی کمدی بود اما دقایق ابتدایی فیلم که جامعه عقب افتاده و مهمتر از همه، فرهنگ ضعیف مردم قزاقستان را به تصویر می کشید ، توهین آشکاری بود به مردم قزاقستان ( هرچند آنها چندان واکنشی به این فیلم نشان ندادند! ). به خاطر دارم در آن زمان هرکسی که « بورات » را تماشا می کرد، مردم قزاقستان را به تمسخر می گرفت و حتی کار به جایی کشیده شده بود که برای مثال یک ملت عقب افتاده، همیشه از مردم قراقستان نام برده می شد!. 

حالا فیلمی با نام « شرایط » اکران شده که اگرچه جدی و مصمم است، اما تصویری خلاف واقع از آنچه که در کشورمان وجود دارد ارائه کرده است. شاید خیلی از شماها به من ایراد بگیرید که به دلائل مختلف در حال انتقاد از این فیلم هستم و آن را کوچک می دانم ، اما باید خدمتتان عرض کنم که « شرایط » در بهترین حالت ممکن یک فیلم به شدت متوسط است که فقط به درد جناح های چپ سیاسی و یا کلا کسانی که همیشه با همه چیز مخالف هستند می خورد!.فیلم مغلطه ایی است از انواع و اقسام مشکلات که همه آنها در یکجا جمع شده اند. دین و مذهب ، همجنسگرایی، سرکوب ، آزادی و موضوعاتی از این دست، در فیلم « شرایط » به شکل کاملاً مضحک و ناشیانه ایی مورد بررسی قرار گرفته است. « شرایط » درباره دختری به نام عاطفه ( نیکول بوشهری ) و دوست صمیمی اش شیرین ( سارا کاظمی ) است. این ۲ با یکدیگر بسیار صمیمی و راحت هستند؛ آنها مدام سربه سر همدیگر می گذارند و گهگاهی هم شوخی های ناجور انجام می دهند!. عاطفه و شیرین عاشق این هستند که به جشن های شبانه بروند و در آنجا یک دل سیر برقصند و مشروب مصرف کنند و … بعد از مدتی این ۲ در می یابند که احساساتشان کمی فراتر از ۲ دوست معمولی است و به همین جهت یک شبه رابطه فیزیکی را هم به دوستیشان اضافه می کنند!. پدر عاطفه فردی ثرتمند و روشنفکر به نام فیروز ( سهیل پارسا ) و مادرش هم یک جراح به نام آذر ( نسرین پاک خو ) است. مادر عاطفه علی رغم اینکه می داند دخترش تشنه آزادی است اما به او می فهماند که باید خودش را با شرایط وفق دهد و به عبارت ساده تر به او می گوید که ” بشین سر جات!”. عاطفه برادری هم به نام مهران (رضا سیکسو صفائی ) دارد که به تازگی به کمک موسسه توانبخشی موفق به ترک اعتیاد شده و حالا بصورت کاملاً سالم به نزد خانواده اش بازگشته است. مهران در گذشته یک نوازنده موسیقی بوده اما اکنون بجای ادامه دادن رشته تخصصی اش، تصمیم می گیرد تا یک آدم مذهبی خشک باشد و به نیروی امنیت اخلاقی بپیوندد تا با زنان و مردان هنجار شکن جامعه مبارزه کند!. مهران که از رفتارهای آزادی خواهانه! خواهرش آگاه است، او را آزار می دهد و مدام به او اعلام می کند که وی یک هرزه است!. اما اوضاع زمانی بدتر می شود که مهران عاشق دوست عاطفه یعنی شیرین می شود و این در حالی است که عاطفه و شیرین همجسگرا هستند و… مریم کشاورز، کارگردان این فیلم فارغ التحصیل دانشکده فیلم نیویورک بوده و بیشتر عمر خود را هم در خارج از ایران زندگی کرده است. اصلی ترین ضعف فیلم هم به این موضوع بر می گردد که کارگردان هیچ تصویر واضحی از جامعه کنونی ایران نداشته است و تمام موضوعاتی هم که در فیلم به آن پرداخته می شود ، رنگ و بویی کاملا کهنه و غیرواقعی

دارد!. 874wbhko6vhl1hus2yo51 بررسی فیلم ضد ایرانی و مبتذل

تصویر جامعه کنونی ایران در « شرایط » هیچ ارتباطی با جامعه امروز ایران ندارد. در فیلم دختران سوار بر ماشین خود در حال تردد در خیابان هستند که ناگهان ماشینی به آنها نزدیک می شود و آنها فریاد می زنند : کمیته!!. در عجبم که چطور خانم کشاورز که مدعی هستند در ایران هم زندگی کرده اند، به این نکته توجه نکرده اند که مسائلی نظیر کمیته مدتهاست که دیگر وجود خارجی ندارد. یا در صحنه ایی ما شاهد این هستیم که در رادیو این خبر به این شکل خوانده می شود : برادران سپاه یک گروه ضد انقلاب را دستگیر کردند!. به نظرم اطلاعاتی که سرکار خانم کشاورز از ایران داشته اند ، همگی مربوط به پدر و مادر محترمشان بوده که در اوایل دوران تشکیل جمهوری اسلامی در ایران زندگی می کردند، زیرا تقریباً تمام دیالوگ های فیلم رنگ و بویی متعلق به دهه ی ۶۰ دارد. « شرایط » حتی در بحث تعریف شخصیت ها هم دچار تناقضات فراوانی است. به عنوان مثال رئیس بسیج که مهران برای آنها کار می کند، فردی مذهبی و خشک است اما در لحظاتی از فیلم، مهران وی را به یک پارتی که مملوء از مشروبات الکلی و خانمهای بی حجاب است، دعوت می کند و حیرت ما تماشاگران ایرانی را بر می انگیزد!یا در یک صحنه ای دختران را می بینید که در حال راه رفتن در خیابان هستند و نقاشی پشت شان و ماشین های در خیابان کاملا برعکس چیزی که می بینیم است … 9n0h5rlr933gi7f2g8v21 بررسی فیلم ضد ایرانی و مبتذل

در کل باید عرض کنم که از این نوع گاف ها به شکل کاملاً آزاردهنده ایی در فیلم خواهید یافت. مشکل دیگر « شرایط » این است که خودش هم تعریف درستی از جامعه آزاد ندارد. تمام حرف خانم کشاورز در این فیلم این بوده که اگر به پارتی بروید و توی سر و کله همدیگر بزنید، آزادید!. این نوع نگرش خام به مشکلات جامعه ایران باعث شده تا « شرایط » در لحظاتی حتی برای تماشاگر خنده دار به نظر برسد. اینکه در یک پارتی ملت از سر و کول هم بالا بروند، به سمت همدیگر مشروب پرتاب کنند و… موقعیتی نیست که در ایران مقبولیت چندانی داشته باشد. از طرفی دیگر تصویری که خانم کشاورز در این فیلم به تماشاگر خارجی ارائه داده این است که عموم مردم ایران انسانهای خشن و بی روحی هستند که فقط قصد آزار و اذیت دیگران را دارند!. یکی از مهمترین مسائلی که در نقد یک اجتماع صورت می گیرد این است که افکار مردم را به شکل واحد دسته بندی نمی کنند و در اصل از نفوذ عقاید و باورهای مردم درصد می گیرند و… در واقع می خواهم بگویم که خانم کشاورز در این فیلم انتقادی برخلاف رویه معمول، نتوانسته نگاهی منتقدانه به جامعه ایران داشته باشد و به جای آن ترجیح داده تا دیدگاه شخصی اش را در مورد ایران به معرض نمایش قرار دهد . حتی دیالوگ های سیاسی بازیگران فیلم هم بسیار خام و ابتدایی از زبان شخصیت ها خارج می شود. مطمئن هستم که ایرانیهای داخل ایران به خوبی می توانند تشخیص دهند که جنس دیالوگ گویی های فیلم کاملا یک طرفه و به دور از نقد منصفانه صورت گرفته است. لوکیشن فیلم یکی دیگر از دلائلی است که مخاطب ایرانی با « شرایط » ارتباط برقرار نمی کند. « شرایط » با توجه به عدم امکان فیلمبرداری در ایران، در لبنان فیلمبرداری شده است. در ابتدای فیلم گفته می شود که محل وقوع اتفاقات فیلم شهر تهران است اما شما می توانید در این فیلم انواع دکورهای عربی را در شهر بیابید. مردم در این شهر با ماشین های اروپایی رفت و آمد می کنند و حتی یک پیکان هم در خیابان پیدا نمی شود!.مشکل اینجاست که حتی شکل لباس پوشیدن شخصیت های فیلم هم چندان به ایرانی ها شبیه نیست. تنها نکته قابل توجه در « شرایط » روابط بین عاطفه و شیرین است. البته این را هم باید اضافه کنم که جنس رابطه این دو چندان ایرانی نیست، به همین دلیل اتفاقاتی هم که در بین آنها رخ می دهد چندان برای تماشاگر ایرانی قابل لمس نیست. اینکه عاطفه و شیرین به دلیل مشکلات جامعه به همجنسگرایی رو بیاورند ، چیزی است که فقط از تفکرات یک کارگردان که هرگز در ایران زندگی نکرده خارج می شود!. با این حال همانطور که گفتم این بخش از فیلم حداقل قابلیت تماشا دارد. یکی از اتفاقات تازه در فیلمسازی ایرانی که به نظر می رسد در آینده هم پررنگ تر شود، بحث استفاده از زبان تند و نمایش صحنه های جنسی است . من فیلمهای زیادی که در وصف ایران ساخته شده دیده ام که همگی آنها در این فرهنگ مشترک بودند که شخصیت هایشان با زبان رکیک با یکدیگر صحبت نمی کردند. این حقیقتی است که در جامعه ما مردم در یک جمع یا هنگام صحبت با جنس مخالف هرگز از زبان رکیک استفاده نمی کنند اما در « شرایط » به هیچ عنوان این شرایط حاکم نیست. در این فیلم شخصیت ها به شکل کاملا خجالت آوری با الفاظ رکیک تکلم می کنند. مشکل دیگر « شرایط » ، نمایش بی پروای صحنه های جنسی است که حداقل من اولین بار است با چنین غلظتی در یک فیلم ایرانی شاهد بوده ام. خیلی نمی خواهم به این موضوع بپردازم اما آیا ما به مرحله ایی رسیده ایم که باید همسو با سینمای جهان از صحنه های جنسی در فیلمهایمان استفاده کنیم؟ خدا بخیر

کند!.

16 بررسی فیلم ضد ایرانی و مبتذل 24 بررسی فیلم ضد ایرانی و مبتذل در پایان باید بگم که « شرایط » تلاشی ناشیانه برای به تصویر کشیدن مشکلات داخلی جامعه ایران بوده است. مریم کشاورز سعی داشته در « شرایط » مشکلات جوانان را زیر ذره بین ببرد و به دنیا نشان دهد که مشکلات جوانان ایرانی چیست. اما نهایت مواردی که خانم کشاورز توانسته به آن فکر کند این است که ” جوانان مواد مخدر می خواهند ، پارتی می خواهند ، فرار از مدرسه می خواهند ، همجسگرایی می خواهند و… “. باید یک خسته نباشید بزرگ به خانم کشاورز بابت این قدرت درک از جامعه تقدیم کنم و امیدوار باشم که ایشان در آینده دید اجتماعی شان را نسبت به جامعه کنونی ایران کمی گسترش دهند. « شرایط » همانطور که گفتم برای کسانی ساخته شده که کلاً مخالف با ایران هستند. ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که خانم کشاورز پیش از ساخت این فیلم با مسئولین جشنواره ساندنس درباره ساخت این فیلم صحبت کرده بود و آنها هم اعلام کردند که خانم کشاورز را حمایت خواهند کرد!. خب نتیجه تعامل این ۲ را می توانید در فیلم « شرایط » ببینید؛ شخصیت های ایرانی، رابطه جنسی آمریکایی!.

بیشتر بازیگران فیلم « شرایط » برای اولین بار است که در جلوی دوربین قرار گرفته اند. نیکول بوشهری و سارا کاظمی دو بازیگر جوان این فیلم هستند که کاملاً مشخص است هرگز در عمرشان ایران را ندیده اند. تنها بازیگری که در « شرایط » کارش نسبت به بقیه قابل قبول تر است ، رضا سیسکو صفائی است ( این کلمه سیسکو بدجوری عجیب و غریب هست! ). شاید اگر یک ایرانی نبودم می توانستم از این فیلم لذت ببرم و برای ایرانیهای بیچاره تاسف بخورم ، اما من یک ایرانی هستم و بر حسب اتفاق در جامعه ایران هم بزرگ شده ام!. من نمی توانم به جزییات فیلم بی توجه باشم و صرفاً به داستان اصلی فیلم توجه کنم. کافی است نگاهی به نقدهای منتقدان خارجی درباره این فیلم بیندازید تا با واژه هایی نظیر ” یک فیلم از یک بدبختی بزرگ ” ، ” ایران عقب افتاده ” و… بسیاری دیگر از جمله ها روبرو شوید. اصلی ترین دلیل مقبولیت چنین فیلمهایی در سرتاسر جهان این است که ایران مدتهاست نتوانسته در سینما حرفی برای گفتن داشته باشد و تا مادامی که چنین باشد، باید فیلمهایی نظیر « شرایط » را تماشا کنیم و از اینکه مردم دنیا به ما بخندند شرمسار باشیم. به نظرم زمان آن رسیده که از سینماگران داخلی نظیر اصغر فرهادی بیشتر حمایت کنیم تا شاید حداقل بتوانیم خودمان را در دنیا با چهره ایی بهتر و متمدن تر نشان دهیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:45  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

قسمت دوم فیلم ضد ایرانی 300 فیلمی ضد ایرانی به نام تخت گاه هيچکس این بار در ایران

کارگردان: گروهک تجزیه طلب پانترک

سرمایه گذار: موساد

ناصر بناکننده یکی از عناصر حزب توده است که با نام جعلی ناصر پورپیرار از سال 1379 شروع به انتشار کتاب­هایی بی­پایه و اساس علیه تاریخ ایران پیش و پس از اسلام نموده است. وی دارای مدرک دیپلم بوده و هیچ تخصصی درباره تاریخ و باستان شناسی ندارد!

وی به دلیل کلاهبرداری از حزب توده اخراج شده است و مدتی پس از انقلاب به جرم جاسوسی برای بلوک شرق در زندان به سر برده است. در پرونده درخشان این فرد فرزند کشی خودنمایی می­کند که نمایانگر روح مریضش می­باشد.

ناصر بناکننده (پورپیرار) نه تنها با تاریخ ایران کینه­توزی مرض گونه دارد بلکه در جای جای کتاب­هایش نتوانسته است عمق نفرت خود را از شیعه پنهان نگهدارد.

جای بسی تاسف است که برخی آزادی بیان را با آزادی توهین به مردم با فرهنگ ايران، اشتباه گرفته و برای خشنود کردن اربابان صهیونیست خود از هیچ توهینی به مردم ایران رو گردان نیستند.

به عنوان نمونه:

- نام فارس را بر گرفته از پارس سگ می­داند.

- وی رزمندگان و شهیدان هشت سال دفاع مقدس را با آدم کشان مقایسه کرده و صدام را قهرمان عرب خطاب می­کند!

- کوروش را که دوست دشمنش به نیکویی یاد کرده­­اند و مفسران عظمای قرآن کریم او را ذوالقرنین قرآن دانسته­اند ، به پیروی از پانعربها،  خونخوار معرفی می­کند.

- پادشاهی هخامنشیان را دست نشانده یهود خطاب می­کند.

- از روی خواب و خیال می­گوید که پس از داریوش یا خشایارشا! تا زمان صفویه کسی در ایران زندگی نمی­کرده است!!! و تمام مردم ایران را هخامنشیان کشته بوده­اند!!!!! یعنی 2000 سال ایران خالی از سکنه بوده است!

- پادشاهی اشکانیان را منکر شده و آنها را تعدادی یونانی فرار کرده از دست رومیان ­می­داند!!!

- پادشاهی ساسانیان را دروغین و ساخته یهود می­داند و می­گوید تمام کتیبه­ها و بناهای آنها را یهودیان ساخته­اند!

- زرتشت و دین زرتشتی را منکر شده و آنها را ساخته کمپانی هند شرقی می­داند!!!!

- سلمان فارسی را دروغین دانسته و ساخته یهود می­نامد!!

- هم زمان با اینکه معتقد است ایران تا زمان صفویه خالی از سکنه بوده است، بیان می­کند که زبان فارسی در دربار سامانیان ساخته شده است!!!!!!!

- گسترش شعر در زبان فارسی را در نتیجه تلاش یهود برای گسترش زبان فارسی دانسته و معتقد است خدا شعر را حرام کرده است اما مفسران قرآن برای حمایت از یهود آن را پنهان نگهداشته­اند!!!!

- مفسران قرآن را در خدمت اهداف یهود می­داند.

- فردوسی و شاهنامه را جعلی می­نامد.

- مولوی بلخی را یهودی می­نامد!

- و در آخرین خطابه جانانه اعلام داشته­اند که حافظ و دیوانش جعلی هستند!!!!

- وی موذیانه با بیان “در سرزمینی که تا 500 سال پس از اسلام، مسجدی هم برای عبادت روزمره نیست، این همه امام زاده از کجا سر برآورده اند و یا امین و مامون در کجای خراسان نماز جمعه به پا می کرده اند، مگر مسلمان نبوده اند؟ (پورپیرار 30/مهر 1385)” حضور  و بارگاه ملکوتی امام هشتم شیعیان جهان را زیر سوال می­برد!!!

.- بناکننده (پورپیرار) معتقد است که تخت جمشید یک زیگورات ایلامی بوده است!!! و باستان شناسان یهودی به دروغ آنجا را هخامنشی می­نماند. او معتقد است که لوحه­های تخت جمشید که در دانشگاه شیکاگو قرار دارد متعلق به تمدن ایلام است و باستان شناسان یهودی آنها را دزدیده­اند تا مشخص نشود تخت جمشید زیگورات بوده است!!!!!!

جای تاسف است که افرادی مثل مهندس عباس سلیمی نمین با حمایت بی قید و شرط از چنین فرد وابسته­ای، آب به آسیاب ایران ستیزان ریخته و آبروی خود را به حراج می گذارد.

مگر ايشان شيعه نيستند که از دشمن شيعه حمايت مي کنند؟!

.ایشان با مصاحبه­های مشکوک تلاش دارند به گونه­ای مسئولان را وادار به حمایت از نظرات تفرقه افکنانه پورپیرار کنند. به عنوان نمونه بخوانید.  خوشبختانه مسئولین بخش فرهنگی نظام هوشیار بوده و به مجموعه رفتار او پاسخ منفی نشان داده­اند، که نمود آن در خشم سلیمی نمین از مسئولین سازمان میراث فرهنگی نمودار است.

نگاهی مختصر به نظرات پورپیرار، به روشني مریض بودن این فرد را نمایان می­کند ولی نباید ما را از عکس العمل به اعمال هدفمند تفرقه افکنان، منصرف کند.

در این روزها ناصر بناکننده (پورپیرار) با همکاری چند تن از اعضای گروهک تجزیه طلب پانترک اقدام به مصاحبه­ای کرده که نام آن را فیلم گذاشته است! تا به خیال خود تمدن ایرانی را جعلی معرفی کند.

اگر چه لازم است دستگاه­های مربوطه نسبت به اقدامات ضد امنیتی این گروهک تجزیه طلب واکنش بایسته نشان دهند، ولی برای روشن شدن ذهن شما و اینکه بدانید نظرات او از چه قماشی است، بخشی از فیلم به اصطلاح تخت گاه هبچکس را برای شما می­گذارم تا عمق بی سوادی و در عین حال کینه توزی این گروهک را درک کنید.

نکته بامزه اینجاست که دوست گرامی جناب آنتی پورپیرار این یاوه­ی بناکننده (پورپیرار) را با دقت کامل پاسخ داده و مشت محکمی بر دهان ایران ستیزان زده بودند. عجیب است که گروهک تجزیه طلب پانترک با علم به این موضوع این بخش از فیلم را تصحیح نکرده است. صد البته اگر قرار به تصحیح باشد چیزی جز سلام و علیک مصاحبه کننده و مصاحبه شونده باقی نمی­ماند!

این فیلم قرار است با حمایت گروهک تجزیه طلب پانترک و حقوق بگيران موساد در باکو نقش نسخه ایرانی فیلم 300 را بازی کند.

به بخشی از فیلم ضد ایرانی تخت گاه هیچ کس توجه کنید تا بدانید پورپیرار هیچ نمی­داند:

بخشی از فیلم را اینجا نگاه کنید (همراه با نقد اين قسمت)

بخشی از فیلم را اینجا دانلود کنید (همراه با نقد اين قسمت)

از آنجاییکه تارنمای پورپیرار فیلتر شده است، برخی از اعضای گروهک تجزیه طلب به یاری وی شتافته و برایش سایتهای جدیدی افتتاح کرده­اند. فیلم ضد ایرانی تخت گاه هیچکس در تانماهای گروهک تجزیه طلب پانترک قابل دریافت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:43  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

مستند ایرانیوم

ایرانیوم نام فیلم مستندی است که توسط رافائل شور - یک محافظه کار خاخام اسرائیلی – کارگردانی شده است. صندوق کلاریون تولیدکننده مستند جهاد سوم، در جدیدترین پروژه “ایران هراسی اتمی” با تلفیق دو واژه ایران و اورانیوم، مستند “ایرانیوم” را ساخته که ایران را خطرناک‌ترین تهدید اتمی جهان معرفی کرده است.کارگردان ایرانیوم، ایران را به عنوان یک خطر هسته ای برای جامعه جهانی معرفی کرده است. در سایت اختصاصی این فیلم مستند ادعا شده است:«از شروع انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ ایران دشمنی تمام عیاری را برای غرب به نمایش گذاشته و با ایدئولوژی افراطی خود بیشتر از ۳۰ سال است که جهان را تهدید می‌کند و ما معتقدیم که این مستند مهمترین و به موقع‌ترین فیلمی است که ما می‌توانیم درحال حاضر بسازیم. »

شهره آغداشلو بازیگر ایرانی الاصل مقیم آمریکا که پیش از این فیلم ضد ایرانی سنگسار ثریا میم را در کارنامه خود داسته است، اینبار در مستند ایرانیوم، در مقام راوی قصد دارد جهان را نسبت به خطر ایران و ایرانی هشدار بدهد. آغداشلو پیش از انقلاب با  فیلم هایی مثل “گزارش” و “سوته دلان“  به شهرت رسید و در ۱۹۷۸ پس از خروج از کشور به انگلیس رفت و سپس از آنجا به لس آنجلس نقل مکان کرد. او پس از انقلاب با بازی در فیلم های سنگسار ثریا میم، فصل چهارم سریال ۲۴ و  خانه­ی صدام و خانه ای از شن و مه فعالیت خود را ادامه داد.

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

 

 

مدت زمان: ۵۶ دقیقه

کاری از: صندوق کلاریون (Clarion Fund)

کارگردان: رافائل شور (خاخام صهیونیست) (Raphael Shore)

راوی: شهره آغداشلو

منبع فایل: آخرالزمان

در این مستند با مجموعه‌ای از افراد همچون “آر. جیمز وولسی“ (R. James Woolsey) رئیس سابق سازمان اطلاعات مرکزی(CIA)، “الیوت انجل” (Eliot Engel) نماینده دموکرات در کنگره، “مایکل لدین” (Michael Ledeen) متخصص ایران در شورای روابط خارجی، “برنارد لوئیس” (Bernard Lewis) از دانشگاه پرینستون، “سناتور جان کیل” (Jon Kyl) نماینده جمهوری‌خواهان از آریزونا، مصاحبه شده است که در هر مصاحبه هر کدام با اظهار کردن صحبت‌هایی چنین وانمود می‌کنند که ایران قصد دستیابی به سلاح هسته‌ای دارد. اما نکته جالب در این مصاحبه‌ها حضور تعدادی ایرانی خائن در این پروژه ایران­هراسی است. اسامی مصاحبه‌شونده‌های ایرانی دراین فیلم ۵۶ دقیقه‌ای بدین شرح است:

«محمدمحسن سازگارا» روزنامه‌نگار ایرانی: سازگارا از مقامات سابق ایران و یکی از مخالفان و فعالان سیاسی مقیم آمریکاست. وی عضو مدعو برنامه «آزادی بشر» (Human Freedom) در موسسه بوش بوده و سمت‌هایی نیز در موسسه سیاست خاورنزدیک در واشنگتن، دانشگاه ییل و هاروارد داشت.

«امیر فخرآور» روزنامه‌نگار ایرانی: فخرآور نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است که چندین بار در ایران زندان رفته است. وی شورای مرکزی جنبش آزادی ایران را پایه‌گذاری کرد و در حال حاضر به‌عنوان دبیرکل اتحادیه دانشجویان ایران فعالیت می‌کند.

«ماندا زند اروین» رئیس و از پایه‌گذاران اتئلاف زنان ایرانی: زند اروین نویسنده و از فعالان حقوق بشر است که در ایران متولد شده و هم‌اکنون رئیس و از بنیانگذاران ائتلاف زنان ایرانی است. پیش از فرار از ایران، زند اروین در وزارتخانه‌های دولت ایران پست‌های کلیدی داشت.

ساخت این مستند در شرایطی است که رژیم اشغالگر قدس و بعضی از کشورهای اوپایی و آمریکا هزاران بمب هسته ای در انبار های خود ذخیره دارند و در تاریخی نه چندان دور از این گونه سلاح ها استفاده هم کرده اند! و هزاران نفر از مردم دنیا را از بین برده اند و اختلالات و بیماری های لاعلاجی را حتی در نسل های بعدی این قربانیان سبب شده اند حال با استفاده از تبلیغات مختلف خواستار ایجاد جنگ روانی علیه برنامه صلح آمیز هسته ای جمهوری اسلامی ایران هستند.

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

تهیه کنندگان این مستند ادعا کرده اند:

فیلم ایرانیوم اصول انقلاب را توضیح می‌دهد و به صورت تصویری دشمنی و خشونت ابراز شده توسط رهبران ایران را به نمایش می‌گذارد، فیلم به طور مستند نیات سوء رفتاری رژیم نسبت به شهروندان را به ترتیب تاریخی شرح خواهد داد و استفاده رژیم از ترور در خارج برای تحمیل کردن ضربات مرگبار نسبت به دشمنان خودساخته را به تصویر می‌کشد.”

تهیه کنندگان مستند ایرانیوم همچنین مدعی شده‌اند:

توسعه برنامه هسته‌ای ایران فقط به خطرات بزرگ قبلی ایران اضافه می‌کند، سناریوهای تهدیدات متعدد مطرحشده از طریق یک ایران هسته‌ای نیز کاملا واقعی و وحشت‌انگیز است، در تمام این مدت، قدرت‌های غربی و به ویژه آمریکا نسبت به مقاصد سوء رژیم ایران هشدار داده‌اند اما در عین حال بانک‌های غرب، شرکت‌ها و حتی دولت‌ها به خاطر میادین نفتی و دیگر منافع اقتصادی از انقلاب ایران حمایت کردند.”

در پایان این مستند ادعا شده است:

“با مدارکی که پشت ایدئولوژی اسلامی رهبران ایران است، “ایرانیوم” سناریوهایی را که ممکن است در صورت هسته‌ای شدن این کشور تندرو با آن مواجه شویم به تصویر می‌کشد و توضیح می‌دهد. این فیلم یک سری پیشنهادات برای مقابله با این تهدید ارائه می‌کند، فیلم گروه‌های ذی‎نفع و ذی‎نفوذ و تصمیم گیرندگان آمریکا را مورد هدف قرار می‌دهد. بعد از دیدن فیلم، عموم مردم قادر خواهند بود که ذات خطرناک تهدیدات را درک کنند و جنبشی که هدفش جلوگیری از پیشرفت بیشتر نظام ایران و زرادخانه هسته‌ای این کشور است، تقویت شود.”

ریتم این مستند بسیار تند است که در هشت قسمت اصلی روایت می­شود: (توضیحات این بخش از سایت آخرالزمان)

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

قسمت اول: یک انقلاب ( A RECOLUTION)

در این قسمت شرح مختصری از انقلاب با یک زاویه دید متفاوت و عجیب بیان میشود. به طوری که از محمد رضا شاه یک فرد مظلوم می سازد که تنها قصد وی آبادانی کشور است. این جمله که “شاه ایران را به سرعت مدرنیزه کرد” یکی از جملات کلیدی این بخش مستند است. سپس به رهبری آیت الله خمینی (نه امام خمینی) کسی که در این فیلم یک قهرمان میان مردم معرفی می شود مردم قیام می کنند و شاه را از کشور خارج می کنند.

اما کم کم رویه عادی به ناگاه تغییر میکند و در ادامه فیلم سعی می کند امام خمینی را فردی به اصطلاح سنتی جلوه داده شود و برای این کار سعی میشود از افراد سلطنت طلبی که تاریخ مصرفشان گذشته چون امیر فخرآور مصاحبه شود. برای اثبات این فرضیه مضحک مخالفت امام با آمریکا اصرار ایشان به قطع رابطه با آمریکا به معرض دید قرار می گیرد.حتی گریزی به تسخیر لانه جاسوسی زده می شود.

قسمت دوم: یک جمهوری اسلامی ( AN ISLAMIC REPUBLIC )

پس از آن که ذهن مخاطب آمریکایی با این مقدمه (مظلومیت آمریکا و شیطانی بودن سیاست ایران) کم کم آماده همراهی می شود تا هر مطلبی بیان شد بی چون و چرا قبول کند قسمت دوم آغاز می شود. در این قسمت به اسلامی بودن رژیم !!! ایران بسیار تاکید می شود و سخنان امام را به عنوان یک کاریزما میان مردم در مورد اینکه انقلاب باید اسلامی باشد بارها بیان میشود و جوری تصاویر سخنرانی و تظاهرات مردم کنار هم چیده شده اند که به مخاطب القا کنند که مردم گول خوردند.

قسمت سوم: ۳۰ سال ترور (۳۰ YEARS OF TERROR)

از این قسمت به بعد فیلم ریتم تندی به خود می گیرد و با ۱۰ دقیقه مقدمه بلافاصله وارد بحث اصلی می شود. ۳۰ سال ترور !! شاید این از نظر شما یک تعجیل غیر حرفه ای باشد ولی در واقع این اقدام فوق العاده ظریف مهندسی شده است.

KENNETH TIMMERMAN در همان ابتدا بیان می کند که:”اگر شما به دولت تروریست ایران نگاه کنید چیزی که متوجه خواهید شد این است که از همان ابتدای رژیم در ژانویه ۱۹۷۹ آنها تروریسم را به عنوان ابزاری برای سیاست استفاده کردند”.

سپس حزب الله را ساخته دست ایران معرفی می­کند. مخاطب آمریکایی پیش از این به قدری درباره حزب الله مورد شست و شوی مغزی قرار گرفته که این فیلم نیازی نمی بیند حزب الله را به عنوان یک تروریسم معرفی کند، و این نکته مطلبی اثبات شده است. سپس زیرکانه صحنه های خرابه ساختمان ها و گزارشات تلویزیونی را با استرس خاصی نمایش می دهد و تعداد آمریکایی که در این اتفاقات کشته شده اند بیان می کند. تقارن این دو صحنه دل هر آمریکایی را به درد می آورد.

سپس چند حادثه را به نام ایران صادر می کند و ذهن مخاطب را آماده میبیند که بیان کند حادثه ۱۱ سپتامبر با حمایت مستقیم ایران صورت گرفته است. همین کافیست که یک آمریکایی نه تنها از کشته شدن زنان و کودکان در ایران و لبنان توسط عوامل موساد و سیا ناراحت نشود بلکه به نظامیان خود افتخار کند.

صحنه هایی از اعدام زنی در ایران و به دنبال آن صحنه های مقابله نیروهای امنیتی با اغتشاشگران سال ۸۸ و سپس سنگسار زنی در ایران و بلافاصله پس از اینکه ترس به جان مخاطب افتاد صحنه ای از سان دیدن فرمانده کل قوا از نیروهای ارتشی روش خوبی برای تخریب شخصیتی وی است. در بینابین فیلم چندین بار سخنانی از دکتر احمدی نژاد، امام خمینی و مقام معظم رهبری در رابطه با لزوم نابودی اسرائیل و آمریکا نمایش داده می شود تا تشویش ذهن نسبت به عدم ارائه مدرک در مورد این فرضیات آرام یابد.

قسمت چهارم: گسترش محور (THE WIDENING AXIS)

همان گونه که از نام این قسمت مشخص است محوریت این قسمت روی مبحث صدور انقلاب در سرتاسر دنیا اشاره دارد و این امر را یک تهدید نسبت مردم جهان و بخصوص آمریکا می داند.

قسمت پنجم: ادامه برنامه هسته ای ( GOING NUCLEAR)

در این بخش به دلیل کمبود فرضیه، فیلم به فرضیه های مضحک من دراوردی روی می­آورد تا این را یک تهدید برای رویای آمریکایی (AMERICAN DREAM) معرفی کند. از جمله این فرضیه ها معرفی ایران به عنوان آغازگر جنگ تحمیلی و عدم نیاز ایران به انرژی اتمی با توجه به منابع غنی نیرو !!! و … است.

قسمت ششم: جهانی تحت تهدید ( A WORLD UNDER THREAT)

پس از اینهمه فلسفه بافی اکنون تهدید بزرگی با نام برنامه هسته ای ایران معرفی می­شود و مجدد به سخنرانی هایی مبنی بر لزوم نابودی اسرائیل و آمریکا تاکید می شود و ابراز می شود که هدف اصلی جمهوری اسلامی حمله به این دو کشور است.

این بخش دارای یک نکته بسیار حائز اهمیت است. البته می توان نام این نکته را یک گاف بزرگ هم نامید. در این بخش برای آنکه مخاطب هیچ شک و شبهه ای به دل خود راه ندهد با یک حرکت شیطنت امیز و البته آماتور این دو تصویر را به دنبال هم نمایش داد.

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / Iranium Documentary

تصویر زیرین برای همه ما آشنا ست. اما ارتباط آن با تصویر بالا چیست؟

حضرت روح الله پس از ترور شهید مطهری در یک سخنرانی تاریخی و معروف فرمود : ” این نهضت باید زنده بماند ، و زنده ماندنش به این خونریزی هاست. بریزید خون ها را . ملت بیدار تر می شود. بکشید ما را … “

اما حرکت شیطنت آمیز این فیلم در این قسمت است که این صحنه جنایت را با تکه اول سخنرانی پشت سر هم آورده است. ” بریزید خون ها را !!!!” ” Come and bleed for us” . امام این سخن را خطاب به عوامل تروریستی اوایل انقلاب فرمودند و منظورشان این بود که هر قدر مردم ما را ترور کنید بیشتر آگاه میشوند. اما این زیرنویس موزیانه به این معناست که : برای ما خون بریزید. زنده ماندن این نهضت با این کشت و کشتار های ما محقق می گردد. و در این صورت است که رابطه عجیبی با تصویر زیرین پیدا می کند. و اینگونه ذهن مخاطب را مغلوب می کند.

قسمت هفتم: مقابله با رژیم (STOPPING THE REGIME )

در این قسمت در راستای اهداف اصلی فیلم اکنون ذهن مخاطب را توجیه می­کند که اکنون که چنین تهدیدی وجود دارد باید به اسرائیل حق داد که به ایران حمله نظامی کند.

قسمت پایانی: یک انقلاب جدید (A NEW REVOLUTION)

به نظر من پازل این مستند یک تکه گمشده داشت و آن اغتشاشات سال ۸۸ بود. در این قسمت با نمایش صحنه های اغتشاشات مردم ایران را خسته از ۳۰ سال دیکتاتوری رژیم ایران معرفی میکند و علنا از مردم جهان برای مردم ستم دیده !!! ایران درخواست کمک می کند.

.::. دانلود با کیفیت بالا .::.

(فرمت: MP4 – ابعاد تصویر: ۴۵۰*۶۳۰)

(حجم کل:۵۷ MB )

لینک کمکی قسمت ۱


دانلود برنامه راز | موضوع : تحليل مستند  " ايرانيوم "


کيفيت : متوسط  |  زمان : 1:11 دقيقه | حجم : 184 مگابايت

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:41  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

بی مصرف ها the expendables

بسیاری از منتقدان فیلم بی مصرف ها (the expendables) ساخته سیلوستر استالونه و محصول کمپانی ملینیوم به تهیه کنندگی جان تامسون و کوین کینگ را یک فیلم معمولی، فاقد خلاقیت و تکراری در ژانر حادثه نامیدند و به سادگی از کنار آن گذشتند. اما بی مصرف ها که استالونه را در مقام نویسنده هم به خود می بیند، جدای استفاده از کلیشه های رایج در سینمای هالیوود، چند ویژگی بارز داشت.

اولا این فیلم در گیشه نسبتاً خوب عمل کرد و افتتاحیه 14 میلیون دلاری فیلم هم، موید همین نکته است. هر چند این موضوع در کل برای فیلمی که با اهداف سرگرم کنندگی و جذب مخاطب ساخته می شود، بعید به نظر نمی رسد. سینمای هالیوود مدتها بود که از جریان های سطحی در این ژانر (اکشن) دور شده بود و از ترفندهای دیگری نظیر پیچش و چند لایه گی در داستان و سناریو، استفاده از عناصر خلاقانه در تصویربرداری و جلوه های ویژه یا وارد شدن در حوزه های ممنوعه و شکستن خط قرمزها و امثال آن برای جذب مخاطب استفاده می کرد. اما بی مصرف ها نشان داد که در بستر جامعه سرگردان امروز جا برای خلق رمبوهای توخالی وجود دارد و این گونه خیال پردازی های پوپولیستی با وجود نخ نما شدن هنوز از آب و تاب نیفتاده است.
نکته بعد، تجمیع تمام ستاره های جدید و بعضاً فرسوده و بازنشسته سینمای اکشن در کنار هم، حتی برای چندنما می باشد که به نوعی آشکار می کند کفگیر به ته دیگ خورده است و این گونه فیلم ها هر چند پر از المان های عوام پسندانه هم باشند، نیاز به یک شوک برای تکان دادن گیشه دارند. خودتان می توانید تصور کنید اگر این فیلم مجمع الجزایری از بازیگران اکشن مثل جیسون استتهم، جت لی، میکی رورک، استیو آستین، بروس ویلیس و آرنولد شوارتزینگر و... نبود و بر فرض مثال فقط استالونه را در نقش اصلی فیلم به خود می دید؛ در گیشه چه بلایی بر سرش می آمد!
و اما دست آخر مساله ای که برای ما با اهمیت جلوه می کند و باعث می شود هم چون خیل منتقدان آمریکایی و اروپایی بی ملاحظه از کنار این فیلم و فیلم هایی از این دست رد نشویم، همانا تاثیری است که این گونه فیلم ها در افکارعمومی و به ویژه نزد جوانان خواهد گذاشت. عمده تاثیرگذاری این فیلم ها به دلیل هزینه های سرسام آور و حمایت و تبلیغ رسانه های ایالات متحده می باشد، و تاثیرپذیری مردم دنیا هم، به دلیل خلأ و ضعف سیستم حاکم و فقر مدیریت فرهنگی در جوامع جنوبی است. و شوم ترین پیامد آن هم می تواند ایماژی باشد که از اسلام در نزد سایر ملتها رسم می شود که در نهایت به واپس گرایی و انحطاط فرهنگی و دینی جوامع اسلامی می انجامد. برای نمونه در ابتدای همین فیلم شاهد هستیم عده ای تروریست که به زبان عربی صحبت می کنند قصد کشتن گروگان ها و تخریب اموال عمومی را دارند که با حضور این منجیان جان بشر(!) همه آنان کشته می شوند. (جالب آن که تنها کسی که تروریستها در فیلم صدایش می کنند و دنبال او می روند، نامش روح الله است!) مشابه چنین صحنه ای در فیلم قفسه رنج هم دیده می شد.
این فیلم و نظایر آن، که در بک گراند خود مسائل سیاسی و اجتماعی مرتبط با دنیای امروز را با زبانی خاص و کانالیزه مطرح می کنند، نمایانگر خط مشی هنری سینمای هالیوود هستند. هنری که هم چون ابزاری در خدمت سیاستمداران مستأصل آمریکایی است تا با پنهان کردن چهره کریه شان پشت تصاویر پرزرق و برق، عداوت و کینه قلبی شان را نسبت به مخالفان خود در دنیا نشان دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:38  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

نبرد تایتان ها

يكي از فيلم‌هاي هاليودي كه به احياء مفاهيم و انديشه‌هاي انسان محوري عصر باستان به عنوان الگوي عصر جديد مي‌پردازد فيلم نبرد خدايان يا تاتيان‌ها است كه در آن نبرد خدايان يا به عبارتي ابر انسان‌ها با يكديگر به نمايش گذاشته مي‌شود. يكي از موضوعات محوري فيلم كه در آن برجسته مي‌شود شخصيت بعضي انسان‌هاست كه نصيبي ببيشتر از ديگران برخوردارند و آن جنبه‌ي خدايي بودن آنهاست كه باعث شده نيم بدن آنها از عنصر خدايي تشكيل بشود. اين انسان‌هاي خدا گونه كه قلمرو تحت نفوذ آنها و سيع است از قدرت‌هاي فوق العاده و خارق العاده برخوردارند؛ به طوري كه همه‌ي امور بندگان و همه قدرت‌ها در دست اين خدايان اسطوره‌اي است كه بر انسان‌هاي زيردست خود تسلط و غلبه دارند و بر آنها حكمراني مي‌كنند و انسان‌ها ناچارند براي در امان ماندن از خشم و ناراحتي خدايان رو به آنها بياورند و در پناه اطاعت و عبادت درگاه آنها خواسته‌هاي خود را بيابند.

چيزي كه سعي شده در متن فيلم از اول تا آخر در ذهن مخاطبان جاي بگيرد، پذيرفتن انسان‌هاي برتر در برقراري نظم و نظام نوين جهاني است كه با جهت گيري خاص بتوانند از اين طريق راه سلطه و غلبه بر مردم دنيا را فراهم آورند تا علاوه بر تأمين منابع مادي انسان‌ها درسايه استيلاء و سلطه آنها، امنيت و صلح را برقرار كنند. حتي تلاش شده در اين فيلم با القاي توهم سلطه، رعب و وحشتي را در دل مخاطبان ايجاد كنند كه به سبب آن اين باور در عمق جانشان شكل بگيرد كه زمين بايد داراي حاكماني خداگونه باشد تا مصالح و منافع مادي انسان‌ها براي ادامه زندگي تأمين شود. در غير اين صورت هرج و مرج سراسر دنيا را خواهد گرفت، چيزي كه در شهرآرگون به سبب خشم خداي زئوس رخ داد و سبب شد امور عادي و روزمره مردمان آن ديار مختل شود.

در اين فيلم وانمود مي‌شود كه دنيا بدون حضور ابرانسان‌ها كه كليه امكانات و تكنولوژي در دست آنهاست، معني نخواهد داشت و نظم نوين جهاني در صورت در رأس قرار گرفتن آن ها حاصل خواهد شد، چيزي كه اربابان غربي در پي به ثمر نشاندن آن هستند و ابزارهاي رسانه‌اي را براي اين منظور به خدمت گرفته‌اند.

نبرد تايتان‌ها به تصويرکشيدن اسطوره هاي يوناني است که درآن خدايان آسماني و زميني درمقابل يکديگر زورآزمايي مي‏کنند و هر کدام با استفاده از نيروهاي خودديگري رامغلوب مي‏کند. آنچه درفيلم به ظاهرديده مي‏شود به صحنه آمدن ستاره ها و اسطوره هاي يوناني است که در جايگاه خويش نقش خود را طبق افسانه هاي هومري به خوبي ايفاء مي‏کنند. زئوس بزرگترين خدايي که گاهي وي را زئوس پاتروس يعني زئوس پدر مي‏ناميدند.[8] خداي خالق آسمانها و مردم معرفي مي‏شود. او خدايان را در مقامشان منصوب مي‏کند و به اين ترتيب بالاترين جايگاه را در بين خدايان داراست. او دو برادر به نام پوزيدن و هادس دارد که پوزيدون را به فرمانروايي بر درياها مي‏گمارد و هادس را به عنوان خداي حاکم بردنياي مردگان که همراه با بدبختي و تاريکي است منصوب مي‏کند.خداياني که دراين فيلم به صحنه مي‏آيند خدايان محتاج و نيازمندي هستند که وابسته به عبادت و اطاعت مردماني اند که تحت سلطه آنها به عنوان رعيتي فرمانبردار اطاعت پذيري و تبعيت دارند.در واقع در اين فيلم اين خدايان هستند که براي اينکه ابديت و فناناپذيري خود را تامين کنند، دست به دامن بشر فناپذير مي‏شوند تا به عنوان منبعي، ادامه حيات بوسيله انسان ها ميسر باشد.

اين توضيحات همه براي بيان محتواي اصلي داستاني است که بازيرکي تمام ازسوي سازندگان اين فيلم به نفع اربابان زرسالار يهودي و صهيونيستي، مورداستفاده قرارگرفته است.نقش اصلي و محوري اين فيلم حول شخصيتي است که به عنوان منجي و موعود مورد توجه قرارمي‏گيرد و به عبارتي اين فيلم را بايد در زمره فيلم هاي آخرالزماني قرارداد که به نوعي نقش منجي را به عنوان يک موعود و منتظر همگاني انسانها برجسته مي‏کند و نياز انسانها را براي سر و سامان دادن به وضع آنها تامين و ارتباط صلح آميز با خدايان را تنظيم مي‏کند.

کودکي که قراراست همه چيزرا تغييردهد و با پايان دادن به ظلم و ستم خدايان عليه آنها قيام کند.درابتداي اين فيلم تصوير کودک موعودي را نشان مي‏دهد که بوسيله ماهيگيري از يک تابوت رها شده در دريا بالا کشيده مي‏شود.اين صحنه در ابتداي ديدن تابوت موسي نبي که معروف به تابوت عهد است را تداعي مي‏کند که عليه ستمکاري و ظلم فرعون قيام کرد و او را از کرسي خداييش به پائين آورد.البته شک و شبهه اي پيرامون اين پيامبر اولوالعزم الهي وجود ندارد و به فرموده قرآن موسي(ع) يکي از اولياي الهي است که خداونداورابه پيامبري برگزيد«وکلم الله موسي تکليما»

اما مرتبط کردن اين منجي که در آخر فيلم به پيروزي وي و غلبه او عليه خدايان مي‏انجامد و مردمان شهر آرگون بوسيله اين منجي از سقوط کردن رهايي پيدا مي‏کنند نکته اي است براي نشان دادن اين که منجي آخر الزمان و منجي موعود از نسل بني اسرائيل است که مردمان زمين بوسيله او از ظلم و ستم فرمانروايان زميني رهايي پيدا مي‏کنند چيزي که درهمه فيلم هاي آخرالزماني ازتيرس چشم کار گردانان هاليوودي مخفي نمي‏ماند و با منسوب کردن منجي آخرالزمان به تفکرات مستکبرانه و سلطه جويانه خويش راه را براي القاء افکار ضد ارزشي خود در جامعه جهاني هموا ر مي‏سازند.

مطلب ديگري که شايان ذکر است در مورد خصوصيات اين منجي آخرالزماني است که اورا از ديگران متمايز کرده است حتي از خدايا ن آليمپوس.

پرسيوس که به عنوان يک ناجي در اين فيلم مطرح ميشود بدني تشکيل يافته ازدو عنصر خدايي و انساني دارد که نه خداست و نه انسان اما علاقه دارد به شيوه انسانها زندگي کند و از قرار گرفتن در کنار خدايان خودداري مي‏کند و با هر پيشنهاد از سوي خدايان طفره مي‏رود و ميلي نشان نمي‏دهد حتي در قسمتي ازاين فيلم گفته هاي زني را که هميشه از لحظه تولدبه همراه پرسيوس بوده رانشان مي‏دهدکه آيو نام دارد[9] و وظيفه مراقبت و نگهباني ازپرسيوس برعهده اوست.اوجمله اي رابه پرسيوس مي‏گويدکه درتاييدويژگي برترومتمايزاوست به طوري که پرسيوس بالاترازجايگاه و متمايز از خدايان و انسان هاقرارميگيرد.جمله توفقط يک نيمه انسان،نيمه خدانيستي توبهترين هردوتاي آنهايي ازجانب آيوآن هم درلحظه هاي حساس فيلم که چيزي به سقوط شهرآرگون باتمام مردمانش نمانده!

اين ادبيات به کاربرده شده درفيلم ازاين که شبيه به اسطوره هاي يوناني باشد بيشترمشابه اسطوره هاوافسانه هاي يهودي است که در مورد انسان خدانما يا به عبارتي خداي انسان نما بيان شده است درتفسير کاباليستي از انسان،آدمي مقام الوهيتي مي‏يابد که درنهايت صورتگري به شکل خداست[10] اين شخصيت و الگو که درلسان آنها به آدم کدمون نام گذاري شده فقط مختص يهوديان است که به عنوان نژاد برتر از ساير مخلوقات و انسانها قرار مي‏گيرند و به صورت تجلي تمام خداوند حي در انسان همسان و هم رديف خدا مي‏شوند و در بعضي گفته ها از برابري او با خدا سخن به ميان آمده که ارزش عددي هر دو مساوي است و نام يهوه و آدم برابر با عدد 45 است که هيچ يک برتري بر ديگري ندارد و در بعضي تفاسير الحادي از خدا همان آدم قدمون اراده شده است [11]

اين قداست و ويژگي برتر تا جايي به اوج رسيده که حتي خداي اصلي هم دست به دامن او مي‏شود و هنگامي‏که قدرت خود را رو به اضمحلال مي‏بيند و از جانب هادس که درپي رسيدن به قدرت و جانشيني به جاي برادرش زئوس است، احساس خطر مي‏کند از پسر خود پرسيوس در پي ياري رساندن به پدر صدا مي‏زند و تقاضاي کمک مي‌کند.

در واقع پرسيوس نماينده يک جريان و تفکر يهودي است که به عنوان نژاد برترسعي در نابودي و از بين بردن دشمنان خود دارد که براي اين کار نيروهاي ديگري را با خود متحد مي‏کند که در ادامه به آنها مي‌پردازيم.

در اين مرحله از فيلم پرسيوس براي نبرد با دشمنان خودکه درراس آنهاهادس خداي تاريکي ها قرار دارد، آماده مي‏شود. او که در پي از بين بردن کراکن هيولاي دريا و زاده هادس است مانع اصلي خود را هادس مي‏بيند که بايد از سر راه برداشته شود اگر چه با از بين رفتن کراکن نيروها و قدرت هادس تضعيف مي‏شود.

آيو که هميشه به همراه پرسيوس است به فرمانده لشکر شهر آرگون راه از بين بردن کراکن (هيولاي دريايي) را نشان مي‏دهد که به عنوان يک راز در اختيار جادوگران سرزمين استيکس قراردارد و آنها هستند که همه چيزرا در مورد کشتن کراکن مي‏دانند و به همين خاطر است که پرسيوس با متحدان و نيروها ي خود سراغ جادو گران مي‏رود و به آنها متوسل مي‏شود.

دراينجا نکته قابل توجه،مطرح شدن جادوگراني است که براي رسيدن به اهداف پرسيوس منجي بايد از آنها کمک بجويد و به عبارتي سازندگان اين فيلم عقيده به جادوگري و سحر و جادو را به عنوان يک عنصر در پيشبرد مقاصد و رسيدن به آرمان نهايي توسط منجي ضروري و لازم ميدانند و نقش آن را براي پيروزي و پي بردن به راز و رموز پنهان برجسته مي‏کنند.چيزي که در عرفان يهود کابالا به آن پرداخته مي‏شود و قابل اهميت است،درحاليکه در اسطوره هاي يونان که اين فيلم در ظاهر به آن مي‏پردازد از سحر و جادو سخني به ميان نمي‏آيد و از جادو گري خبري نيست و حتي نقش جادوگران در نظام اساطير يونان طرد مي‏شود و فقط به نقش ويژه غولها به عنوان موانعي در سر راه قهرمانان اشاره مي‏شود.حتي در داستان هومر از سه خواهر کهن سال نام برده مي‏شود که يک چشم دارند و از قلمرو خود پاسداري مي‏کنند ولي اشاره اي به جادوگران سرزمين استيکس نمي‏شود.[12]

پس مي‏توان گفت جادوگري از خصيصه هاوبن مايه هاي اعتقادي دين يهود است که در قالب فيلم با دست آويزکردن موضوع ديگر به آن به خوبي پرداخته شده و پيوند جادوگري به همراه منجي ضرورتي دانسته مي‏شود که منجي در ارتباط با نيروهاي سحر و جادواست.

درادامه پس ازآنکه پرسيوس باقواي خود براي پيداکردن جادوگران سرزمين استيکس به راه مي‏افتد ماجراهاي جالبي به وقوع مي‏پيوندد و از اين جاست که نبرد بين نيروهاي پرسيوس با دشمنان جبهه مقابل آغاز مي‏شود که دقت دراين صحنه ها، زواياي مختلف اين داستان را آشکار مي‏کند. تکنيکي که صحنه گردانان پشت فيلم با ظرافت خاص کارگرداني کرده اند.

نبرد با حمله ور شدن يکي از دشمنان خون آشام پرسيوس به نام آکرسيوس شروع مي‏شود. او که از سوي هادس مأمور است پرسيوس را از ميان بردارد، داراي نيروي قدرتمند شيطاني است که به وسيله هادس اين نيرو براي از بين بردن منجي به او داده شده است و با رجعت اين فرد از دنياي مردگان نيروهاي تاريکي و ظلماني قدرتمند شده اند. او همان فردي است که زئوس با همسرش همبستر شد و بذر پرسيوس را در وجود همسرش کاشت و نتيجه آن شدکه بر اثر کارزئوس، آکرسيوس خشمگينانه همسر خود را کشت و آن را با بچه، در ميانه تابوت نهاده روانه درياکرد، ولي دست بر قضا پرسيوس از ميان آن تابوت جان به در برد و نجات پيداکرد. آکرسيوس بعد از مطلع شدن از زنده ماندن پرسيوس نقشه انتقام از او و پدرش زئوس را در سر پروراند.

شمشيري را که اوبراي کشتن پرسيوس به کارمي‏برد به گونه اي است که تداعي مفهوم آشنايي رابه ذهن متبادر مي‏کند آري شمشير دولبه اي که درغالب فيلم ها مخصوصا فيلم هاي اسلامي به عنوان شمشير ذوالفقار به تصوير کشيده مي‏شود.

به نظر مي‏آيد که کارگردانان هاليوودي در اين فيلم سعي در شناساندن يک جريان در قالب شخصيت آکرسيوس کرده اند که در برابر اقدامات منجي فيلم دست به شمشير است و مانع پيشبرد اهداف اوست. جريان شيعي و علوي که مانند سدي در برابر اهداف سلطه جويانه صهيونيزم جهاني در دنياي امروز قرار گرفته پايگاه و جايگاه اين تفکر منحرفانه نزد اربابان غربي کشور ايران است که نقشه ها وخواسته هاي زرسالان يهودي را به روياهاي دست نيافتني تبديل کرده که روز به روز ريشه اين مکتب که با انقلاب مردم ايران در دهه 1980 شکل گرفت، از همه جاسر بر مي‏آورد بطوريکه تأثير آن را در کشورهاي مستعمره بخصوص در کشورهاي عربي که عليه رژيمهاي متحد با تفکرات ليبراليستي و يهودي مابي سعي در القاء ارزشهاي ضد ديني دارند، منجر به شکل گيري انقلاب مردمي شده. اين برداشتها در اين بخش از اين فيلم زماني چهره از حقيقت بر مي‎دارد که با قطع شدن يکي از دستان آکرسيوس عرصه بر او تنگ ميشود و با فرار کردن به جاي ديگر تغيير مکان مي‏دهد اما آکرسيوس به کجا مي‎گريزد؟ در ادامه تعقيب پرسيوس با افراد خود، براي چند لحظه اي چشم ها با صحنه هاي آشنا با ذهن روبرو ميشود که نشان دهنده سرزمين ايران است آن هم در قالب نماد ملي اين کشور يعني تخت جمشيد و سمبل هاي آن مثل پرسپوليس که از بالاي تپه اي براي لحظه اي گذرا نمايش داده مي‏شود که با اين کار درصدد نشان دادن نظام برخاسته ازتفکر ديني و علوي از اسلام ايرانيان است که امروزه مهد اسلام راستين و حقيقي است.

بعد از جنگ و گريز پرسيوس و يارانش با عقرب هاي متولد شده از خون، آکرسيوس در حاشيه صحرايي توسط عقربها محاصره مي‎شوند و در اين لحظه است که صداي مخوف و مبهم در بيابان مي‏پيچد.طنين صدايي که در لحظه اول نامفهوم و مبهم به نظر مي‏آيد ولي با کمي دقت از حنجره هاي بيابانگردان صحرايي صداي لهجه عربي به گوش مي‏رسد که با لحن خشک و خشن مي‏گويد و اطيعوالجن. آري جنهاي صحرايي که افراد حاضر را به اطاعت از خود دعوت مي‏کنند[13]آن هم در بياباني بي آب و علف که قلمرو و محدوده عرب هاي بيابان گردصحرايي است. سرزمين عربستان صعودي که مجاور با ايران است جايي که اسلام ازآن جابرخواسته.[14]

ياران پرسيوس آنهارابه عنوان دشمناني يادمي‏کنندکه موجودات آدمکشي هستند و به جادوگران بياباني لقب گرفته اند. اما پرسيوس از آنها سپاسگزاري مي‏کند و جنيان براي آنکه دشمن خود را خدايان و هم پيمانان آنها مي‏دانند با پرسيوس براي از ميان برداشتن دشمن مشترک همکاري مي‏کنند و پيمان دوستي و اتحاد مي‏بندند.

همه اين قرائن نشان از فرهنگ مسلماناني دارد که اسلام آمريکايي و غربي دربين آنها رسوخ کرده و واضحترآنکه نشان دهنده جرياني است که امروزه درعالم اسلام به سرکردگي کشورهاي عربي خصوصا عربستان که انتشاردهنده اين تفکرارتجاعي است، با نام وهابيون تندرو قابل شناسايي است.

افرادي که هر روز بهانه تازه اي به دست دشمنان قسم خورده اسلام مي‏دهند و باراه انداختن ترور و قتل و خون ريزي، چهره زننده اي از اسلام را به نمايش مي‏گذارند؛ به طوري که در اين فيلم هنگام درگيري در دنياي مردگان، وزماني که پرسيوس براي نجات مردم شهرآرگون به سفارش جادوگران بايد سرمدوسا را از تنش جداکند جن همراه پرسيوس که نشان اسلام هولناک و خشن اما در عين حال احمق و قابل سوءاستفاده است خود را در عمليات انتحاري منفجر مي‏کند تا در پيروزي پرسيوس منجي سهمي داشته باشد که مي‏توان گفت اين نوع خود زني هم جهت با اهداف و آرمان هاي صهيونيستی است که اين جريان را براي نيل به مقاصد خود همراه کرده است. به طوري که با دستان خود خويشتن را از بين مي‏برند و از آن طرف با نقشه از قبل طراحي شده از ميدان به در مي‏شوند. چنانچه در حادثه 11سپتامبر اين حرکت به وقوع پيوست و زمينه مساعد براي اقدامات بعدي مهيا شد.

بنابراين اگر بخواهيم اهداف و مقاصد از ساختن اين گونه فيلم‏ها را بررسي کنيم مي‏توان به چند گزاره مهم اشاره کرد.

1: اينکه موعود و منجي در سينماي هاليوودي هميشه بر خواسته از غرب است که ترجيحا از نژادي برتر به نام بني اسراييل متولد مي‏شود که سعي مي‏کند خود را فاتح جنگ آرماگدون و آخرالزماني در فيلم معرفي کند مانند فيلم ارباب حلقه‏ها، ماتريکس و...

2.اينکه در عرصه سينما چهره اي که از اسلام ارائه مي‏شود تصوير زننده، فريبکارو پر از خشم و کينه و نفرت است که به هيچ چيز جز جهاد و قتل و خونريزي فکر نمي‏کند و نهايتا اگر انصاف را در رابطه با مسمانان به خرج دهند چهره اي از اسلام خنثي و منفعل به نمايش گذاشته ميشود که همگام و همنوا در اجراي مقاصد و خواسته‏هاي آنها گام بر ميدارد که اين نوع اسلام همان اسلام مورد انتظار آنهاست.

در نبرد تايتان‌ها که از فيلم‏هاي آخرالزماني است به همين موضوعات اشاره مي‏شود يعني علاوه بر منجي موعود غربي، جريان مقابل يعني دشمنان منجي که مسلمانان آزادي خواه و جريان مقابل جبهه استکبارکه تفکر شيعي صادره از سرزمين ايران است به تصويرکشيده مي‏شود که آخرالامر منجي بر آنها غالب مي‏شود و آنها را شکست داده از بين مي‏برد و در نهايت ضربه آخر را بر آنها فرود مي‏آورد که به منزله پايان دادن و خاتمه به اين جريان و تفکراست که در اين فيلم با قطع شدن سرمدوسا هيولاي چند سر ريشه کن مي‏شود.

از طرفي جريان ديگري که موافق با منجي نيست و لي براي از بين بردن جريان مقابل، که دشمني مشترک محسوب مي‏شود منجي راهمراهي ميکند و در راستاي اهداف تعيين شده منجي راياري مي‏رساند.

توجه به اين نکته ضروري است که گرايش فيلم‏هاي آخرالزماني دراين چنددهه ساخته شده توسط صحنه گردانان اين فيلم‏ها به طوري بي سابقه درصدداجرائي کردن پروژه اسلام هراسي و اسلام ستيزي بوده که تا حدود زيادي موفقيت حاصل شداما در چند ساله اخير ساخت فيلم‏هاي آخرالزماني با رويکردي جديد پا به عرصه رسانه گذاشته آن هم کوبيدن و نفي تفکر اسلام حقيقي و اصيل که شيعه ستيزي است و مباني شيعي دراين گونه فيلم‏ها مورد هجوم قرارمي‏گيرد تا جايي که اين عملکرد برنامه راهبردي براي مقابله با خط فکري جريان اسلام گرايي در دنيا شده که در اين مرحله سينما و رسانه ساحل نجات و پناهگاه صهيونيستي است که با تمام قوا و امکانات سعي در نجات و حفظ موقعيت به دست آمده مي‏کند.

پی نوشت‌ها:

[1] اساطير يونان / جان يين سنت
[2] سيري در اساطير يونان و روم / اديت هميلتون
[3] فرهنگ اساطير يونان و روم / دپير گريمال ج ا
[4]. فرهنگ اساطير يونان و روم، دپير گريمال ج 1.
[5]. Homanism.
[6]. Humanitas.
[7]. خدا و دين در رويكرد امانيستي / مريم صانع‌پور.
[8] تاريخ اديان /حسين توفيقي
[9] شايد بتوان گفت که همراهي و نگهباني از پرسيوس که به عهده او گذاشته شده تداعي کننده همان داستان موسي(ع) است که در قصه قرار گرفتن موسي (ع) درتابوت و رها کردن در آب توسط مادر اين پيامبر الهي،خاله موسي نقش مهمي داشت و سبب شد موسي به سمت خانواده فرعون راهنمايي شود چيزي که دراين فيلم آيويکي ازاله‏هاي يوناني ماموربه آن است
[10] فرهنگ نمادها
[11] فرماسونري جهاني /هارون يحيي
[12]اساطير يونان / جان يين سنت / باجلان فرخي
[13] جنهاهمان گروهي اندبا شمايل و لباس‏هاي عربي و چهره اي زشت که "Djinn" نام دارند،و به کمک لشکر اندک آرگوس‏ها مي‏آيند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:33  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

نگاهي به فيلم «از پاريس با عشق»

«از پاريس با عشق» يك فيلم زير متوسط محسوب مي شود كه به جز صحنه هاي حادثه اي و زد و خوردهايش، از نظر تكنيكي و هنري حرف ديگري براي گفتن ندارد. فيلمنامه اين اثر نيز برمبناي يك فرمول تكراري و بارها به تصوير كشيده شده، شكل گرفته است. به طوري كه محور آن توطئه هاي يك گروه خرابكار براي آسيب زدن به غرب و مقابله مأموران غرب با آنهاست. روايتي كه در بسياري از فيلم هاي هاليوودي به تصوير كشيده شده است. از جمله سريال «24» ، «سيريانا» و ... البته فيلمنامه دچار ضعف هاي زيادي هم هست. به عنوان نمونه صحنه پاياني فيلم كه دختر با كمربند انفجاري در محل گردهمايي سياستمداران آمريكايي حضور پيدا مي كند. اين درحالي است كه در اين گونه برنامه ها معمولاً حضار و شركت كنندگان مورد بازرسي و كنترل قرار مي گيرند، اما در اين فيلم يك تروريست به سادگي وارد چنين محلي مي شود.

تصوير سازي مسلمانان
پير مورل در فيلم پيشين خودش «ربوده شده» هم به تطهير سربازان مخفي آمريكا - نيروهاي سازمان سيا- و در مقابل، سياه نمايي مخالفان ايالات متحده پرداخته بود. در «از پاريس با عشق» هم مثل فيلم قبلي، مسلمانان و به طور كلي شرقي ها به عنوان موجوداتي تبهكار ، عامل فساد و هرزگي و جنايت به نمايش در آمده اند. تا آنجا كه فيلم اين گونه القا مي كند كه، در كشورهاي غربي، اين شرقي ها هستند كه باعث ناامني و آسيب هاي اجتماعي هستند. حتي در آن ادعا مي شود كه خانه هاي فساد در پاريس از سوي شرقي ها اداره مي شوند.
نوع تصويرسازي مسلمانان نيز در اين فيلم بسيار سطحي و مملو از بغض و نفرت است. در سال هاي اخير، رسانه هاي ضد اسلامي غرب، به خصوص در آمريكا در پي شيوع اين عبارت توهين آميز بوده اند كه «اگر چه همه مسلمانان تروريست نيستند، اما همه تروريست ها مسلمان هستند.» فيلم «از پاريس با عشق» هم در واقع همين تفكر را دراماتيزه كرده است و براي آن از نشانه هايي بسيار نخ نما و كليشه اي استفاده نموده است؛ نمادهايي چون كمربند انفجاري، مواد مخدر، چهره هايي خشن و ترسناك و ... . البته اين فيلم پا را از وهن مسلمانان فراتر نهاده و به خود دين اسلام و برخي نشانه هاي ارزشي آن نيز توهين مي كند. به طوري كه وقتي مأموران آمريكايي وارد مقر مسلمانان يا به زعم فيلم تروريست ها مي شوند، روي ديوارها، عباراتي قرآني ديده مي شود. حتي يكي از مسلمانان در حين هجوم به هيئت سياستمداران آمريكايي ذكرهاي مقدس را بر زبان مي آورد. هدف فيلم از اين نوع تصويرسازي اين است كه منشأ و پشتوانه اقدامات تروريستي را متن مقدس اسلام و قرآن معرفي كند.

توهم توطئه

يكي ديگر از محورهاي مضموني فيلم «از پاريس با عشق» تبليغ تفكر توهم توطئه است. اين تفكر، يكي از زمينه هاي اساسي سياست خارجي آمريكاست. به طوري كه آن ها با اين ادعا كه مخالفانشان قصد توطئه عليه آنها را دارند، اقدامات سلطه گرانه و جنگ طلبانه خود را توجيه مي كنند. به افغانستان حمله كردند چون القاعده به دنبال توطئه بود، بيش از يك ميليون نفر از مردم عراق را به هيچ جرمي به قتل رساندند چون معتقد بودند صدام قصد توطئه دارد و حالا ايران را تحريم كرده اند چون مي گويند برنامه هسته اي كشور ما توطئه آميز است. در اين فيلم هم مأموران آمريكايي، حتي در خانه و مهماني و از سوي نزديك ترين افرادشان نيز در امان نيستند. هر كسي ممكن است «دشمن آمريكا» باشد، به همين دليل آمريكايي ها و دوستداران آن هميشه بايد آماده كشتن اين دشمنان باشند و در مقابل آنها اقدام پيش دستانه انجام دهند. كشته شدن دختر تروريست به وسيله معشوقش، تجلي تصويري همين عقيده است. يعني آمريكايي ها اگر انسان ها را مي كشند، براي پيشگيري از ترور است.
اما يكي از نكات مهم درباره فيلم «از پاريس با عشق» انتخاب محل رخ دادن اتفاقات فيلم است. جالب اين است كه داستان اين فيلم با اين كه در فرانسه روي مي دهد، اما هيچ ربطي به آن كشور ندارد. حتي عمليات تروريستي فيلم هم براي آسيب زدن به يك گروه از سياستمداران آمريكا طراحي شده است.

چرا فرانسه ؟!

پاسخ اين است كه در تمام كشورهاي جهان، بالاترين موج بازگشت به اسلام در فرانسه بوده است. نكته مهم اين كه اين موج كاملاً با انقلاب اسلامي مرتبط بوده است. زيرا تا سال 57 جمعيت مسلمانان در فرانسه بسيار اندك بود، اما درست پس از پيروزي انقلاب اسلامي موج بزرگ و روز افزون گرايش به دين اسلام در آن كشور اروپايي آغاز شد. به طوري كه حالا پيروان دين اسلام در فرانسه پس از كاتوليك ها در رتبه دوم قرار دارند. پيش بيني محققان هم اين است كه تا سال هاي آينده مسلمانان در آن كشور تبديل به اكثريت خواهند شد. به اين معني كه ظرف حداكثر 40 سال ديگر، فرانسه يك كشور اسلامي خواهد بود.
به همين دليل انتخاب كشور فرانسه به عنوان محل تاخت و تاز تروريسم اسلامي در اين فيلم بسيار حساب شده انجام شده است تا دين اسلام و مسلمانان را يك خطر براي غرب معرفي كند.
«از پاريس با عشق» يك اقدام رسانه اي ديگر براي وارونه نشان دادن واقعيت هاي تلخ جهاني است. در شرايطي كه بخشي از كره زمين در اثر توسعه طلبي غير انساني و سياست هاي امپرياليستي آمريكايي ها و صهيونيست ها در آتش مي سوزد، اين گونه فيلم هاي هاليوودي مظلوم و ظالم را وارونه نشان مي دهند. در شرايطي كه بيداري رو به افزايش مردم جهان درحال گسترش جبهه ها و جنبش هاي انسان دوستانه و ظلم ستيز در جهان است، رسانه هاي استعماري با چنين ترفندهايي عزم آبروداري جنگ طلبان و مقابله با عدالتخواهان جهان را دارند.
«از پاريس با عشق» همچنين نشانه اي از پيشرفت اسلام و هراس دولت هاي سلطه گر جهان از اين دين رهايي بخش است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:29  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

اسلام ستیزی سینمای جهت دار آمریکا در فیلم بابل

فیلم «بابل» دیگر فیلم ضداسلامی سینمای امسال آمریکا، داستان‌ توریستی آمریکایی (کیت بلانشت) است که به خاطر شیطنت دو کودک مسلمان و بازیگوش و بازی آنها با اسلحه زخمی شده و مجبور می‌شود تا یک نصفه روز را در یک دهکده دور افتاده مسلمان نشین به همراه همسرش (برد پیت)، در اوضاعی بسیار ملالت‌بار و بدون دسترسی به هر گونه ابزار درمانی سپری کند. هالیوود همواره در فیلم‌های خود، از «ایندیانا جونز» به کارگردانی «استیون اسپیلبرگ» گرفته تا کارتون جذاب «علاء الدین»، سعی کرده تا با معرفی مسلمانان در چهارچوب شخصیت‌های منفی، بر تصورات منفی و سوء تفاهم‌هایی که در ارتباط با مسلمانان وجود دارد بیش از پیش دامن زند. 

 اگرچه اسلام‌ستیزی در هالیوود مسئله چندان جدیدی نیست ولی طی سال‌های اخیر بالاخص پس از حادثه 11 سپتامبر، این مسئله شدت یافته است، آنچنانکه امسال در فیلم‌های زیادی از جمله دو فیلم از نامزدهای اسکار، «بابل» و «پرواز شماره 93»، شاهد چنین تصویر منفی از مسلمانان بودیم.
در فیلم «پرواز شماره 93»، پروازی با نام «یونایتد 93»، در تاریخ 11 سپتامبر، توسط عده‌ای از جوانان مسلمان به قصد منهدم نمودن کاخ سفید دزیده می‌شود ولی با تلاش مسافران، قبل از رسیدن به مقصد، در میانه راه سقوط می‌نماید.
این فیلم با صحنه‌ای آغاز می‌شود که این جوانان با خواندن نماز و قرآن و مجهز نمودن خود به ابزاری چون خنجر و چاقو خود را برای چنین عملیات تروریستی آماده می‌کنند و در سکانس دیگری در هواپیما شاهد آن هستیم که یکی از این جوانان در بدو اقدام به هواپیماربایی، بدون هیچ اخطاری، الله اکبر گویان چاقوی خود را در پهلوی مسافری بی‌گناه فرو می‌برد. کارگردان در این فیلم سعی کرده تا مسلمانان را افرادی بسیار خشن و غیرمنطقی که براحتی برای رسیدن به هدف خود هر فرد بی‌گناهی را قربانی می‌کنند، نشان می‌دهد.  فیلم «بابل» دیگر فیلم ضداسلامی سینمای امسال آمریکا، داستان‌ توریستی آمریکایی (کیت بلانشت) است که به خاطر شیطنت دو کودک مسلمان و بازیگوش و بازی آنها با اسلحه زخمی شده و مجبور می‌شود تا یک نصفه روز را در یک دهکده دور افتاده مسلمان نشین به همراه همسرش (برد پیت)، در اوضاعی بسیار ملالت‌بار و بدون دسترسی به هر گونه ابزار درمانی سپری کند.
«یوسف» کودک 10ساله‌ای که باعث این اتقاق شده در این فیلم نه بعنوان یک کودک بازیگوش که بعنوان مسلمانی که از کودکی به شدت به اسلحه علاقمند است، معرفی می‌شود. حتی در صحنه‌ای از فیلم مخاطب، «یوسف» را در حالی مشاهده می‌کند که مخفیانه به بدن عریان خواهر خود می‌نگرد و از این کار بسیار لذت می‌برد.
«آرزو مرالی»، یکی از نویسندگان گزارش «نقش بحران‌زای فیلم‌های غربی در ترویج تصویری منفی از مسلمانان» که اخیرا در چند مجله و روزنامه عربی و حتی اروپایی به چاپ رسیده است، می‌نویسد: در اینگونه فیلم‌ها چیزی به اسم یک شخصیت خوب مسلمان وجود ندارد. «مرالی» در مصاحبه‌ای با خبرگزاری رویترز‌ گفت: سینما چه در هالیوود و چه در انگلستان، همواره در جهت ارائه چهره‌ای پلید و شیطانی از مسلمانان گام برداشته‌ است. این رسانه‌ها، مسلمانان را افرادی وحشی و عقب‌مانده معرفی می‌کنند و همواره برخی احساسات نژادپرستانه و تعصب‌آمیز را ترویج می‌کنند که این مسئله پس از حادثه 11 سپتامبر شدت یافته است.
مرالی در گزارش خود آورده است: همواره در فیلم‌های غربی و هالیوود همواره شاهد ستیزه با مسلمانان هستیم، بعنوان مثال در فیلم «ایندیانا جونز» با بازی «هریسون فورد» محصول سال 1981 این مسئله کاملا واضح به مخاطب القاء می‌شود، آنچنانکه در یکی از صحنه‌ها، زنی محجبه را می‌بینم که با عجله از میان بازار می‌گذرد و در این حین آهنگ مشهور مارگیری به گوش می‌رسد.
مرالی در گزارش «نقش بحران‌زای فیلم‌های غربی در ترویج تصویری منفی از مسلمانان» می‌نویسد: فیلم «محاصره» با بازی «بروس ویلس» و «دنزل واشنگتن»، محصول سال 1998، یکی از مهمترین‌های این مجموعه از فیلم‌هاست که در آن مسلمانان/عرب‌ها/ فلسطینیان افردی بسیار خشن و وحشی معرفی می‌شوند که برای رسیدن به مقصود خود حتی برای جان خود ارزش قائل نیستند.  البته اینگونه تصورات جهت‌گیری شده که به مخاطب القاء می‌شود، تنها به فیلم‌ها محدود نشده، بلکه در انیمیشن‌های جذاب و مشهوری چون «علاءالدین» محصول کمپانی بزرگ و صهیونیستی «والت دیزنی» به چشم می‌خورد. در این کارتون زادگاه «علاءالدین»، بعنوان فردی عرب، یک کشور کاملا بی‌فرهنگ و عاری از هرگونه تمدن به تصویر کشیده می‌شود.
البته با استناد به این دو مطلب که «هالیوود در تسخیر یهود» است و به عبارتی دیگر «جاده صاف کن سیاست‌های کاخ سفید» است، اسلام ستیز بودن این صنعت بزرگ آمریکایی چندان تعجب‌برانگیز نخواهد بود. البته مقاله به چاپ رسیده در پایگاه «یهودشناسی» نیز خود مؤید این مطلب است که گرداندگان اصلی هالیوود در واقع همان یهودیان (صهیونیست‌ها) هستند.  در این مقاله آمده است، بیش از 1500 یهودی (اعم از بازیگر، کارگران، تهیه‌کننده و…) در هالیوود مشغول بکارند که در این میان تعداد بسیاری از مشاهیر سینما هستند و با این حال بسیارند یهودیان گمنامی که در هالیوود مشغول به کارند.
این پایگاه اطلاع رسانی در ادامه این مقاله، به نام برخی از این افراد اشاره می‌نماید: از میان تهیه‌کنندگان یهودی هالیوود: «آدولف زوکر»، «ساموئل زنتسر»، «جوئل سیلور» و «رابرت مردوخ» از شهرت بیشتری برخوردارند، در فهرست کارگردانان یهودی با اسامی مشهورتری مواجه می‌شویم که برخی از آنها تهیه کننده آثار خود نیز محسوب می‌شوند؛ «اریک فون اشتروهایم»،«اشترنبرگ»، «ارنست لوبیچ»، «استنلی کوبریک»، «ماکس افولس»، «دیوید کروننبرگ»،، «رومن پولانسکی»، «استیون اسپیلبرگ»، «وودی آلن»، «سیدنی پولاک»، «ژان لوک گدارد»، «مل بروکس»، «پیتر باگرانوویچ»، «ساموئل گلدوین»،«مایک نیکولز»، «تیم برتون» و «تونی راندال» از آن جمله‌اند.
در ادامه این مقاله نام بازیگران مشهوری چون «جری لوئیس»، «هریسون فورد»، «مایکل داگلاس»، «داستین هافمن»، «رابرت ردفورد»،« پل نیومن»، «مارتین شین»، «الیزابت تیلور»، «مریلین مونرو»، «آدری هیپورن» و «سارا بولاک» نیز در فهرست بازیگران یهودی هالیوود آورده شده است. گذشته از همه این‌ها، هالیوود همواره سعی کرده تا همواره هم‌سو با سیاست‌های دولت آمریکا گام بردارد، آنچنانکه در جلسه اخیر ماموران سازمان اف‌بی‌ای با نویسندگان و صاحبان کمپانی‌های بزرگ فیلمسازی هالیوود، این سازمان از هالیوود خواست تا در فیلم‌های خود بیش از پیش، تلاش‌های این نهاد دولتی برای ریشه‌کن نمودن تروریست را به تصویر بکشد. در این جلسه حتی از «حزب‌الله» بعنوان یک تشکیلات تروریستی وابسته به شیعیان و «القاعده» بعنوان گروه تروریستی سنی‌ها اشاره شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:27  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

یورو اسلام و استحاله اعتقادی مسلمین، تحلیل فیلم "اسم من خان..."

شناسنامه فیلم: فیلم «من خان هستم...»به کارگردانی: (Karan Johar) کاران جوهار 38ساله( هندی)محصول سال2010، باهنرپیشگی شاهرخ خان (Shahrukh Khan) وکاجول (Kajol) دو هنرپیشه مطرح سینمای بالیود ساخته شده است. آنچه حائز اهمیت است همکاری هالیوود و بالیوود توسط بیش از 5 شرکت سینمایی در این فیلم است. که از بارزترین انها فوکس قرن بیستم را می توان نام برد.جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین موسیقی از جشنواره فیلم فیر Filmfare نصیب خود کرده. در سه هفته اول در بیش از 119سینمادرآمریکاوکانادا اکران شده.در17روز اول 3635000 فروش داشته که این فیلم رکورد جدیدی برای بالیود به حساب می آید. نوع فیلم (ژانر) ملودرام  می باشد.

مرور داستان: رضوان خان یک جوان مسلمان هندی است. او با وجود معلولیت جسمی خاص (اسپرگرسندرم) دارای قدرت حافظه و هوش خارق العاده ای است. رضوان توانایی های بالقوه ی فراوانی دارد، اما در هند از به فعلیت رساندن آن ها عاجز است. او بنا به وصیت مادر به امریکا می رود تا شاد زندگی کند و استعدادهای خود را شکوفا سازد. کاری که برادر کوچکتر او قبلاً انجام داده است. به امریکا رفتن همان و آشنایی با یک دختر هندی که شغل او آرایشگری است (ماندیرا) معتقد به هندویسم است ولی رضوان، با اینکه مسلمان معتقد است و هرگز نمازش ترک نمی شود ایرادی در ازدواج با او نمی بیند. بنا به باور شریعتی که مادر رضوان آن را تفسیر می کند، مسلمان و غیرمسلمان معنا ندارد و تنها خوبی و بدی وجود دارد. ماندیرا خوب است پس می تواند همسر مناسبی برای رضوان خان باشد.خوشبختی آن ها دوام چندانی ندارد، زیرا طوفانی به نام «11 سپتامبر» زندگی همه ی مسلمانان در امریکا را زیر و رو می سازد. این طوفان همچنین،تبعاتی چون درگرفتن جنگ با افغانستان و عراق را دارد. (جنگی که پدر بهترین دوست فرزندخوانده ی رضوان را از آن ها می گیرد.) بنابراین خانواده ی رضوان خان مورد تهدید واقع می شود، پسر ماندیرا به جرم مسلمان بودن پدر خوانده اش کشته می شود و رضوان برای تبرئه ی خود و خانواده اش از تروریست بودن، به مأموریتی مهم اعزام می شود. بنا به خواست ماندیرا او باید رییس جمهور امریکا را ببیند و به او بفهماند که هر چند مسلمان است اما تروریست نیست. در این راه او ابتدا توسط FBI مجرم شناخته می شود؛ اما در نهایت به عنوان سمبل نیکویی از یورو اسلام، موجب افتخار هم کیشان خود شده و به ملاقات رییس جمهور نائل می شود. تنها حرفی که رضوان برای گفتن به رییس جمهور دارد همین است : «من مسلمان هستم و من تروریست نیستم.»به عنوان مقدمه: به راستی چه می شود که پس از سال ها دشمنی و کینه ورزی با اسلام، ناگهان غرب دایه ی مهربان تر از مادر شده و با ابزار هنر و با تفکر احقاق حقوق مسلمانان، به یاری آن ها شتافته است ؟! اینجــاست که نیـاز به هوشمندی و کیاست بیدار مسلمانان احساس می شود. چگونه ؟ چگونه اشد دشمنان در عداوت با مومنین از در دوستی و خیرخواهی برآمده است؟ « لَتَجِدَنَّ أَشَدَّالنَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَوَالَّذینَ أَشْرَکُوا » در این آیه با بیش از 12 تأکید به دشمنی دیرینه ی موسسان هالیوود (یعنی همان جهود کینه توز) با مسلمان ها اشاره شده است.پاسخ این معما را در کلام روح خدا به روشنی درمی یابیم.حضرت امام (ره) می فرماید: «امریکا هم برای اسلام دل می سوزاند، اما اسلام امریکایی»

در اسلام حقیقی و ناب چه عنصری تهدید کننده است که به دنبال حذف آن، در معرفی اسلام امریکایی هستند؟! به نظر می رسد سیاست های جهادی اسلام و دعوت بی مهابای این دین به دفاع از آرمان ها و اعتقادات، بدون در نظرگرفتن مصلحت اندیشی و محافظه کاری ها، موجب تنش های فراوانی برای سردمداران سیاست زر و زور گشته است، چرا که هدف جدید برنامه ریزان رسانه ی هالیوود، مستقیماً آرمان های دفاعی اسلام و مکتب مبارزه و شهادت را نشانه رفته است.

شیوه ی نوین مقابله با این آرمان ها، بسیار تأمل انگیز است. قرآن کریم از 14 قرن پیش یکی از سیاست های مزوّرانه ی یهود را تحریف کلمات معرفی می فرماید:« مِن َالَّذینَ هادُوایُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِه‏» و این ابزار پلید، هم اکنون با پروژه ی تحریف و بازخوانی غلط آموزه های اسلام، به حذف مولفه های زیربنایی چون دفاع و شهادت می پردازد. این خلع سلاح آرام و حرفه ای می تواند بار مخاطرات اسلام را از دوش منافع و مصالح یهود و سرمایه داران دنیا کاهش دهد، و به نرمی باب آشتی و صلح فریبنده ای را بین اسلام و کفر باز کند.

پروژه اسلام امریکایی که از سال ها پیش کلید خورده بود، در بیان روشن گرایانه ی امام راحل (ره) اینگونه افشا می شود:«تنهــا هنـری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده ی اسلام ناب محمدی (ص)، اسلام ائمه هدی (ع)، اسلام فقــرای دردمند و... بــاشد. هنری زیبـا و پاک است که کوبنده ی سرمایه داری مدرن، اسلام رفاه و تجمل، اسلام سازش و فرومـایگی، اسلام مرفهین بی درد و در یک کلمه «اسلام امریکایی» باشد.»

در حالی که در این فیلم به اسلام مدافعین امریکا تقدس داده شده است، قرآن کریم همواره مسلمین را از یک جانبه نگری و تک بعدی عمل کردن احراز می دهد. و به عمل کردن به تمامی دستورات اسلام فرا می خواند: «ْأَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتاب ِوَتَکْفُرُونَ بِبَعْض‏». آیا به بعضى از دستورات کتاب آسمانى ایمان مى‏آورید، و به بعضى کافر مى‏شوید؟ /     «وَ احْذَرْهُمْ ْأَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ ماأَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْک»  ز آنها بر حذر باش، مبادا تو را از بعض احکامى که خدا بر تو نازل کرده، منحرف سازند.

اشاره آیه به اهل کتاب است که در دین خود همین کار را کردند و تنها نام پیامبرشان باقی ماند، و خداوند بندگی آنها را نمی پذیرد. آنها می خواهند کاری را که با یهود ومسیحیت شد با اسلام نیز انجام دهند بنابراین آنچه را که به منافع شان ضربه می زند زشت وکریه جلوه می دهند و به سایر احکام کاری ندارند چون مبنای آنها اومانیسم ولذت فردی است.و این دقیقاً هدفی است که در فیلم «خان...» کارگردان به دنبال اجرای آن است. زمانی که اسلام رضوان به ماندیرا که نماد هندویسم است عشق می ورزد و در مقابل از مسلمانان جهادگر اعلام بیزاری و برائت می کند. در این نوشتار برآنیم طی یک بازخوانی دوباره از فیلم، موارد برجسته سازی شده از اسلام تحریفات را بررسی نماییم.

رضوان؛ تجسم یورو اسلاماگر قرار باشد فرد منصفی، اسلام را در قالب یک شخصیت متجسم نماید، ترجیح می دهد او قوی، مقتدر، باصلابت و محکم باشد و در عین حال مهربان و یاور ضعفا همچون امیرالمومنین علی(ع)[8] و در عصر حاضر،حضرت امام (ره)، نه شخصیتی ضعیف و عاجز که طبیعت بیمار گونه اش او را چنین ساده و معصوم جلوه می دهد. کسی که در مقابل استضعاف و اختلاف طبقاتی ظالمانه ی کشورش و دردهای هموطنان خود واکنشی نشان نمی دهد، اما وقتی بلایای طبیعی، صلیب مسیحیان را در جرجیای امریکا بر زمین می زند او به یاری کلیسا می شتابد و اسوه ی فداکاری می شود.

امریکـــا، سرزمین فرصت ها!!

رضوان به راحتی نمی تواند با محیط های جدید انس پیدا کند. او از رنگ زرد متنفر است(با اینکه هندی ها زرد را نماد شادی و خوشی می دانند). مادر که بسیار مصلحت اندیش، فداکار و آینده نگر است، متوجه می شود که او می تواند زندگی رویایی اش را تنها در امریکا پیدا کند. البته این دید اغراق آمیز و رویـــاگونه پنــداشتن درباره ی ایالت متحده، در بسیاری از فیلم های هالیوودی دنبال می شود، این که امریکـــا سرزمین فرصت هاست. زندگی ذاکر برادر رضوان هم موید این مطلب است، او ابتدای ورود به امریکا آه در بساط نداشت، اما حالا شغل و همسر دلخواهش را دارد. (به لطف خدا بحران اقتصادی در امریکا به زندگی او اثری نداشته است!!)زمانی که رضوان می خواهد برای عملی کردن شرط ازدواج، با صحنه بدیع وزیبائی ماندیرا را غافل گیرکند؛ ما سانفرانسیسکو را می بینیم که چون شهری آسمانی، از ورای ابر ها رخ می نماید. برج ها ومعماری کلاسیک شهر در پرتوی طلائی لحظه طلوع، زیبائی رویا مانندی را به نمایش می گذارند. انگار همه خوشبختی آینده این زوج (که نماد پیوند اسلام وهندوئیسم هستند) منحصرادر این شهر تحقق می یابد. گوئی این تصویر که با نمای دور (لانگ شات) آغاز می شود می خواهد القا کند که هرگز در این شهر ارمانی، اثری از فقر ومرارت را نمی توان یافت!!

رضوان اعتقادی را که از مادر گرفته است با خود می آورد و در همه ی مسائل تعمیم می دهد. زمانیکه خوشبختی خود را درپیوند با یک دختر هندوی کافر پیدا می کند، باور سکولاریستی مادر به یاریش می شتابد : «اصل خوب بودن است، نه رنگ و مذهب» و باز در جای دیگر فیلم صریحاً این نکته تذکر داده می شود : «خداوند به ما گفته است رنگ و مذهب اهمیتی ندارد». (البته خداوند اسلام می فرماید : «ان الدین عندالله الاسلام»، مذهب اهمیت دارد و این رنگ و نژاد است که در اسلام نفی شده است.) و این گونه التقاط حق و باطل با ابزار تحریف برای جا انداختن باطل در افکار در موارد متعددی تکرار می شود. (که به آن اشاره خواهیم کرد).

عشق  فرا دینی و سکولار از مولفه های دین نوین جهانی

ماندیرا زن محبوب رضوان، شخصیتی شاد، جذاب، و البته مهربان است. او توانست بیماری رضوان را درک کند و او را به آرامش برساند. مهم نیست که در آیین او چند خدا پرستش می شود و در اسلام رضوان،خدای یگانه. بلکه عشق و محبت می تواند این دو را پیوند دهد. در حالی که هر کدام عبادت مخصوص خود را انجام میدهند، رضوان نماز می خواند و او اعمال سنتی خود را دنبال می کند. ازدواج رضوان وماندیرا  بدون توجه به موازین دینی یعنی اولویت عشق بر مذهب.یعنی محدود کردن دین به جنبه های درونی وروحی ودر حقیقت حذف تاثیر دین حتی در زندگی شخصی افراد.

اینجاست که روزنه ای به سوی یک آیین جدید باز می شود. دینی که همه ی ادیان را در خود حل و جذب کرده و جز نامی از آن ها باقی نمی ماند. این نوعی از پلورالیسم دینی است که به استحاله ی عقیدتی و آرمانی ادیان می پردازد. اما درعین حال حقانیت را به شیوه زندگی امریکایی ولیبرالیستی می دهد. در این میان اسلام به عنوان یک مکتب فطری و الهی قوی که خطر جدی برای منافع غرب شناخته می شود بیشترین سهم از استحاله را داراست.

پایه ریزی اسلام بر مبنای زندگی آمریکایی و اورپایی بر مبنای امانیسم ولذت فردی یعنی همان اسلام سکولار،اسلام خنثی شده یعنی اسلام سست وبی محتوا. اسلامی که بدنبال فروش محصولات آرایش است،و سرسازش با سرمایه داری دارد.(شغل رضوان فروش محصولات آرایشی زنان است وبرای بازار یابی بیشتر مجبور به ارتباط نزدیک با زنان می باشد)اسلامی که مفتخربه جاسوسی برای اف بی آی است(اشاره بسکانس تبرئه رضوان بدلیل لودادن مسلمانان جهادی که از طریق رسانه های آمریکا بازتاب داده می شود )


اسلام هراسی واسلام آمریکایی دروی یک سکه

از اسلام رضوان تنها نماز و آیاتی از قرآن باقی مانده است و قدرت جمعی مسلمین نادیده انگاشته می شود. او نمازش را فرادی می خواند و اجتماع مسلمانان تنها زمانی نشان داده می شود که در مسجد در حال توطئه هستند. یکپــارچگی قدرت اسلام نقطه ی هراسناکی برای غـــرب است که در فیلم «مردی که فردا را دید» (تولید 1981) برای اولین بار مردم دنیا را از آن بر حذر می دارند. در اسلام امریکایی رضوان، با این نیرو مقابله می شود. او به تنهایی در مقابل جمعی توطئه گر و می ایستد و حتی در آخر توسط آن ها ترور می شود. یکی از نموده های بارز آمیختن حق و باطل با تحریف در بیان داستان حضرت ابراهیم (ع) است. دکتر فیصل رحمان، رهبر جهادگران در مسجد مجللی که پایگاه مسلمین امریکاست سخنرانی میکند. او از قربانی شدن اسماعیل (ع) مطلوبیت کسب رضایت خدا ولو به تسلیم جان و خون ریختن را استنباط میکند، اما رضوان معتقد است او دروغ می گوید چون مادرش به نحو دیگری داستان را تعریف کرده است. خون ریختن در راه خدا با عشق منافات دارد، عشق و صلح دو واژه ی همراهند که ما حق نداریم به جنگ و خونریزی آلودشان سازیم و ابراهیم و خدای او نیز چنین قصدی نداشتند.

تحریف اسلام درمسیر به بار نشاندن اسلام آمریکایی

تحریف از آن جا آغاز می شود که رضوان تلویحاً به آن اشاره می کند : «ابراهیم از کشته نشدن فرزندش مطلع بود (مطلبی که در تفاسیر اسلامی آن را نمی یابیم) زیرا او می دانست که خدا خون بی گناهی را نمی ریزد.» ناگفته مشخص است که یا این قرائت تا چه حد از ارزشمندی تعبد و اطاعت ابراهیم کاسته می شود. ابراهیم فرزندش را به قربانگاه برد زیرا می دانست او کشته نمی شود، این سکانس مخاطب را به این مطلوب رهنمود میکند که جان فشانی در اه خدا اساساً در ادیان الهی، هیچوقت محبوبیت ندارد. چه رسد به جهاد وشهادت  (زیرا راه خدا راه عشق است نه راه جنگ).

با اندک تأملی می توان دریافت که این طرز تفکر تا چه حد برای یک مکتب پویا، مخرب و بنیان افکن است، این همان اصل «محبت» در مسیحیت است که اگر یک سیلی خوردی طرف دیگر صورتت را جلو بیاور و انحراف در این اصل زمانی است که عفو و اغماض با تو سری خوردن (قدرت دفاع نداشتن) اشتباه شود. در مقابل، جهاد و دفاع یک اصل درخشان اسلامی است که می گوید : هرگز ظلم نکن، اما اگر متجاوزی به تو ظلم کرد ساکت ننشین. «هیهات منا الذله» البته قتل و کشتار به ناحق نیز عقاب سنگین در پی دارد، زیرا حکم کسی که یک نفر را به ناحق بکشد با کسی که همه ی مردم جهان را کشته باشد نزد خداوند عادل یکسان است. «من قتل نفساً بغیر نفسٍ او فسادٍ فی الارضِ فکانما قتل الناس جمیعاً»   مطلبی که رضوان با بیان تحریفی دیگری اینگونه از آن یاد می کند : «کسی که یک نفر را بکشد انسانیت را کشته است».

اسلام جهادی به مثابه شیطان


در پایان این سکانس از فیلم می بینیم رهبران و مفتیان بیدار جوامع اسلامی که حکم به دفاع از مرز و بوم و آرمان های اسلامی را می دهند، همان شیطان وسوسه گری هستند که ابراهیم، هاجر و اسماعیل هر سه به او سنگ زدند. رضوان نیز دکتر فیصل را سنگ می زند و هر سه بار او را شیطان می خواند. البته این دیدگاه،انتفاضه ی مقدس فلسطین و مقاومت شیعیان لبنان را در کنار وهابیت خشن القاعده می گذارد وهیچ تفاوتی میان آنها قائل نیست. وهر سه را بایک  چوب می زند.در حقیقت یکسان مطرح کردن این سه حرکت نیز برنامه ی از پیش تعیین شده ای است ازسوی سیاستمداران کاخ سفید که اذهان مردم دنیا را روی تروریست بودن مسلمانان متمرکز کنند.

انها از سالها قبل مسلمانان را شیطان عصر حاضر معرفی می کنند. براستی چه کسانی لایق صفت شیطان هستند؟ امام و پیر روشن ضمیر عالم اسلام، سال هاست امریکا را شیطان بزرگ خوانده است. آمریکایی که با تقویت همه جانبه ی اسلام افراطی در عربستان و پاکستان، وهابیت را تجهیز می کند و از جنایتکارانی چون ریگی حمایت می کند. و همزمان سنگ صلح و دفاع از بشریت را به سینه می زند، با استفاده از این شمشیر دو لب از طرفی اسلام را دین خشونت و ترور معرفی می کند و از سوی دیگر به دنبال مبارزه با تروریسم به کشورهای اسلامی لشکر کشی کرده و مسلمین را به خاک و خون می کشد و سرمایه ی کشورهای اسلامی را به غارت می برد.پس از 11 سپتامبر، اسلام هراسی مورد نظر سازندگان این واقعه رخ می نماید. حجاب زنان و چهره ی اسلامی مردان بهانه ی حمله ی مردم وحشت زده به آن هاست و حتی به سیک ها و هندوهای غیرمسلمان. در نتیجه سمیر کشته می شود. (درسکانسی که در آن چند نوجوان آمریکایی با  چهره ها ی آفریقایی واروپایی و... سمیر را وحشیانه کتک می زنند). البته تنها جایی که آن ها مقصر جلوه داده میشوند زمانی است که با دستبند راهی زندان می گردند و در غیر این زمان همه (رضوان، ماندیرا و بینندگان) اذعان دارند که کشته شدن او به خاطر جنایت عده ای مسلمان افراطی است و با گذاشتن عکس سمیر کنار سربازان کشته شده ی امریکا در عراق به عنوان شهدا، کارگردان به این مطلب صحه می گذارد، گویی که هر دو (سربازان و سمیر) زخم خورده از یک خنجرند.نکته ی انحرافی دیگری که با نهایت سوء استفاده از مقام رفیع و مقدس مادری از ابتدا در جای جای فیلم مورد تأکید قرار می گیرد، این کلام نامقدس و ناصحیح است که در دنیا تنها دو دسته انسان وجود دارد : خوب و بد. و تنها این دلیل که کلام مادر است به آن حجیت می بخشد، گویی که این حقیقت اسلام تنها توسط مادر رضوان قابل درک و تحلیل می باشد. به راستی این سوال ذهن مخاطب را مشغول می کند که اگر حقیقتاً انسان ها در دنیا، تنها همین دو دسته ی خوب و بد باشند، متجاوزان و اشغال گرانی چون امریکا و اسرائیل در کدام دسته قرار می گیرند ؟! پاسخ به این پرسش البته، در فیلم بدیهی انگاشته شده است ؛ با اینکه امریکا به افغانستان و عراق حمله کرده است، رضوان برای کشته های امریکا اشک می ریزد!!! (و عکس سمیر را به عنوان کشته ی جنایات مسلمین افراطی، در کنار عکس سربازان کشته شده ی امریکا در عراق می گذارد، گویی که هر دو زخم دیده از یک خنجرند). نتیجه این که امریکا حتی اگر تعدی کند، هرگز در دسته ی انسان های بد قرار نمی گیرد، زیرا او همواره مصلح و محق است.نکته ی دیگری که در اسلام قابل چشم پوشی نیست، عفت و حجاب زنان مسلمان است که سال ها در آزادترین کشورهای دنیا (!!!) با آن مقابله می شود. مسینا، همسر ذاکر، در این فیلم الگوی زن مسلمان یورو اسلام است که گرچه بر حجابش تأکید دارد، آن را همراه با آرایش، اختلاط با نامحرم، دست دادن با رضوان و... می سازد. این تصویر روشن فکرانه سال هاست در باربی اسلامی نمایش داده شده است و موجب می شود او به راحتی همسر کافر رضوان را بپذیرد و در مراسم آن ها شرکت کند. او حجاب خود را نه علامت مذهبی بلکه تکه ای از وجود (انتخاب و سلیقه ی) خود می داند، به همین سبب در صورت اقتضا و ضرورت آن را کنار می گذارد، تا در مقابل رسانه ها از رضوان احقاق حق کند. کما اینکه در یکی از سکانس های فیلم حجاب را کنار می گذارد.(گویی حجاب نشانه ی مجرم بودن است).در این نوشتار مختصر از بسیاری نکات تأمل برانگیز فیلم « چون عدالت پیشه جلوه دادن دستگاه قضای امریکا و حق مداری رسانه ای چون PBC که نامی نزدیک به BBC است »  چشم پوشی شد. و تنها مواردی که به هدف قراردادن اصول اولیه ی اسلام ناب، و حذف یا خنثی کردن آن ها می پرداخت، اشاره شد. نتیجه گیری:رشد اسلام با مولفه های جهاد و شهادت و گرایش نسل نو و جوانان به این نوع از اسلام تا جایی است که جرج بوش را متقاعد می کند تا در این فیلم  ایفای نقش کند و این نشان از اهمیت و تاثیر گذار بودن  اسلام در غرب و جامعه آمریکا دارد.می توان هدف از ساخت این پروژه را اسطوره ساختن مسلمانان یورو اسلامی / امریکایی دانست که با هنرمندی فراوان در لایه هایی از طنز و به شکل دلسوزاندن برای اسلام ، پنهان گشته است . حتی اگر لازم باشد در مسائل ابتدایی و پیش پا افتاده ای چون کمک نکردن به مردم بلا زده دوست امریکا را مقصر جلوه می دهد ، اما هرگز از هدف اصلی دور نمی شود و در انتها مهم ترین فردی که می تواند به اسلام کمک کند ، رییس جمهور امریکا جلوه داده می شود ، زیرا طبق شعارهای قبلی ، دولت اوباما (رییس جمهور سیاه پوست امریکا با رنگی سیاه که نشان از قشر درد کشیده است و ربطی هم با مسلمانان دارد) دولت تغییر است و این تغییر با دست دادن و به آغوش کشیدن و احساس همدردی با یک مسلمان وفادار به منافع امریکا ، انجام می گیرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:13  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

هری پاتر؛ موعودی بر آستانه آرماگدون نوشته استاد سعید مستغاثی

تردیدی نیست که محورهای اصلی کتاب "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" ، 3 موضوع تشریح سرگذشت تام ریدل یا همان ولد مورت ، راز بقا و جاودانه شدنش از طریق هورکراکس ها و همچنین اقدامات اسنیپ به عنوان جاسوسی دو جانبه است که در اوج فعالیت هایش دامبلدور را به قتل می رساند. اما در فیلمنامه، این 3 محور مهم در سایه تعقیب و گریزهای هری پاتر و اسنیپ، عشق مثلثی رون ویزلی و لاوندربراون و هرماین گرینجر یا سطحی شدن عشق هری و جینی ویزلی همچنین پررنگ شدن مزاحمت های مداوم هری برای پرفسور اسلاگهورن ( جهت کشف اصل آن خاطره خراب شده توسط تام ریدل) و ...قرار گرفته و چندان برای مخاطب باز نمی شوند. حتی قضیه شاهزاده دورگه که بخشی از عنوان کتاب و فیلم است (و پیش از خواندن کتاب یا دیدن فیلم ، مورد حدس و گمان های متعدد قرار می گرفت که آیا مصداقش ، هری پاتر است یا ولد مورت و یا...؟) تنها در یکی از سکانس های پایانی فیلم مورد اشاره قرار می گیرد.  در آن سکانس ، پرفسور اسنیپ پس از حمله مرگ خوارها به هاگوارتز و تخریب آن ، وقتی هری با وی درگیر شده و جادوها و طلسم های ذکر شده در کتاب معجون سازی شاهزاده دورگه را در موردش به کار می برد ، صریحا می گوید که "تو طلسم های من را درباره خودم به کار می گیری... بله ، من شاهزاده دو رگه هستم..."

اما در کتاب و در فصل آخر به نام "گور سفید" ، هرماین که در طول داستان نیز به دنبال کشف راز شاهزاده دورگه بود ، همه ماجرای آن را برای هری توضیح می دهد که مادر اسنیپ ، نام "شاهزاده" برخود داشته و از آنجا که اسنیپ بسیار به مادر خود افتخار می کرده ، لقب "شاهزاده" را برای خود برمی گزیند. از طرف دیگر پدر اسنیپ نیز مشنگ زاده بوده و از این لحاظ اسنیپ ، یک دورگه محسوب می شده است. گو اینکه هم هری پاتر و هم ولدمورت هم دورگه به حساب آمده اما لقب شاهزاده تنها برای اسنیپ وجود داشته است.


اما مهمترین تغییر فیلمنامه نسبت به کتاب در صحنه آخر و یورش مرگ خواران ولد مورت به هاگوارتز اتفاق می افتد. در کتاب ، دامبلدور با توجه به آگاهی از این حمله ، اعضای محفل ققنوس و بعضی از اهالی هاگوراتز را آماده مقابله و مقاومت کرده و سرانجام بر مرگ خواران پیروز می شوند. ( هم در صحبت های مابین دامبلدور و هری قبل از رفتن به غار تام ریدل ، دامبلدور این موضوع را متذکر می شود که عده ای از اعضای محفل ققنوس را برای حفاظت از هاگوارتز آورده ، هم به هنگام بازگشت این دو به هاگوارتز لحظاتی از جنگ روایت می شود، هم وقتی هری برای نجات دامبلدور از دست دراکو مالفوی تلاش می کند ، باز صحنه ای از جنگ و کشته شدن مرگ خوارها نقل می گردد و هم پس از شکست مرگ خوارها و در فصل ماقبل آخر کتاب یعنی "مرثیه ققنوس" ، وقتی اعضای محفل ققنوس و سایرین در درمانگاه جمع شده اند ، ماجرای جنگ با مرگ خوارها و مقاومت در مقابلشان ، حکایت می شود.)

اما در فیلم شاهد تخریب هاگوارتز و حتی به آتش کشیدن پناهگاه ( خانه ویزلی ها) توسط دار و دسته ولد مورت هستیم درحالی که کوچکترین مقاومتی در برابرشان رویت نشده و اساسا فردی از اعضای محفل ققنوس حضور ندارد! معلوم نیست چرا کارگردان و فیلمنامه نویس ، این بخش مهم را از فیلم حذف کرده یا از آن بسیار سرسری گذشته اند. شاید قصد داشته اند همه هیجان و تعلیق رویارویی ارتش ولدمورت با محفل ققنوس را برای نبرد آخرین و قسمت هفتم یعنی "هری پاتر و یادگاران مرگ" نگاه دارند. چون به هر حال فیلم هفتم از این مجموعه (که گفته شد در 2 قسمت و به فاصله دو سال اکران خواهد گردید) بازهم حاصل همکاری استیو کلاوز فیلمنامه نویس و دیوید ییتس کارگردان است که در حال حاضر بخش اول وارد مرحله فنی شده و بخش دوم در حال فیلمبرداری است. به هر حال در این بخش ، در واقع فیلمنامه نویس و کارگردان ، تغییر مهم و تاثیر گذاری را نسبت به کتاب اعمال می کنند و با کم رنگ کردن یا در حقیقت حذف مقاومت محفل ققنوس و پیروزی شان در برابر مرگ خواران ولد مورت ، حفره بزرگی در روند قصه بوجود آورده و جبهه خیر را دچار نقصان اساسی تصویر می نمایند! اگرچه این یک تمهید هالیوودی دستمالی و نخ نما شده است که نیروی خیر را تا سر حد مرگ و اضمحلال ضعیف کرده و ناگهان در کمال ناامیدی و یاس وی را بر دشمن قدر پیروز گردانند ولی چنین کلیشه ای به هیچوجه در این بخش از داستان هری پاتر جواب نمی دهد.

 و بالاخره سکانس پایانی فیلم در سوگ مرگ دامبلدور است که علیرغم تلاش های فیلمنامه نویس و کارگردان برای تاثیر گذار بودن آن ، به هیچ وجه بار تراژیک دو فصل آخر کتاب را دارا نیست. اما موضوع مهم دیگری که در کتاب "هری پاتر و شاهزاده دورگه" مورد تاکید قرار گرفته ، ولی در فیلم حذف شده ، اشاره به نبرد آخرین و "آرماگدون" است. در بخش آخر کتاب ششم یعنی "گور سفید" وقتی همه یاران دامبلدور گرد جسد او جمع شده اند و سانتورها ( اهالی جنگل ممنوع) هم می آیند و در حاشیه همان جنگل می ایستند ، هری به یاد نخستین سفرکابوس وارش به این جنگل می افتد و نخستین ملاقاتش با ولد مورت و در اینجا جمله دامبلدور را به خاطر می آورد که گفته بود : "جنگ نهایی نیک و بد ، آرماگدون بزرگ چندان دیر نیست..."


به این ترتیب نویسنده و طراحان قصه هری پاتر که تا اینجا و گذشت شش کتاب ، تنها به زبان به اصطلاح فانتزی سخن گفته و همه نیات خود برای به قول پرفسور لنگدون حفظ راز جام مقدس و خانقاه صهیون و ظهور موعودی از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه برای آخرالزمان را در لوای داستانی کودکانه و جادو و جنبلی پنهان ساخته بودند ، سرانجام پرده های هنر و فانتزی و افسانه و سرگرمی را کنار زده و به صراحت از آرمان های ایدئولوژیک گروهی سخن می گویند که در این روزگار تحت عنوان "اوانجلیست ها " از پس گذشت قرون و اعصار اهداف دیرین حکومت جهانی صهیون را دنبال کرده و در فرهنگ سیاسی امروز به "صهیونیست های مسیحی" مشهور شده اند. "آرماگدون" همان آرمان نهایی این گروه است که از زمان مهاجرتشان به آمریکا (با نام پیوریتن ها") جزو لاینفک زندگی و کار و فعالیتشان قرار گرفته و به جد باور داشته و دارند که برای بازگشت همان حضرت مسیح (ع) به عنوان منجی آخرالزمان ، جمع کردن قوم یهود در سرزمین فلسطین و برپایی کشور اسراییل ضروری است و این اساس تشکیل و ماموریت حکومت آمریکا به شمار می آید که از سوی خداوند تعیین شده است! و "آرماگدون" همان نبرد نهایی است که در محلی با همین عنوان در فلسطین مابین نیروهای خیر به رهبری عیسی مسیح(که منظور غرب صلیبی به ریاست آمریکاست و از همین رو بوش پسر ، لشکر کشی به خاورمیانه پس از 11 سپتامبر 2001 را آغاز جنگ صلیبی نوین خواند !)  و ارتش شر به سرکردگی ضد مسیح که از شرق می آید(و در ادبیات امروز آرماگدونی ، به طور مشخص مسلمانان و ایرانی ها معرفی می شوند!!) ، در گرفته و در نهایت به نابودی ضد مسیح و پیروزی مسیح و هزار سال حاکمیت پیروان او بر دنیا خواهد انجامید. به این ترتیب با این اعلان صریح سازندگان هری پاتر ، این مجموعه فیلم ها هم به دور از هر گونه به اصطلاح توهم توطئه و تردید ، در زمره آثار سینمای آخرالزمانی قرار می گیرند.( که این روزها در غرب به صورت یک ژانر مهم در آمده  و حتی اخیرا تیم برتون به عنوان تهیه کننده انیمیشن آخرالزمانی "9" ، در گفت و گویی ، تعداد فیلم های در این باب را از فرط ازدیاد تولید به کنایه ، میلیون ها عدد نامید!!) 

  اگرچه اشاره های صریح نویسنده و تهیه کنندگان کتاب و فیلم "هری پاتر و شاهزاده دورگه" به منجی موعود و آرماگدون ، همه ادعاهای هنر سرگرمی ساز و فیلم فانتزی را زیر علامت سوال جدی برده و باردیگر حاکمیت هنر ایدئولوژیک غرب امروز را به منصه ظهور می رساند اما از قسمت های پیشین هری پاتر نیز می توانستیم این درونمایه را مستفاد نماییم.   درونمایه جادوییستی کتاب و مجموعه فیلم های هری­پاتر بیش از هر مقوله به تفکر رازآمیز کابالیسم(قبالائیسم) نزدیک بوده و از بسیاری نشانه ها و سمبل های این فرقه صهیونیستی بهره گرفته است. فرقه ای که در هالیوود امروز بسیار ریشه دار است . چنانچه در سال 2004 پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل"  درمورد رهبر آن یعنی فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ نوشت که وی عملا بر هالیوود حکومت می کند. فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لس‌آنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستاره‌های هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانه‌های اعیانی در لس‌آنجلس و منهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوس‌آیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده می‌شد ولی در سال 2004 تنها در لس‌آنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا می‌کند که دارای سه میلیون عضو است.  

سازمان برگ خود را "فرا دینی" می‌خواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" می‌خوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخام‌های بزرگ یهودی اطلاق می‌شود.فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 به‌ناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانه‌ها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خام خام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم دانستند.واقعیات نشان می‌دهد که برگ تنها نیست. کانون‌ها و رسانه‌های مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش می‌نویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست به چشم می‌خورد. تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ به‌سود فرقه برگ به‌شمار می‌رفت. به‌نوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لس‌آنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهم‌ترین این افراد مدونا بود که از هفت سال پیش در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تایلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مک‌کارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتل‌های زنجیره‌ای هیلتون) و دیگران. این موج ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند.

اما کابالیسم داستان مفصلی دارد. اسناد تاریخی موجود ، ریشه های آن را به آیین های جادویی و مشرکانه کاهنان و ساحران مصر باستان مربوط می­ داند که پیرامون فراعنه گرد آمده بودند. بعدها در جنگ های صلیبی، فرقه شوالیه­های معبد، این مضامین ساحرانه را از خاخامهای کابالیست فراگرفتند و در اروپا پخش کردند. گفته می­شود که شوالیه­هایی که خودشان مسیحی بودند،‌ در محل ادعایی معبد سلیمان در بیت المقدس، انزوا گزیده و به آموزه­های جدیدی رسیدند. آنها (چنانچه در "رمز داوینچی" هم آمده) براثر دستیابی به اسرار و رموزاتی ، مدت­ها از کلیسای کاتولیک حق السکوت ­گرفتند و از این راه ثروت هنگفتی انباشتند تا بالاخره بر اثر قدرت گرفتن کلیسای کاتولیک، مرتد اعلام شده و فرمان قتل عامشان صادر گردید . از رهبرانشان افرادی همچون ژاک دموله اعدام شدند اما عده­ای از آنها به اسکاتلند گریخته و اولین لژ­های فراماسونی را به وجود آوردند، یعنی در واقع فراماسونری منشاء کابالیستی دارد.

در هالیوود امروز سازندگان بسیاری از فیلم ها ، به 9 شوالیه اولیه معبد به انحاء گوناگون ادای احترام می کنند. از جمله 9 نفر یاران حلقه در "ارباب حلقه ها" یا جنگجویان جدای در "جنگ های ستاره ای" که معبدشان و اعتقاد و آرمان هایشان برگرفته از اسطوره های جوزف کمپل،  بسیار به باورهای کابالیستی شوالیه های معبد شباهت دارد.( خصوصا مقوله سوی مثبت و منفی نیرو) و همچنین محفل ققنوس در همین هری پاتر و اعضای اصلی اش که 9 نفر هستند.

وقتی مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمان‏های مسیحایی را به دست گرفت ، این آرمان‏ها در بنیاد تحریکات جنگ‌افروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبه‌صلیبی و نو‌صلیبی سده‌های پسین جای گرفت. در سده چهاردهم میلادی، هسته‌های فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به‏ ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار می‌رفت، پیشگویی‏های اسرارآمیز درباره ظهور قریب‌الوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیت‌المقدس، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانون‏های فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریب‌الوقوع «ماشی‌یَح» (مسیح) پیشگویی می‌کردند و حتی ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358م. پیش‌بینی نمودند که با بازگشت حضرت مسیح(ع) در باورهای مسیحی اشتراکات فراوان داشت. از این زمان بود که اعتقادات منجی گرایی ، موعود گرایی و آخرالزمانی در مسیحیت جدی تر گردید.

 از نیمه دوّم سده پانزدهم میلادی ، کابالیست‌های یهودی به تدوین برخی رساله‌های کابالی منطبق با زبان و فرهنگ مسیحیان دست زدند. این رساله‌ها در ایتالیا و به‏ ویژه در کانون فرهنگی خاندان مدیچی در فلورانس بسیار مؤثر بود. به ‏نوشته دائرة‌المعارف یهود، محافل فرهنگی رنسانس عمیقاً باور کردند که در رساله‌های کابالی به منابع اصیل و دست اوّل رازهای کهن هستی دست یافته‌اند؛ رساله‌های گمشده‌ای که اینک پدیدار شده و به کمک آن نه تنها می‌توان به اسرار نوشته‌های پیشینیان در مصر و یونان باستان پی برد، بلکه رازهای مسیحیت را نیز می‌توان شناخت. در سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی فرقه کابالا در تمامی مراکز مهم قاره اروپا گسترده شد. بدینسان، مکتب کابالا به نیروی متنفذ سیاسی در میان مسیحیان بدل شد که بر آرمان‏های مسیحایی و صلیبی جدید دامن می‌زد و طلوع قریب‌الوقوع دولت جهانی اروپاییان را نوید می‌داد. به تأثیر از این موج، بسیاری از متفکران اروپایی به این نتیجه رسیدند که باید آرمان ظهور مسیح را با مفاهیم رازآمیز شناخت و تنها منبع معتبر برای این شناخت رساله‌های کابالی است. در نتیجه، رویکردی گسترده به فراگیری زبان عبری، به‏ ویژه در ایتالیا، آغاز شد.

کابالیسم یکی از آیین هایی معرفی گردیده است که جادوئیسم و جادوگری را نشر می دهد و حل و فصل بسیاری از مشکلات بشری را به واسطه آن می داند. عناصر اصلی کابالیسم، موعودگرایی ، اعتقاد به آخرالزمان و آرماگدون ، شیطان شناسی و قدرت شر و همچنین روش های مرموز صوفیانه و پنهان کاری و جادوگرایی هستند. همه این عناصر در اثری چون هری پاتر به روشنی هویدا هستند. البته آثار فراوان دیگری هم به کابالیسم اشاره های پیدا و پنهانی دارند. به هر حال "هری پاتر و شاهزاده دورگه" یکی از غم انگیزترین و سیاه ترین قصه های هری پاتر به نظر می آید. فضای حاکم که به نوعی در اختیار ولد مورت و مرگ خوارها قرار دارد ، خیانت اسنیپ ، مسئله هورکراکس ها که ولد مورت را دارای هفت جان کرده و بالاخره مرگ دامبلدور به عنوان پشتوانه همیشگی هری پاتر ، ششمین هری پاتر را همچون ابرهای سیاه و خاکستری که همراه علامت شوم هر از گاهی ، آسمان قصه را می پوشاند به داستانی نفرین زده بدل ساخته است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:10  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

نقد فیلم ضد صهیونیستی شکارچی شنبه


 

"مسئله فلسطین برای ایرانی ها یک مسئله ملی است".

تصور نکنید این جمله هم از بیانات و سخنان مسئولان نظام جمهوری اسلامی است. از قضا این جمله اعتراف یکی از ضد انقلابیون فراری است که در مصاحبه چند سال قبل با تلویزیون صدای آمریکا VOA ناگزیر از بیانش گردید. به جز فرد یاد شده ، بسیاری دیگر از سرکردگان گروههای مختلف و همچنین رسانه های خارجی درسراسر دنیا حتی معاندین با انقلاب اسلامی، بارها بر اهمیت مسئله فلسطین و دشمنی با اسراییل و صهیونیسم در میان ملت ایران اذعان داشته اند.

شاید این اعتراف از آن رو باشد که تنها چند ماهی پس از تاسیس رژیم جعلی صهیونیستی در سال 1327 ، نخستین تظاهرات ضد اسراییلی تاریخ در ایران و به دعوت آیت الله کاشانی انجام گرفت و نخستین گروه داوطلبان مبارزه با این رژیم اشغالگر برای اعزام به فلسطین در همان ایام و توسط نواب صفوی از جوانان ایرانی تشکیل شد.

و اینکه نخستین رهبر و مبارز سیاسی که سخن از مبارزه با صهیونیسم به میان آورد، حضرت امام خمینی ( رحمه الله علیه) بود. امام عظیم الشان ملت ایران در نخستین اعلامیه خویش برای آغاز نهضت در آبان ماه 1341 پیش از هر موضوعی، خطر صهیونیسم را برای استقلال کشور و قبضه نمودن اقتصاد آن، گوشزد کردند. این در حالی بود که خطاب ایشان نسبت به شاه هنوز لحنی نصیحت گونه داشت و هنوز هم از آمریکا سخنی به میان نیاورده بودند. ملت مسلمان ایران از همان روزها،دشمن اصلی و دیرین خود را شناخت و پس از آن نیز با هدایت رهبرانی چون امام خمینی ، شاه و اربابان آمریکایی اش را نیز در خدمت امپراتوری جهانی صهیونیسم ارزیابی کرد.

از همین روی بود که از همان اوان پیروزی انقلاب اسلامی ، از سوی بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان ، به منظور همبستگی با مردم فلسطین و وحدت یکپارچه جهانی علیه رژیم صهیونیستی ، روز قدس نام گرفت و از همین رو بود ، تنها رژیمی که در هیچ عرصه ای هیچگاه از جانب مردم ایران به رسمیت شناخته نشد ، اسراییل بوده و هست. این به جز اسناد و مدارک صریح تاریخی است که مشخص می کند کانون های صهیونی و فرزند نامشروعشان یعنی اسراییل در طول تاریخ معاصر ایران چه ضربات مهلک سیاسی و اقتصادی و فرهنگی به این سرزمین وارد آورده و همواره سعی نمودند که حرث و نسل آن را به غارت ببرند و همه آنچه گفته شد ورای دلیل محکم دینی و اسلامی برای حمایت از مردم مسلمان فلسطین در مقابل غاصبان صهیونیست است.

به نظر می آید همین مختصر کافی باشد که اهمیت استراتژیک مبارزه با صهیونیسم  و حمایت از آزادی قدس شریف و مردم فلسطین را در همه ابعاد سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی انقلاب و نظام اسلامی روشن سازد. در در جهت این استراتژی و در طول سالهای پس از انقلاب ، گام های بسیار اساسی و مهمی در عرصه های مختلف سیاسی و اقتصادی برداشته شد. به یاری خداوند تبارک و تعالی براثر همین گام های اساسی ، موقعیت امروز صهیونیست ها در اسراییل و کانون های گرداننده آن در سراسر جهان ، در مضمحل ترین نقطه تاریخی خود قرار گرفته است.

اما سوال اینجاست که میادین فرهنگی و به خصوص هنری و علی الخصوص سینمای ایران تا چه اندازه با این استراتژی محوری انقلاب و نظام همراه بوده اند؟ در طول این 33 سال و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و بنیاد سینمایی فارابی و همچنین جشنواره فیلم فجر ( که امسال 30 سالگی اش را برگزار می کند ) چند فیلم سینمایی با محتوا و ساختار ضد صهیونیستی جلوی دوربین و برپرده سینماها رفته است؟  این درحالی است که همان کانون های صهیونی هر سال صدها فیلم ضد اسلامی و ضد ایرانی و در جهت آرمان ها و اهداف ضد بشری خویش ساخته و به سراسر دنیا ارسال می کنند.

به جز دو فیلم عبدالرضا نواب صفوی در سال 1375 به نام های "هفت سنگ" و "قاعده بازی" و همچنین یک فیلم حبیب کاوش در سال 1369 به نام "آتش پنهان" و شاید چند عنوان گمنام دیگر ، تنها اثر در خاطر مانده از این قسم فیلم ها که در طول 30 سال سینمای بعد از انقلاب به مقوله صهیونیسم و فلسطین پرداخت، فیلم "بازمانده" ساخته مرحوم سیف الله داد است که بخشی از چگونگی شکل گیری رژیم جعلی اسراییل را برپایه تروربسم بسیار خشن و اشغالگری وحشیانه به تصویر می کشید. از همین رو از سال 1375 ( سال اکران عمومی "بازمانده" ) تنها همین فیلم به مناسبت هایی ، ناگزیر از رسانه های ما پخش شده و می شود!

و حالا پس از گذشت 15 سال ، فیلمی دیگر درباره پدیده شیطانی صهیونیسم روی پرده سینماهای ایران رفته است.( این درحالی است که طی این مدت صرفا درباره خود مقوله اسراییل و فلسطین دهها فیلم پرقدرت در غرب و حتی خود اسراییل ساخته شده که به انحاء مختلف و با رویکرد جدید سعی در فریب افکار عمومی جهان مبنی بر همزیستی مسالمت آمیز فلسطینی و اسراییلی و یا زیر علامت سوال بردن مبارزات ضد صهیونیستی داشته است از جمله "مونیخ" استیون اسپیلبرگ یا "حالا بهشت" هانی ابو اسد که جایزه اسکار هم گرفت !  و یا "منطقه آزاد" آموس گیتای )

اما این بار پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" به مقوله‌ای اساسی‌تر و بنیادی‌تر از نگاه مرحوم سیف الله داد در اثر ماندگارش یعنی "بازمانده" می پردازد درباره ماهیت صهیونیسم و اساس نگاه شرک آمیز،سرمایه سالار، نژاد پرست و اشغالگرانه آن را ناشی از بنیادهای ایدئولوژیکی می داند که پایه های شبه مذهبی اش را بوجود آورده اند. آنچه که تاکنون در اغلب آثار داستانی و حتی مستندی که در این باب ساخته شده ، مورد غفلت واقع گردیده است.

در واقع فیلم "شکارچی شنبه" در یک فضای تقریبا لا زمانی و لا مکانی، شکل گیری یک پدیده شیطانی را ( در یک اشل کوچکتر) از ابتدا مرور می‌کند. تبدیل پسر بچه ای معمولی به نام بنیامین به یک آدمکش خونخوار و بی رحم ، یک جراحی روح است که توسط همان ایدئولوژی شبه دینی صورت می گیرد که در فیلم "شکارچی شنبه" طی یک فرآیند آنالیز شده و قدم به قدم در مقابل چشمان مخاطب قرار می گیرد. اینکه این افراد قاتلین بالفطره ای نبودند و طی یک مغز شویی قرون وسطایی و توسط کانون های پنهان ( با اهداف و آرمان های صهیونی ) برای یک عملیات ضد بشری آماده و سمت و سو داده شدند ، چیزی است که پدیده صهیونیسم را از فرد و شخص و گروه و سازمان به یک تفکر و اندیشه شر و شیطانی ارتقاء داده که در هر شکل و لباسی می تواند خود را نشان دهد.

برای بیان همین موضوع ، فیلم "شکارچی شنبه " در یک فضای مابین قصه و ضد قصه ، مملو از نماد و نشانه و سمبل است. به این مفهوم که ابتدا به ساکن ، فیلم از یک قصه ظاهرا معمولی و سرراست آغاز می کند ؛ یک پدربزرگ برای مدت یکماه ، میزبان نوه یتیمش شده تا طی این مدت سعی کند وی را به سبک خویش تربیت کرده و آموزش دهد .ولی فیلم به تدریج از این فضا خارج شده و نمادگرایی و به اصطلاح نوعی سمبلیسم بر آن غلبه می کند.

شاید بتوان گفت از جهاتی بیان اندیشه ها و تفکر و به تصویر کشیدن نگاه ایدئولوژیک مورد نظر کارگردان ، نیاز به این میزان نماد و نشانه و سمبل داشته اما همین قوت نمادگرایی فیلم ( که بعضا هم در فضای قصه نمی نشیند) ، آن را به فضاهای تجریدی و به نوعی انتزاعی سوق می دهد به گونه ای که عرصه ارتباط با مخاطب را به آشنایان با این نوع نمادگرایی محدود می گرداند. یادمان باشد در سینمای امروز دیری است که دوران سمبولیسم ورای قصه و سبک هایی از نوع سینمای تارکوفسکی و پاراجانف و مانند آنها به پایان رسیده و اساسا نمادها و نشانه ها به گونه ای درون بافت قصه تنیده می شوند تا برضمیر ناخودآگاه تماشاگر تاثیر گذارده و از هرگونه فاصله گذاری اش با فیلم ، جلوگیری نماید.

البته در یکی دو لحظه، به عمد یا غیر عمد خود کارگردان این فضا را می شکند( جایی که نیروی پلیس ظاهرا در مقابل برنامه شکار شنبه هانان ایستاده و با آوردن نام یکی از مسئولین وقت اسراییل و موضوع مذاکراتش با سازمان های بین المللی ، خواستار توقف شکار تا خاتمه مذاکرات می گردد!) و همین خود یک وصله ناجور در میان فضای نمادگرایانه و ضد تاریخی فیلم به نظر می رسد.

اما آنچه پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" از عناصر و مایه های ایدئولوژی نشان می دهد که امروزه از پایه های شبه اعتقادی و شبه دینی صهیونیسم به شمار می آید، در واقع برای نخستین بار است که در یک فیلم سینمایی به تصویر کشیده می شوند. برخلاف آنچه مرحوم سیف الله داد در فیلم "بازمانده " روایت کرد که پیش از آن در برخی آثار مستند و سینمایی از جمله فیلمی به نام "کفر قاسم" البته در اشل کوچکتر و مختصرتر نیز حکایت شده بود. اگرچه نوع روایت قوی قصه در فضاسازی داستانی فیلم "بازمانده" و براساس ماجرایی مستند و تاریخی ، توانست اساس ماندگاری فیلم "بازمانده" را تشکیل دهد. اما به هر حال در آن فیلم اثری از علل و ریشه های نژادپرستی و اشغالگری و تروریسم در افکار و و اندیشه های صهیونی جستجو نمی شد . آنچه در فیلم "شکارچی شنبه " برای نخستین بار سعی شد که ورای تیغ سانسور رسانه های جهانی در معرض قضاوت مخاطب قرار گیرد.

اما یک موضوع اساسی از بخش های مهم ایدئولوژی کانون های امروز صهیونی از نگاه تیزبین نویسنده و کارگردان "شکارچی شنبه" پنهان مانده است. همان نکته ای که بازهم در معرض سانسور شدید رسانه های بین المللی است اگرچه خود آنها هیچ ابایی از اظهارش نداشته و آرمان های خود را بی پروا و از طریق بیش از 1500 شبکه رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای به طور 24 ساعته بیان  می کنند.

و آن موضوع صهیونیسم مسیحی است که امروزه بسیار وحشی تر و خشونت بارتر از صهیونیسم یهودی، آینده بشریت را نشانه رفته و به بهانه بازگشت مسیح موعود و با وعده جنگی دهشتناک به نام آرماگدون، سرانجامی مخوف برای آن در نظر گرفته است. فرقه ای که امروزه با عنوان اوانجلیسم ، سرنخ بسیاری از مراکز قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را به خصوص در ایالات متحده در دست داشته و با برپایی بیش از 110 هزار کلیسا ، نزدیک به یک سوم از جمعیت این کشور  را به خود جذب نموده تا در کمپ ها و اردوهای ویژه نظامی تحت عنوان "کمپ مسیح" آموزش دیده و برای جنگ آرماگدون حاضر شوند.

در واقع تفکر مسیحیت صهیونیستی با پیشینه ای 3-4 قرنی از زمان انشقاق پروتستانتیزم ( و به قولی از زمان نخستین جنگ صلیبی و شکل گیری گروه شوالیه های معبد ) متولد شد و بیش از 3 قرن قبل از طرح رسمی صهیونیسم یهودی (در کنفرانس 1897 بال سوییس )، اندیشه صهیونیسم را در جهان مطرح ساخته بود .به این معنی که رسما اعلان داشتندبرای زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ( که در برخی کتب و نوشته هایشان اساسا با حضرت عیسی بن مریم علیه السلام متفاوت تلقی گردیده و تحت عنوان مسیح بن داوود و از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه خوانده می شود) بایستی قوم یهود را به سرزمین مقدس فلسطین کوچانده و اسراییل بزرگ را برپا سازند و پس از آن برای دفع شر ضد مسیح یا انتی کرایست جنگ آخرالزمان را تحت عنوان آرماگدون به راه اندازند تا در آن جنگ سپاه شرق را به سرکردگی مسلمانان ( به قول خودشان آنتی کرایست) نابود سازند. جنگی که در آن به نوشته رهبرانشان کره زمین نابود شده ، یهودیان باقیمانده به مسیح گرویده و مسیحیان نوتولد یافته نامیده می شوند و به پادشاهی مسیح، هزاره خوشبختی حاکمیت خویش بر کره زمین را آغاز می نمایند.

این همان طرح و نقشه شومی است که تمامی تحرکات نظامی و سیاسی و فرهنگی و هنری یکی دو  دهه اخیر غرب و ایالات متحده را در خود خلاصه کرده است؛ اعم از قضیه یازده سپتامبر و لشکر کشی به خاورمیانه و خصوصا عراق ( که در باورهایشان بابل می خواتندش و تسخیرش را مقدمه جنگ آرماگدون می گویند آن هم در زمانی که پیش از آن به عنوان تاریخ جنگ آخرالزمان اعلام کرده بودند) ، جنگ 33 روزه و محاصره غزه و ...و بالاخره هالیوودی که به قول برخی کارشناسان غربی : آرایش آخرالزمانی گرفته است .

در فیلم "شکارچی شنبه" دین و مذهب مادر بنیامین به طور صریح اعلام نمی شود اگرچه در همان ابتدا هانان یعنی پدر بزرگ بنیامین او را تحقیر کرده که چرا با یک کافر مسیحی ازدواج نموده اما در جایی دیگر که همین هانان به مستخدمه فرانسوی اش ابراز علاقه می کند ، در پاسخ او که خود را مسیحی دانسته ، می گوید زن مهم نیست که دین داشته باشد! ( اگرچه در یهودیت ، هویت فرزند بنابر هویت مادر به رسمیت شناخته می شود) اما بنابر همین سخن هانان و نوع برخورد غریبه گونه اش با مادر بنیامین، می توان فرض کرد که او هم مسیحی بوده و در این مسیر به هر حال بنیامین که در کنار یک ناپدری مسیحی بزرگ شده ، یک یهودی مسیحی تربیت می شود که در آمریکا متولد و رشد کرده است(یعنی با همان مشخصه های اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست امروز ایالات متحده) و هموست که گام به گام توسط خاخام منحرف و مشرک و زرپرستی به نام هانان  آموزش می بیند، درست همان گونه که اجداد مسیحیان صهیونیست امروز یعنی شوالیه های معبد یا سرکردگان پروتستانتیزم بوسیله کانون های اشراف و اشرار یهود آموزش دیده و تربیت شدند. و حالا همین صهیونیست های مسیحی هستند که به قول خودشان از صهیونیست های یهودی هم عبور کرده اند ( البته در قساوت و ددمنشی و سبوعیت) همچنانکه در پایان فیلم "شکارچی شنبه" ، بنیامین با کشتن هانان از او هم عبور می کند!

سعید مستغاثی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:4  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

سعادت آباد

سیاه نمایی خانواده و جامعه ایرانی

 ساخت فیلم هایی که مروج روابط بی بند و بار و زندگی لاابالی و نافی اخلاق و رفتار ایرانی و اسلامی هستند ، تقریبا از اواسط دهه 70 و خصوصا پس از دوم خرداد 1376 باب شد که بعدا به نام فیلم های دختر و پسری نامیده شدند و در آنها می شد انواع و اقسام روابط عاشقانه مثلثی و مربعی و ذوزنقه ای و ضربدری را پیدا کرد. می توان براساس آمار و اسناد ادعا کرد که از سال 1376 به بعد و همراه به اصطلاح بازشدن جو فرهنگی -هنری جامعه و شکسته شدن بسیاری از خطوط قرمز  سالهای قبل ، به جای شکوفا شدن سینما خصوصا در حیطه سوژه ها و مسائل مختلف ، سینمای ایران دچار پس رفتی شد که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان و منتقدان این سینما ، پدیده مبتذل و مذموم "فیلمفارسی" را به طور رسمی به عرصه سینمای ایران بازگرداند.

اینکه کرامت خانواده را بوسیله جنگ و جدال های  دیرین رقبای عشقی یا روابط نامشروع تحت عنوان فریبنده آزادی همراه انواع و اقسام بی بند و باری و یا عشق های مثلثی و ضربدری زیر علامت سوال بردند، اینکه بنیان خانواده را اغلب به دلیل عشق های به اصطلاح غیر افلاطونی، لرزان و متزلزل نشان دادند ، اینکه هرگونه تعهدات اخلاقی را در روابط اجتماعی کان لم یکن اعلام کردند و اینکه ...

 فیلم هایی مثل "علف های هرز" ، "شوکران" ،"مردبارانی " ، " عشق + 2 " ، "سیاوش" ، "تیک" ، "شام آخر" ، "نگین" ، "خانه ای روی آب" ، "دنیا" ، "عروس خوش قدم" ، "واکنش پنجم" ، "خاکستری" ، "زندان زنان" ، "همکلاس" ، "عروسی مهتاب" ، "آب و آتش" ، "مارال" و...از جمله آثاری بودند که به سبک و سیاق آنچه گفته شد ، در ساخت فضای ابتذال آن دوران سینمای ایران موثر واقع شدند.

نکته جالب اینکه در سال 76 و پس از پایان جشنواره فیلم فجر شانزدهم در حالی که مرحوم سیف الله داد(معاونت وقت سینمایی) ، اصحاب رسانه را در سالن اجتماعات ساختمان سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمع کرده بود ، به آنها صریحا گفت که بر جشنواره فجر آن سال ، ابتذال سایه افکنده بود و سپس همه را دعوت کرد تا با تشریک مساعی ، به مقابله با ابتذال یادشده بنشینند. متاسفانه از آن هم، برخی فیلمسازان با سوء استفاده از فضای ایجاد شده که شکستن هر خط قرمزی را نوعی فضیلت می نمایاند ، هر چه بیشتر در گرداب فیلمفارسی و ابتذال فرو رفتند و این غرق شدن تا آنجا پیش رفت که 3 سال بعد در مراسم اختتامیه جشن خانه سینما ، مجید مجیدی (دبیر جشن) صراحتا از صدای پای ابتذال سخن گفت . مجیدی 8 سال پس از آن نیز در اوایل دی ماه 1387 طی سخنرانی در سمینار "نقد سینمای اجتماعی و سینمای دینی" در دانشگاه علامه طباطبایی ، کلیت سینمای ایران طی دوران موسوم به اصلاحات را مبتذل خواند و گفت :

"...یکی از گله‌های من به آقای خاتمی هم همین مساله بود، چرا که علیرغم علاقه‌ای که به شخصیت ایشان دارم، باید بگویم که در دوره‌ ایشان علیرغم فضای آزادی که وجود داشت، چیزی جز ابتذال نصیب سینمای ما نشد."

 

بنیامین نتانیاهو نخست وزیر فعلی رژیم صهیونیستی در سالگرد 11 سپتامبر و حادثه انهدام برج های دو قلوی نیویورکی در جمع اعضای یکی از تینک تنک های آمریکایی موسوم به "کمیته اصلاح دولتی" سخنرانی مهمی داشت که در آن به نوعی استراتژی آتی ایالات متحده را تعیین می کرد ، آن هم در شرایطی که در هیچ مقام و منصب سیاسی و یا نظامی نبود و تنها به عنوان یک استراتژییست اسراییلی در آن جمع حضور داشت.

تیتر خبر آن سخنرانی که در تاریخ 12 سپتامبر 2002 توسط خبرگزاری یونایتدپرس مخابره شد این بود:

"نتانیاهو : ایالات متحده باید با تلویزیون به ایران حمله کند!"

و در ادامه آمده بود : "...نخست‌وزیر سابق اسرائیل [که در آن زمان هنوز مجدداً نخست‌وزیر نشده بود] از آمریکا خواست تا تغییر رژیم را در دو کشور عراق و ایران پی بگیرد و این کار را در عراق با حمله نظامی و در ایران با پخش برنامه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای با محتوای هرزگی انجام دهد.

وی گفت: جریان فرهنگ عامیانه غربی به داخل ایران، می‌تواند منجر به براندازی جمهوری اسلامی شود.

بنیامین نتانیاهو با اشاره به وجود هزاران دیش ماهواره در ایران، به «کمیته اصلاح دولتی» [یک تینک تنک دولتی در آمریکا] گفت که آمریکا می‌تواند با پخش سریال‌های شبکه فاکس که افراد زیباروی جوان را در وضعیت‌های متنوعی از برهنگی نشان می‌دهند که زندگی‌های فریبنده و مادی‌گرایانه دارند و رابطه‌های بی قید جنسی برقرار می‌کنند،  یک انقلاب را علیه حکومت این کشور برانگیزد..."(متن کامل این سخنرانی هنوز در اینترنت و وب سایت خبرگزاری یونایتد پرس قابل جستجو است)

آمریکا حدود 6 ماه پس از این رهنمود و راهکار صهیونیستی یعنی در اواسط ماه مارس 2003 به عراق حمله نظامی کرد و از همان زمان ، طرح تاسیس شبکه های ویژه فیلم و سریال و شو و موسیقی را در دستور کار خود قرار داد که امثال MBC فارسی ، فارسی وان تا شبکه "من و تو" از آن جمله هستند. قابل ذکر اینکه شبکه هایی همچون فارسی وان از جمله حلقات فاکس به شمار آمده که نتانیاهو سریال های آن را موجب فریب خانواده های ایرانی دانسته بود!!

در واقع ره آورد سریال ها و فیلم های به ظاهر ملودرام و یا برنامه های سرگرمی این شبکه ها برای خانواده مسلمان ایرانی ، چیزی جز تبلیغ و القاء نوعی سبک زندگی و رفتاری بی بندبارانه ، لاابالی گرایانه، سبکسرانه و فارغ از اخلاق و منش اسلامی و ایرانی نبوده و در یک کلام همه هّم و غمّشان را حقنه کردن نوعی سبک زندگی غرب زده ( با همه نابهنجاری های ارتباطی و رفتاری آن ) تشکیل داده و می دهد.

نگاهی اجمالی به انواع و اقسام فیلم ها و سریال ها و حتی برنامه های ظاهرا سرگرم کننده این شبکه ها نشان می دهد که در قریب به اتفاق آنها، این موارد به چشم می خورد :

روابط غیر اخلاقی و نامشروع بین دختران و پسران و زنان و مردان نامحرم ( که در فرهنگ ایرانی و اسلامی به شدت برحرمت آن تاکید شده ) ، نمایش لباس ها و پوشش های نامناسب و در واقع عرضه بی پروای فرهنگ برهنگی ، تبلیغ انواع و اقسام مسکرات و شرب خمر حتی در مهمانی های ساده خانوادگی ، عقب مانده نشان دادن روابط و زندگی سنتی که برپایه اخلاق و رفتارهای مذهبی شکل می گیرد ، مخدوش کردن تمامی حرمت ها و حریم های انسانی ، تبلیغ تجمل گرایی و زندگی های اشرافی به عنوان ایده آل و آرزوهای بشری و ... و بالاخره جلوه دادن روابط و ضوابط دینی به عنوان قوانین و قواعد ارتجاعی و واپس گرا ( که مجموع این موارد همان به اجرا درآمدن رهنمودهای بنیامین نتانیاهو به حساب می آید) ، در واقع  موتیف های تکرار شونده ای  هستند که در زمینه و پس زمینه و متن و حاشیه هر فیلم و سریال و شو و برنامه نمایشی آنها رویت می شود.

اما به هرحال تکلیف مخاطبین ایرانی با این شبکه ها و فیلم و سریال هایشان روشن است ، چراکه حتی خودباخته ترین افراد در قشر به اصطلاح روشنفکر هم آن را از جانب یک کشور یا نهاد و یا نیروی بیگانه و اجنبی دانسته و خط و مرزهای خود را با آن حفظ می کنند ، از همین روست که برخی از این شبکه ها سعی کردند با به اصطلاح ایرانیزه کردن بخشی از برنامه هایشان ، همذات پنداری بیشتر مخاطب ایرانی را برانگیزانند. چرا که به لحاظ روانی و روحی ، حضور کاراکتر و فرد ایرانی در این گونه برنامه ها ، می تواند تا حدودی آن فاصله گذاری یاد شده را لااقل در همان قشر به ظاهر روشنفکر زائل نماید.

اما متاسفانه افراط در مطرح نمودن برخی شبکه ها و سریال های یاد شده در بعضی نشریات ( البته با نیت نقد و تحلیل) و همچنین ارائه برخی آمارهای غلط از مخاطبین این شبکه ها که در کمال تاسف بعضا از سوی مراکز رسمی ارائه گردید ، باعث شناخته شدن و رواج بیشتر این کانال های مفسده آمیز شد و در بخشی از بدنه رسانه ای و سینمایی کشور اینگونه القاء شد که گویا گروه کثیری از مردم به این قسم برنامه ها و سریال ها و شبکه ها علاقمند هستند! ( از همان نوع تحلیل های غیر واقعی نهادهای استراتژیست غرب که کلیت مردم ایران را برپایه اطلاعاتشان از اقلیت محدود شبه روشنفکر و به اصطلاح متجدد ارزیابی می کنند و از همین رو و پس از گذشت سالها هنوز شناخت درست و واقعی از ملت مسلمان ایران به دست نیاورده اند!!)

یعنی در واقع عناصر رسانه ای همان قشر اقلیت شبه روشنفکر ( که همواره گوش جان به القائات رسانه های معلوم الحال آن سوی آب بسته اند ) براساس همین تصور و توهم ، فکر کردند که اگر به سبک و سیاق برنامه و سریال های شبکه های مزبور ، فیلم بسازند ، مخاطبان بیشتری را به خود جلب کرده و البته احیانا بعضی از شیفته ترین شان هم خواستند که برای زدودن فرهنگ ارتجاعی و سنتی این مردم ! و رواج روابط مترقیانه و زندگی متجدد غربی !! قدمی بردارند!!!

برهمین اساس روند ابتذال گرایی که طی سالهای پس از به اصطلاح دوران اصلاحات ، بعضا با وقفه های کوتاهی مواجه گردیده بود ، مجددا در یکی دو سال اخیر اوج گرفته و به روندی سیستماتیک بدل شده است. چراکه متاسفانه ایجاد برخی خطوط ضد ارزشی به گونه ای جریان وار در دسته ای از آثار تولیدی ( که کم هم نیستند) مشاهده می شود. به نظر می آید ساده انگاری و کج فهمی و عدم درک درست از مخاطب ایرانی باعث شد تا برخی از همین فیلمسازان در سایه تسامح و تساهل بعضی مدیران سینمایی ، همان شبکه های مذموم یاد شده را نصب العین خود قرار داده و خواسته یا ناخواسته به کپی کردن سریال ها و فیلم هایشان بپردازند و با ایرانیزه نمودن آن، کاری را انجام دهند که برنامه سازان و سریال پردازان آن سوی آب با صرف هزینه های هنگفت در صدد انجامش بوده و هستند.

مصداق این مدعا را در جشنواره بیست و نهم فیلم فجر به عینه می شد رویت کرد که اینک همان فیلم ها به ترتیب بر اکران عمومی سینماهای این مملکت نقش می بندند و فیلم "سعادت آباد " یکی از همان نمونه هاست. فیلمی که با قصه ای از مثلث های عشقی و ارتباطات نامشروع و نمایش شرب خمر و  روابط نابهنجار 3 زوج ، در واقع ترجمانی وطنی از همان سریال های معروفه شبکه های ذکر شده را در برابر چشمان مخاطب ایرانی قرار می دهد و البته توجیه آن هم بارها و بارها تکرار شده که :

" ما می خواهیم مخاطب ایرانی را از آن شبکه های بیگانه جدا کرده و خودمان همان خوراکی را که در آن کانال ها می جوید ، در اختیارش بگذاریم. یا همان خوراک های هنری را با فضایی استرلیزه به خوردشان می دهیم!!"

این توجیه هم که فضای نابهنجار طبقه متوسط مرفه یا متجدد و یا روشنفکر را در این فیلم به نمایش گذارده ایم نیز عذر بدتر از گناه است که هم توهینی به طبقه مذکور تلقی شده و هم به دلیل آنکه تصویری مثبت از هیچ خانواده ایرانی در فیلم فوق دیده نمی شود، به آسانی و با تحلیلی ساده    می توان آن را به کل جامعه تسری داد! تصویری سیاه از خانواده و جامعه ایرانی که به شدت هویت مردم این مرز و بوم را خدشه دار می سازد.

اما همه ماجرای جشنواره 29 فجر و اکران امسال به فیلم "سعادت آباد" ختم نمی شود و این قصه سر دراز دارد که تنها بخشی از آن را به اجمال مرور می نماییم. این در حالی است که پیش از برگزاری جشنواره یاد شده معاونت محترم سینمایی با قطعیت ، به خانواده های ایرانی اطمینان داده بود که از جهت سالم بودن فضای سینما با خیال راحت به تماشای آثار جشنواره فیلم فجر بروند. گویا متاسفانه ایشان اغلب این فیلم ها را مشاهده نکرده و یا به نظر و توصیه مشاوران بسنده نموده بودند، چراکه حداقل بسیاری از آثار ایرانی به نمایش درآمده در جشنواره مذکور ، فضای سالمی برای خانواده های مسلمان ایرانی به همراه نداشتند و در این دسته فیلم ها به شدت روابط غیراخلاقی و نامشروع مابین زن و مرد و دختر و پسر و همچنین کاربرد کلام و عبارات مبتذل و مستهجن جنسی(که زبان از بازگویی بعضی آنها شرم دارد) جاری بود!

از جمله مصادیق مورد بحث ما می توان به موارد زیر اشاره کرد :

-ارتباط عشقی و غیر شرعی دختری با یک مرد میانسال از یک سو و جوانی احساساتی از سوی دیگر که منجر به خلوت ایشان با نامحرم در منزل شخصی نامبرده می شود در فیلم "پرتقال خونی" ،

-عادی جلوه دادن روابط غیر اخلاقی و خلوت با نامحرم و رواج اباحه گری در فیلم "یکی از ما دو نفر"، اینکه برخلاف دستورات دینی می توان با یک مرد نامحرم روابط نزدیک و خصوصی و آزاد داشت و به اصطلاح آلوده هم نشد!! ( زیر علامت سوال بردن محرمات دین )

-ارتباط نامشروع یک راننده آژانس با دو زن از مشتریانش ( که یکی از آنها گویا رابطه ای مشروع یا نامشروع با مرد دیگری دارد) در فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" ،

-رابطه نامشروع مالک یک آموزشگاه هنری با منشی خود و خلوت کردن با وی در محیط آموزشگاه، در حالی که همسر معتادش به اعتراض آمده و سپس همراه شدن با جماعتی مست و سرخوش و خیابانی همراه یک پلیس  قلابی برای سرکیسه کردن مردم در فیلم "اسب حیوان نجیبی است" که سرشار از شوخی ها و دیالوگ های مستهجن جنسی بوده و فضایی از فساد و فحشاء را در شکلی مثبت به نمایش می گذارد ،

 -نمایش فضایی بی بند و بار همراه شوخی های مبتذل و جنسی در فیلم "ورود آقایان ممنوع" همراه با استهزاء برخی محدودیت های شرعی و عرفی ، فضایی که چند سالی است در محصولات کمپانی دیزنی با رویکرد نمایش روابط بی بندبارانه و لاابالی گرایانه در مدارس ، غالب شده است.

-نمایش فساد و فحشاء دختران و پسران فراری و پااندازی های نامشروع و طرح نوعی از تعلیم و تربیت مغایر با آموزش و پرورش سنتی و اسلامی در فیلم "مرهم" که اگرچه در انتها نشان می دهد سر دختر فراری به سنگ می خورد ولی نزد خانواده اش برنگشته بلکه به مادربزرگی پناه می آورد که علاوه بر اعمال نوعی روش تربیتی لیبرالی، خود نیز از یک زندگی سنتی به مصالحه با دوست طاغوتی اش(به گفته خود او) روی می آورد،

-عشقی که از درون یک سری اعمال و رفتارهای ساختارشکنانه اجتماعی سربرمی آورد در فیلم "آفریقا" ،

-روابط غیراخلاقی در یک داستان شبه رابین هودی با پایانی سیاه و تلخ در فیلم "ندارها" ،

-شبیه این نوع رابطه غیراخلاقی و ساختارشکنانه اجتماعی همراه با روابط نامشروع پنهانی دیگر در فیلم "شش نفر زیر باران" ،

-روابط نامشروع دختری با پولداری عیاش در فیلم "آقا یوسف" که بدون اطلاع پدرش با وی خلوت دارد  - برهم زدن سنت های اسلامی و شرعی خواستگاری و ازدواج در فیلم "گزارش یک جشن" و اختلاط غیر مشروع دختران و پسران جوان به بهانه آشنایی ،

-شوخی های سکسی زن های یک خانواده سنتی در فیلم "یه حبه قند" که افت اخلاقی را به خانواده های سنتی ایرانی نیز می کشاند و ...

...و اینها تنها بخشی از فضای اباحه گری این دسته از فیلم های نمایش داده شده در جشنواره بیست و نهم ( یعنی تولیدات سال 1389 و اکران سال 1390 سینمای ایران ) بود بدانگونه که برخی به طنز و مطایبه می گفتند ، دیگر نیازی به شبکه فارسی وان نیست و گردانندگان آن شبکه مبتذل می توانند نمونه های ایرانی سریالهای کلمبیایی و کره ای خود را در سینمای ایران پیدا نمایند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:0  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

Priest خون آشامان ضد مسیح

فیلم "کشیش" یکی از تازه ترین آثار سینمای آخرالزمانی هالیوود است که می تواند ارتباط سینمای غرب را با برخی موضوعات محوری این سینما که به کررات روی پرده رفته و سالهاست فیلم های بسیاری براساس این سوژه ها ساخته شده ، نشان داده و همچنین وجه تسمیه حضور ماندگار برخی ژانرهای اصلی سینمای آمریکا ( مانند وسترن ) را بازتاب دهد. "کشیش" یک فیلم پست آپوکالیپتیک یا پسا آخرالزمانی است که برخلاف سایر آثار مشابه ، دوران ثبات پس از جنگ آخرالزمان را به تصویر می کشد که بشر در حال بازیافت زندگی گذشته خود است اما مجددا مورد هجوم نیروی شر ( در این فیلم خون آشامان ) قرار گرفته و آرماگدونی دیگر را در برابر خویش می بیند.

فیلم با یک کابوس قدیمی آغاز می شود که سالهاست "کشیش"(با ایفای نقش پل بتانی ) شخصیت اصلی داستان را رنج می دهد. در این کابوس ، کشیش ( که به همراه یارانش بر پیشانی و صورت خود علامت صلیب را خالکوبی کرده)در تعقیب و گریز درون مکانی به نام کندو و به دنبال خون آشامان، به تله افتاده و عده ای از یاران خود را از دست می دهد از جمله یکی از نزدیکترین دوستانش که در آخرین لحظات ، دستش را رها می کند.

پس از این ورودیه ، فیلم با یک انیمیشن دو بعدی ، مقدمه ای را برای فیلم باز می گوید :

"...قصه از این قرار بود ، آدمی همیشه وجود داشته ، خون آشام نیز همیشه وجود داشته است ، از آغاز هر دو گروه با یکدیگر می جنگیدند ، خون آشام ها قویتر و سریعتر بودند ، ولی انسان خورشید را داشت ، ولی کافی نبود و طی سالیان متمادی اوضاع به همین صورت پیش رفت ، هر دو طرف نه تنها یکدیگر را از بین می بردند ، بلکه دنیا را نیز با خود نابود می کردند ، با قرار گرفتن در خطر انقراض ، بشر به پشت دیوارهای شهر عقب نشینی کرد و تحت حمایت کلیسا قرار گرفت ، آن زمان بود که سلاح نهایی پیدا شد : کشیش ها . جنگجویانی با قدرت خارق العاده که کلیسا آنها را برای مبارزه با خون آشامان آموزش داده بود ، آنها به تنهایی ورق را به سوی بشریت برگرداندند ، خون آشامان باقیمانده را تبعید کردند و کلیسا به سبب ترسی که از سلاح تولیدی خود داشت ، دستور انحلال گروه کشیش ها را داد. جنگجویان سابق به جامعه ای بازگردانده شدند که دیگر نیازی به آنها نداشتند. با گذشت سالها کشیش های اندک باقیمانده ، همانند تهدیدی که قبلا از سوی خون آشامان وجود داشت به فراموشی سپرده شدند..."

با آن انیمیشن و این توضیحات( که نقشی اساسی در بازگشایی زبان ایهام آمیز فیلم دارد و می توان همه کلیدهای روایی و تصویری فیلم را در آن یافت) ، فیلم "کشیش" به عنوان بندی خود می رسد و پس از آن قصه اصلی از سرزمینی نابود شده در غرب آغاز می شود و از شهری نیمه ویران به نام آگوستین که برادر و زن برادر کشیش (به نام اون و شانون پیس) به همراه دخترشان (لوسی) در آن زندگی می کنند و سعی دارند زمین های رادیواکتیو شده آن (احتمالا پس از جنگ اتمی آخرالزمان که پشت سرگذارده شده) را احیاء نمایند.

در همین حال خون آشامان به شهر آگوستین حمله کرده ، شانون را کشته ، اون را به سختی مجروح کرده و لوسی را می دزدند. این در شرایطی است که "کشیش" در شهر دوازدهم از شهرهای کلیسای اسقفی به مراکز اعتراف مراجعه کرده و کابوس هایش را برای اسقف اعظم ( کریستوفر پلامر) بیان می کند ولی در مقابل، اسقف وی را به خواندن اوراد مقدس توصیه نموده و همان شعار همیشگی شهر را تکرار می کند که "اقدام علیه کلیسا به مثابه اقدام علیه خداست".

اما روایت کلانتر شهر آگوستین به نام هیکس از ماجرای حمله خون آشامان و زخمی و کشته شدن برادر و زن برادر و دزدیدن شدن لوسی ، کشیش را وامی دارد برای دریافت اجازه مقابله با خون آشامان و بازگرداندن لوسی نزد اسقف اعظم بروند. ولی کلیسای اسقفی با ذکر اینکه دیگر خطری از جانب خون آشامان متوجه آنها نیست ، کشیش را از رفتن به غرب و شهر آگوستین بازداشته و هرگونه اقدام وی در این جهت را اقدام علیه کلیسا و خدا ارزیابی می کند. کشیش با زیر پاگذاردن قوانین لیسای اسقفی راهی غرب شده و در ویرانه های آگوستین ، کلانتر هیکس را یافته و همراه او عازم مبارزه با خون آشامان برای بازگرداندن لوسی می شود و البته کلیسای اسقفی هم بیکار ننشسته و3 تن از بازماندگان گروه کشیش ها را  برای دستگیری و کشتن کشیش اعزام می نماید.

کشیش در می یابد که خون آشامان خود را بازیابی کرده و برای جنگی دیگر و حمله به شهرهای کلیسای اسقفی آماده می شوند.

شاید بسیاری از تماشاگران پی گیر سینما در یک نگاه متوجه شوند که شباهت های اساسی بین خط داستانی فیلم "کشیش" و اثر مشهور جان فورد در سال 1956 یعنی فیلم "جویندگان" وجود دارد که با نام "در جستجوی خواهر" در ایران به نمایش عمومی درآمد.در فیلم "جویندگان" نیز سرخپوستان کومانچی به خانه دورافتاده برادر شخصیت اصلی داستان (ایتن ادواردز) حمله کرده، او و همسرش(مارتا) را همراه یکی از دخترانش به نام لوسی کشته و دختر کوچک خانواده به اسم دبی را دزدیده و با خود می برند. ایتن ادواردز که از جنگجویان جنگ های انفصال بوده تصمیم می گیرد به کمک جوانی به نام مارتین (که قصد ازدواج با لوسی داشت) به سرزمین کومانچی ها رفته و دبی را به خانه بازگرداند. ایتن ادواردز و مارتین در این سفر طولانی با گروهی از همراهان ایتن در جنگ های انفصال از جمله کشیش/جنگجویی به نام  سمیوئل کلایتن به جنگ با اسکار ( رییس قبیله کومانچی ) و یافتن دبی می روند.

در فیلم "جویندگان" نیز در همان سکانس نخست فیلم و صحنه بازگشت ایتن ادواردز به خانه ، از نحوه برخورد مارتا با ایتن مشخص می شود که عشقی قدیمی مابین آنها وجود داشته ، اما غیبت طولانی ایتن به دلیل شرکت در جنگ های انفصال باعث گردیده تا مارتا به ازدواج برادر ایتن دربیاید . همان اتفاقی که در فیلم "کشیش " افتاده و به خاطر حضور طولانی کشیش در نبرد علیه خون آشامان ، شانون به ازدواج برادر کشیش یعنی اون درآمده است.

در فیلم "کشیش" هم شخصیت اصلی به همراه جوانی(کلانتر هیکس) که با خانواده پیس رابطه عاطفی داشته (عاشق لوسی بوده) عازم جنگ با ربایندگان می شوند مثل ایتن ادواردز که با مارتین به دنبال دبی ادواردز می روند. به خاطر داریم که رابطه مارتین با لوسی ( در فیلم جویندگان) هم مانند ارتباط هیکس و لوسی( در فیلم کشیش)  ، رابطه چندان آشکاری نبود.

در فیلم "جویندگان" ، مارتین از اینکه ایتن به خاطر ازدواج احتمالی لوسی با اسکار، رییس سرخپوستان و ( بنا به اعتقاد خودش آلوده شدن خونش )، وی را بکشد ، در هراس است همچنانکه هیکس نیز از هشدار کشیش مبنی بر کشتن لوسی به خاطر آلوده شدن خونش توسط خون آشامان، در اضطرابی دائم به سر می برد و این هراس و اضطراب تا آخرین لحظات فیلم برجای است تا زمانی  که  پس از انفجار قطار خون آشامان و از بین رفتن "کلاه سیاه" ، لوسی را در کنار کشیش می یابد و آرام می گیرد. همانطور که وقتی در فیلم "جویندگان" پس از جنگ با کومانچی ها و کشته شدن اسکار ، بالاخره دبی را در حال فرار می یابند ، مارتین با فریاد از ایتن می خواهد که دبی را نکشد و ایتن با در آغوش کشیدن دختر برادرش ، به همه نگرانی های پسر خوانده پایان می دهد.

اسکات چارلز استوارت ( کارگردان ) ، کوری گود من (فیلمنامه نویس)  و مین وو هیونگ ( نویسنده سری نوول گرافیکی) فیلم ، علاوه بر آنچه گفته شد حتی در نوع شخصیت پردازی هم به شدت تحت تاثیر کارگردانی جان فورد ، فیلمنامه فرانک نیوجنت و نوول آلن لی می بوده اند . فی المثل نحوه تغییر و تحول شخصیت کشیش از یک مرد روحانی به کاراکتری انتقامجو یا هیکس که از یک کلانتر بی دست و پا در برخورد با خون آشامان به جایی می رسد که حتی جان کشیش را از دست آنها نجات می دهد( مارتین نیز در ابتدای سفر طولانی اش با ایتن ادواردز همین گونه بی دست و پا می نمایاند و حتی در ابتدای جنگ با کومانچی ها  وقتی اولین گلوله را شلیک می کند ، برزمین می افتد ولی بعدا در نجات دبی ، تلاش فداکارانه ای نشان می دهد). حتی مرد کلاه سیاه نیز شباهت های انکار ناپذیری با اسکار ( رییس کومانچی ها ) دارد اگرچه وی ابتدا آدم بوده و سپس به خون آشامان پیوسته و اینک یک موجود دوگانه نیمه بشر و نیمه خون آشام است اما اسکار نیز در نوع رفتار و اخلاق شباهت های انکار ناپذیری با سفید پوستان آمریکایی به خصوص ایتن ادواردز دارد. او اهل معامله و انتقام و حتی ازدواج با سفید پوستان است (و در این مورد حتی از سفید پوستان نیز پیشی می گیرد چراکه نژاد پرستی امثال ایتن را ندارد یعنی درحالی که ایتن قصد کشتن دبی را به خاطر ازدواج با سرخپوستان دارد ، او بدون اینگونه حس نژاد پرستی،  با یک سفیدپوست ازدواج می کند).

ضمن اینکه در آثار آخرالزمانی هالیوود ، دورگه ها یا موجوداتی که پیش از این در جبهه دیگری بوده و سپس به خط مقابل رفته اند چه در طرف به اصطلاح خیر و چه در سوی شر ، از وجه دراماتیک قوی و تاثیر گذاری برخوردار بوده اند ؛ از دارت ویدر (جنگ های ستاره ای) گرفته که پیش از این آناکین اسکای واکر جدای بود تا سایرون ( ارباب حلقه ها) تا ولد مورت ( هری پاتر)  و تا سرهنگ کورتیس (و اینک آخرالزمان) در جبهه ظاهرا شر و امثال سرگرد ریپلی قسمت چهارم "بیگانه" که به یک نیمه انسان / نیمه هیولا بدل می شود و هل بوی که از قعر جهنم می آید ولی با بریدن شاخ هایش در مقابل شر قرار می گیرد و تا همین کلاه سیاه که توسط ملکه خون آشامان به موجودی دورگه از انسان و خون آشام بدل شده است.

تقلید اسکات استوارت از جان فورد حتی در برخی میزانسن ها و نماها به وضوح مشخص است ،   فی المثل در صحنه ای که خون آشامان پس از کشته و مجروح کردن اون و شانون به سراغ لوسی در زیرزمین می رود ، تصویر لوسی را در تاریک و روشنی زیر زمین می بینیم که سایه مرد کلاه سیاه برروی صورت وحشت زده لوسی می افتد. این صحنه دقیقا نمایی که دبی ادواردز در فیلم "جویندگان" با اسکار (رییس کومانچی ها) مواجه می گردد را تداعی می نماید. در آن صحنه نیز ، دبی در پشت سنگی پناه گرفته است که سایه اسکار برروی صورت وحشت زده او می افتد.

وجود تمدن های شهری در میان بربریت صحرا و بیابان های فیلم "جویندگان" بی شباهت به آن شهرهای کلیسایی فیلم "کشیش" در دل صحراهای خشک و بی آب و علف نیست ، خصوصا اینکه خانه دورافتاده پیس ها در شهر کوچک آگوستین بسیار شبیه به خانه تک افتاده ادواردزها در فیلم "جویندگان" است. همچنین مخفی شدن سرخپوستان کومانچی در میان تخته سنگ ها و کوههای صعب العبور مانند پنهان شدن خون آشامان در کندوها و راهروهای زیر زمینی و تاریک است.

فضای وسترنی جنگ خون آشامان با کشیش از جمله فرمانده آنها که لباس مخصوص وسترنی داشته و به "کلاه سیاه" مشهور است، قطاری که خون آشامان را حمل می کند و نوع ایستادنش در ایستگاه با آن دود و دم و در حالتی مبهم که آثاری مانند " قطار 10/3 به یوما" و " محاکمه در آفتاب" را به خاطر می آورد و بالاخره آن دوئل روی قطار بین کشیش و کلاه سیاه به ویژه حضور کاراکتر کلانتر هیکس (که تداعی گر بلاواسطه آثار وسترن است) بیش از هر موضوعی فیلم "کشیش" را در یک فضای وسترن کلاسیک با  "جویندگان " همسان می سازد.

اما تقلید آشکار کارگردان از عناصر ساختاری معمول انواع و اقسام فیلم های امروز هالیوودی ، فیلم را علیرغم الهامات و وابستگی های تماتیکش به فیلم "جویندگان" از یک ساختار اریژینال دور می سازد. این تقلید تقریبا از همان اولین صحنه فیلم به چشم می خورد. نمای رها شدن دست فردی که بعدا در صف خون آشامان به کلاه سیاه معروف می شود توسط کشیش در آن تونل تنگ و تاریک کندو و سرخورده شدن وی از چنین واقعه ای که به طور دائم کابوس شب های تنهایی اش می گردد ، سکانس نخستین فیلم "صخره نورد" (رنی هارلین-1993) را به ذهن متبادر می سازد که سیلوستر استالونه در یک عملیات نجات ، به همین شکل ناچار از رها کردن دست یکی از دوستانش شده و همین حادثه ناگوار آنچنان آزرده اش می سازد که دیگر دست از کار و زندگی شسته و به انزوایی خود خواسته فرو می رود تا اینکه در آخرین صحنه فیلم با نمایش همین تصویر آشنا،دوستی دیگر را از مرگ نجات می دهد. درست مثل تصویر آشنایی که هنگام نجات یافتن لوسی توسط کشیش می بینیم (هنگامی که در حال پرتاب شدن از قطار در حال حرکت است)توسط همان دستی که کلاه سیاه را رها کرده بود و تاکید دوربین برروی این نجات دشوار با دست ، نشانه ای دیگر از همان کلیشه یاد شده به نظر می رسد که البته برای استفاده از تاثیر گذاری دراماتیک آن به این شیوه به اصطلاح گل درشت درون فیلم گنجانده شده است.

همچنین نوع استفاده از سلاح های خاص برای تقابل با خون آشامان که توسط کشیش از غلافشان خارج می شود با استفاده از اسلوموشن ، فیلم های به اصطلاح رزمی-حماسی یکی دو دهه اخیر همچون "خانه خنجرهای پرنده" ( ژانگ ییمو) یا "قول" ( چن کایگه) و یا حتی "ماتریکس" (برادران واچفسکی) را تداعی می کند. یا بهره گیری از شوک های لحظه ای با استفاده از افکت و حرکت سریع دوربین از دیگر کلیشه های مورد استفاده اسکات استیوارت است تا با تحت تاثیر قرار دادن مخاطب ، سوژه را برایش مخوف تر سازد. مثلا در صحنه ای که خون آشامان به یکی از شهرهای مسیرشان حمله می کنند، طبق معمول از صدای حرکتشان ، گویی زمین لرزه پدید می آید.این حالت زمین لرزه ، هم در زمان حمله شان به خانه اون پیس مشاهده شد ، هم در هنگامی که به ایستگاه قطار نزدیک می شدند و سوزن بان ایستگاه با همان صدای شبیه زمین لرزه از خواب بیدار شد و نیز در همین صحنه که زوجی در یک خانه آن را احساس می کنند و مرد جوان این زوج برای دریافت واقعیت آن سر و صدا و لرزش ، نزدیک پنجره خانه می شود و با توجه به سکوت موجود یک لحظه به سوی همسرش برگشته و می گوید که خبری نیست و در همان لحظه (مانند بسیاری از فیلم های مشابه) ناگهان سوژه اصلی ایجاد خطر (در اینجا خون آشام) از پنجره وارد اتاق شده ، مرد را نابود کرده و به سوی زن جوان و نوزادش هجوم می برد.

به همه این کلیشه های رایج بیفزایید : استفاده از موتورسیکلت های آنچنانی که در فیلم های رایج هالیوود بسیار باب است .اگرچه از برخی فیلم های دهه 70 میلادی مانند "ایزی رایدر" وارد سینما شد ولی در بعضی فیلم های دهه اول هزاره دوم مانند "Tip Toes" و "ماموریت: غیر ممکن" (با هنرنمایی تام کروز) نیز رویت گردید و حتی به آثار نیمه فانتزی – نیمه اکشن همچون "آقا و خانم اسمیت " هم راه یافت و حالا کشیش های گروه صلیبیون برای شکار دشمنان خون آشامشان به چنین وسایلی  متوسل می شوند!

اما آنچه در این دسته از شباهت های دو فیلم "کشیش" و "جویندگان " بسیار غریب به نظر می رسد ، مقایسه بین دو گروه ضد قهرمان یعنی سرخپوستان و خون آشامان است. اینکه این دو گروه از منظر سازندگان فیلم "کشیش" چه قرابتی با یکدیگر داشته اند؟

 

برای پاسخ به این پرسش بایستی رجوعی به باورها و اعتقادات آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی داشته باشیم که در واقع درونمایه این دسته از فیلم ها را شکل می دهند. چراکه سازندگان فیلم با همان باورها ، پشت دوربین "کشیش" قرار گرفته اند. در زمره تهیه کنندگان فیلم ، امثال مایکل دی لوکا به چشم می خورند که در کارنامه اش اثار ایدئولوژیک و آخرالزمانی مانند :"با خشم بران" ، "شبکه اجتماعی" ،"Ghost Rider" ، "تیغ"، "ماگنولیا" ،"پلزنت ویل" ، "شهر تاریک" و " نسخه نهایی کابوس در الم استریت" به چشم می خورد ولی توجه به تنها فیلم قبلی کارگردان ( اسکات استیوارت) را نباید ازنظر دور داشت که پیش از این فیلم شرک آمیز و آخرالزمانی"لژیون" را براساس تلفیق تفکرات توراتی و عهد عتیق با اندیشه های آخرالزمانی مسیحیان صهیونیست ( اوانجلیست ها) ساخته بود.

بایستی به این نکته توجه کرد، فاتحان قاره آمریکا اغلب پیرو فرقه ای بودند که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از :

1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ

2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل

آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند.

آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد .

در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک قبل از هر جا توسط خود آنها و در مورد بومیان و سرخپوستان قاره نو به مرحله اجرا درآمد . ییوریتن ها با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!!

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است.

 به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..."

از اینجاست که مشاهده می شود قتل عام و نسل کشی سرخپوستان آمریکا چه ارتباط تنگاتنگی با آرمان های آخرالزمانی فاتحان آمریکا یعنی همان پیوریتن ها (اسلاف اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست که امروزه قدرت اصلی سیاسی نظامی ، اقتصادی و فرهنگی آمریکا را در دست دارند) پیدا می کند. بالتبع این ارتباط می توان وجه تسمیه سینمای وسترن را نیز در شاکله کلی سینمای غرب از ابتدا تا کنون یافت. گونه ای که از نخستین روزهای تولد سینما در آمریکا با فیلم هایی همچون "سرقت بزرگ قطار" خود را نشان داد و تا امروز به عنوان یکی از ماندگارترین ژانرهای سینمایی موقعیت خویش را در سینمای غرب حفظ نموده است. نوعی از فیلم که در آن وسترنر به عنوان منجی در یک فضای آخرالزمانی با موجودات شریر و شیطانی درگیر می شود که در این دسته از فیلم ها معمولا سرخپوستان بودند ( اصطلاح "سرخپوست خوب همان سرخپوست مرده است" از همین نوع نگاه بیرون آمد) و یا برخی سفید پوستان یا دورگه ها که علیه قانون نژادپرستانه یانکی ها ایستاده بودند و عنوان "یاغی" گرفته بودند. منجی وسترنر معمولا از ناکجا آبادی می آمد و اوضاع نابسامان و متزلزل موجود را سامان داده و به سوی ناکجاآباد رهسپار می شد. از همین رو ژانر وسترن را می توان یکی از دیرپاترین نوع سینمای آخرالزمانی دانست.فیلم هایی همچون "راه جنگجو" (که در شماره پیش از آن سخن گفته شد ) ، "کابوی ها و بیگانه ها "(جان فاورو – 2011) و همین فیلم "کشیش" از جمله آثار اخیری است که به گونه بی واسطه و روشن "وسترن" را در کنار و مکمل آثار صریح آخرالزمانی قرار می دهد.

از طرف دیگر در طول تاریخ سینما ، موجودات شریر در انواع و اقسام صور زامبی و خون آشام و گرگینه و مانند آن نشان داده شده اند. خون آشام ها  روشن ترین  شکل موجودات شریری بوده اند که وجه ضد مسیح یا آنتی کرایست بودنشان ( اصلی ترین نشان نیروی شر و شیطانی در فیلم های آخرالزمانی غرب)  به صراحت نمایش داده می شود. آنها به شدت از صلیب می گریزند و با کشیش و کلیسا در تضادی آشکار هستند. یکی از راههای مقابله با خون آشام ها در این دسته از فیلم ها، صلیب معرفی می شود و حتی تیرها و خنجرها و گلوله هایی که برای نابودی  آنها تدارک دیده شده اغلب در شکل و شمایل صلیب تصویر می گردند. در آشکارترین شکل این ضد مسیح بودن در فیلم "دراکولای برام استوکر" ( فرانسیس فورد کوپولا-1992)، کنت دراکولا به عنوان منشاء خون آشامان و شاهزاده تاریکی، به طور سمبلیک خون مسیح را در کلیسا سر کشیده و نسبت به او کافر می شود. خون آشامان در آثار موسوم به سینمای هراس آخرالزمانی ، از نور گریزان بوده  و در مقابل آن نابود می شوند ، یعنی تعلق ماهوی به دنیای تاریکی و سیاهی دارند.

از همین رو تشابه این موجودات شرور و سیاه با سرخپوستانی که در سینمای وسترن ، عنصر شیطانی به شمار می آیند ، نه تنها نامناسب و دور از ذهن نیست ، بلکه دقیقا در معادله های سینمای آخرالزمانی قرار می گیرد.

اما سازندگان فیلم "کشیش" ، با همان انیمیشن ابتدایی فیلم ، برای خون آشامان بدون چشم و شب پرست ، ترجمان امروزی ارائه می دهند و نیات صلیبی / صهیونی خود را از پس داستانی شبه تخیلی – تاریخی بیان می نمایند. آنها در روایت انیماتوری خویش می گویند که از آغاز تقابل آدمی با خون آشامان وجود داشته است ( یعنی گویا حکایتی تاریخی را با زبان ایماء و اشاره بازمی گویند) و در نمایش جنگ مابین دو گروه یاد شده ، آدمیان را در شکل و شمایل سپاه منظم جنگجویان صلیبی تصویر کرده و در مقابلش ، خون آشامان به به شکل توحش بشر نخستین و در شمایل سبوعیت افسارگسیخته نمایش می دهند.

با یک مراجعه اجمالی به تاریخ ، به سادگی می توان گروهی که در مقابل تجاوز صلیبیون ایستادند و حدود 200 سال در قرون نخستین هزاره دوم با آنها جنگیدند را شناخت . بله آنها مسلمانانی بودند که مظلومانه از سرزمین  مقدس فلسطین دفاع کردند و برعکس آنچه راویان غربی نوشته اند، به فجیع ترین شکل توسط ارتش صلیبی قتل عام شدند. از همین رو مقصود و هدف خبیثانه سازندگان فیلم"کشیش" از قرار دادن عنصر خون آشام در مقابل جنگجوی صلیبی معلوم می شود که چگونه کینه و نفرت تاریخی خود و اسلافشان را از مسلمانان بروز داده و آنها را در قالب موجوداتی کریه و شیطانی  به نمایش می گذارند. اگرچه پیش از این نیز در گروهی از آثار سینمای به اصطلاح هراس تلاش شده بود تا با نشانه ها و نمادها ، انواع و اقسام موجوداتی از این دست اعم از زامبی و خون آشام و بدمن و خبیث و شرور به مسلمانان منتسب گردند اما در فیلم "کشیش" این گستاخی سینمای غرب نسبت به اسلام و مسلمانان به صریح ترین شکل خود بروز می کند. و البته این نمادسازی ریشه ای اعتقادی و تئوریک در باورهای صهیونی/صلیبی دارد. به ویژه آنجا که فقط صلیبیون، آدم و بشر خوانده شده و هرکس در مقابلشان ایستاده ، خون آشام  محسوب می گردد ، به روشنی نشات گرفته از تفکر توراتی -صهیونیستی است که در برخی کتب منسوب به عهد عتیق از جمله تلمود و به خصوص متن مهم تاریخی موسوم به "پروتکل های زعمای صهیون" تشریح شده و در آن همه غیر یهودیان ، "گوییم یا حیوان" معرفی می شوند.

اما حکایت عقب نشستن به اصطلاح همان بشر مورد نظر سازندگان فیلم "کشیش" یا در واقع ارتش صلیبیون به پشت دیوارهای شهر و تحت حمایت کلیسا قرار گرفتن ، به نظر شکست صلیبیون در جنگ های صلیبی و فاتح شدن مسلمانان را بیان می کند. نکته جالب در آن روایت انیمیشنی آغاز فیلم ، این است که وقتی سخن از داشتن خورشید برای نسل بشر ( یا همان صلیبیون) در مقابل خون آشامان است ، مجهز شدن سپاه صیلیبی به توپ و سلاح های سنگین نشان داده می شود ولی نریشن روی تصاویر کارتونی می گوید که بازهم خون آشامان پیروز شدند و نسل بشر در خطر انقراض قرار گرفت! تا اینکه کلیسا گروه کشیش ها را تشکیل می دهد ، گروهی جنگجو با علامت صلیب که بروی پیشانی و صورتشان حک شده و خون آشامان را تا تبعیدگاهها به عقب می رانند اما بعد توسط همان کلیسا مورد بی مهری و حتی تکفیر واقع گردیده ولی در نهایت راه حل اصلی برای مقابله و جنگ نهایی با گروه خون آشامان محسوب می شوند که کلیسا به غلط در تصور نابودی و یا حداقل بی اثر شدنشان بود.

این نوع تعریف تمثیل وار سازندگان فیلم "کشیش" ، در تاریخ تنها با هویت گروه شوالیه های معبد سلیمان سازگار است که در نخستین جنگ صلیبی از زمره فاتحان اورشلیم بودند و سپس به عنوان راهنما یا محافظان زائران معبد سلیمان در این معبد ساکن شده و  به اسناد مهمی دست یافتند که آنها را ثروتمند ساخت . گفته می شود که شوالیه های معبد از طرف دیگر تحت آموزه های شرک آمیز برخی خاخام های اشراف و اشرار یهود قرار گرفتند و از همین رو از سوی کلیسا تکفیر شده و گروهی از آنها به قتل رسیدند ولی به هر حال به سوی فرانسه و انگلیس گریختند و سازمان ها و فرقه های مخوفی همچون فراماسونری و کابالا را بوجود آوردند که در قرن های بعد، از مهمترین بازوهای کانون های صهیونی برای نفوذ در دربارها و نهادهای قدرت سیاسی –اقتصادی و فرهنگی حکومت ها و دولت های مختلف به شمار آمدند و در واقع محور اصلی در مقابل جبهه ضد صهیونیسم به ویژه در برابر مسلمانان بودند.

این نوع برخورد کلیسای رسمی با شوالیه های صلیبی که خوش خیالی کلیسا مبنی بر سرکوب و خاموشی نیروهای ضد مسیح را نداشته و خود را در حال جنگ دائم با آنها می دانند ، پیش از این در انیمیشن "9" به تهیه کنندگی تیم برتن و محصول سال 2009 نیز به تصویر کشیده شده بود. ضمن اینکه تحقیر کلیسای کاتولیک از موتیف های رایج آثار آخرالزمانی هالیوود است که در واقع تحت تاثیر تفکرات اوانجلیستی یا کابالیستی صاحبان کمپانی های سینمای غرب به این آثار راه می یابد. و در مقابل گروه جنگجویان صلیبی یا شوالیه های معبد را همچنانکه از سوی کلیسای کاتولیک تکفیر شدند اما به دلیل گرایشات شرک آمیز توراتی ، می توان اولین مسیحیان صهیونیست و اسلاف مشترک اوانجلیست ها و فراماسونرها و کابالیست های امروز دانست.

بازگرداندن جنگجویان سوپر قهرمان صلیبی ( که زمانی تنها نیروهای موثر در مقابله با شیاطین و ضد مسیح به شمار می آمدند) به جامعه ، قبل از این در مجموعه فیلم های موسوم به ابر قهرمان ها همچون سوپرمن و بت من و ...و حتی کارتون "شگفت انگیزها" به وضوح نمایش داده شده بود تا نیاز جوامع بشری به خصوص جامعه کلان شهرهای امروز را به این سوپر قهرمان های خیالی نشان دهند. سوپر قهرمان هایی که ناچارا در مقابل صلح طلبی و سازش پذیری برخی روسای جامعه غرب ، به اصطلاح دندان سر جگر گذاشتند. چنانچه در کارتون "شگفت انگیزها" ، در چهره آنها  رنج بسیاری از سکون و بی تحرکی و زندگی به دور از نبرد با ضد قهرمان ها می بینیم. همان طور که چنین رنج و عذابی برای کشیش های صلیبی فیلم "کشیش" نیز وجود دارد . در واقع این تصویرها ، تاکیدی بر همان ایده نبرد دائم با نیروی شر و ضد مسیح یا آنتی کرایست است که از متون فکری و ایدئولوژیک عهد قدیم و همچنین تفکرات استراتژیست های غرب صلیبی / صهیونی بیرون آمده و در دکترین امروز نظام سلطه جهانی به وضوح رویت می گردد و از همین رو در فیلم ها و کارتون های خود ، همواره حق به گروهی داده می شود که طرفدار این نوع نگرش جنگ طلبانه و فاشیستی هستند و کاراکترهای مبلغ این گونه تفکر در فیلم های یاد شده در زمره مثبت ترین و قهرمان ترین کاراکترها قرار می گیرند.

نشانه های دیگری در فیلم "کشیش" که حکایت از تفکر صلیبی/صهیونی  و ضد اسلامی سازندگان فیلم دارند ، به این شرح است ؛

اشاره به شهرهای دوازده گانه کلیسایی که در مقابل گروه خون آشامان برپا گردیده و به نظر از همان باور توراتی اسباط دوازده گانه منشاء گرفته است.

برج کلیساهایی که در مرکز شهرها نمایان هستند همانند ابلیسک ها (از علائم مشخص فراماسونری و کانون های صهیونی که از مصر باستان و جادوگران فرعونی می آید) و نوری همچون "چشم همه جا بین" (از دیگر علائم فراماسونری ) بربالای آنها می درخشد.

شهر مرکزی که همان بخش دوازدهم از شهرهای کلیسایی معرفی می شود در شرق مستقر است که با نشانه های موجود به نظر همان اورشلیم یا بیت المقدس است. شهری به سبک و سیاق مگاپولیس های آخرالزمانی که در فیلم هایی مانند "بت من" ( تیم برتن و جوئل شوماخر و کریستوفر نولان) یا "بلید رانر"(ریدلی اسکات) و یا "بابل پس از میلاد"(نیک کاسوویتس) دیده می شود با سیستمی کاملا  پیشرفته اتوماتیک که حتی اعترافات کلیسایی به صورت از راه دور و رایانه ای صورت می پذیرد!  

http://smostaghaci.persianblog.ir
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:58  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

راه جنگ جو The Warrior's Way"

جدال آخرالزمانی وسترنر

یانگ ، جنگجویی است که گفته می شود در مکانی دور  و زمانی دور ، همه رقبای خود و از جمله افراد قبیله ای که گویا 500 سال با طایفه اش درگیری داشتند را از دم تیغ گذرانده و حالا بایستی برای کسب عنوان بهترین شمشیرزن جهان، تنها بازمانده قبیله مذکور ا نیز بکشد. اما آن بازمانده ، یک نوزاد دختر است که سخت دل یانگ را بدست می آورد و وی را از ادامه کشت و کشتار بازمی دارد. از آنجا که یانگ نمی تواند بدون انجام ماموریتش یعنی قتل آخرین بازمانده قبیله رقیب ، بدون دردسر در سرزمینش زندگی کند ، به ناچار راهی آن سوی دریاها  و آمریکا می شود و در یک شهر کوچک نیمه ویران با گروهی که انگار بقایای یک سیرک نابود شده هستند ، دم خور می گردد. در آنجا به قول نریشن فیلم می آموزد که می توان در زندگی به جای قطع کردن ، رشد داد و از این پس ، حرفه آدمکشی را به کناری گذارده و به یک زندگی آرام و اجتماعی روی می آورد. باغچه درست می کند، گل پرورش می دهد ، به شغل ساده ای ( لباسشویی) روی می آورد و ...

 

 

اگرچه سابقه ساخت و تولید فیلم های موسوم به ورزشی – رزمی به اوایل تاریخ سینما بازمی گردد ولی شاید بتوان یکی از اولین فیلم های قابل اعتنا در این باب را "افسانه جودو" ساخته آکیرا کوروساوا در سال 1943 دانست. افسانه سامورایی ها به عنوان اسطوره هایی که هویت خود را در کشاکش فرهنگ های بیگانه حفظ کرده و در هر شرایطی اصالت و ریشه های خود را در مردانگی و کمک به دیگران باز می یابند ، مهمترین عنصری بود که کوروساوا در مجموعه ای از آثار خود به نمایش درآورد ، اگرچه در فیلمی همچون "راشومون" اسطوره سامورایی را قربانی نگرش جدیدش کرد.نگرشی که باعث شد تا در جشنواره ونیز پذیرفته شود و علاوه برکسب جایزه نخست آن ، برای اولین بار مورد توجه محافل غربی قرار گرفته و به قول معروف به عنوان یک فیلمساز مولف و مدعی کشف گردد.

اما ماجرای سامورایی ها در بسیاری از آثار دیگر سینمای ژاپن و شرق تکرار شد ، اگرچه دیگر چندان حالت اسطوره ای نداشت. مثلا در "کوایدان" کوبایاشی، آدم فراموش کار و بی معرفتی بود که همسر وفادار خود را در شیفتگی به زرق و برق اشراف از خاطر می برد. یا در فیلم "اوگتسو مونوگاتاری" ساخته کنجی میزوگوچی ، سامورایی شدن ، ارزوی مردی حریص و شارلاتان است. اما همین سامورایی که کوروساوا به سینمای غرب معرفی کرد با ایتالیاییزه شدن ، وسترن اسپاگتی و فیلم هایی مانند "خوب ، بد ، زشت" و "به خاطر یک مشت دلار" را در تاریخ سینما بوجود آورد و حتی در بازتولیدش در سینمای غرب ، آثاری مانند "هفت دلاور" را برگرفته از "هفت سامورایی" و "محاکمه در آفتاب" را ملهم از "راشومون" ، برپرده سینما برد.

درونگرایی و نوعی شبه عرفان سامورایی های کوروساوا در برخی اساتید بروس لی در فیلم هایی مثل "اژدها وارد می شود" ، "راه اژدها" و "رییس بزرگ"  نیز به صورت سایه ای کم رنگ رسوخ کرد و در فیلم های مسخره جکی چان و جت لی نیز از حد کاریکاتور فراتر نرفت اما اساسا به شکل رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود.

نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند.

از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند.

آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000) ، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002) ، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛

"آخرین سامورایی"( ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت.

فیلم "راه جنگجو" نیز در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد.

یانگ ، جنگجویی است که گفته می شود در مکانی دور  و زمانی دور ، همه رقبای خود و از جمله افراد قبیله ای که گویا 500 سال با طایفه اش درگیری داشتند را از دم تیغ گذرانده و حالا بایستی برای کسب عنوان بهترین شمشیرزن جهان، تنها بازمانده قبیله مذکور ا نیز بکشد. اما آن بازمانده ، یک نوزاد دختر است که سخت دل یانگ را بدست می آورد و وی را از ادامه کشت و کشتار بازمی دارد. از آنجا که یانگ نمی تواند بدون انجام ماموریتش یعنی قتل آخرین بازمانده قبیله رقیب ، بدون دردسر در سرزمینش زندگی کند ، به ناچار راهی آن سوی دریاها  و آمریکا می شود و در یک شهر کوچک نیمه ویران با گروهی که انگار بقایای یک سیرک نابود شده هستند ، دم خور می گردد. در آنجا به قول نریشن فیلم می آموزد که می توان در زندگی به جای قطع کردن ، رشد داد و از این پس ، حرفه آدمکشی را به کناری گذارده و به یک زندگی آرام و اجتماعی روی می آورد. باغچه درست می کند، گل پرورش می دهد ، به شغل ساده ای ( لباسشویی) روی می آورد و ...

اما اوضاع به همین آرامی که ذکر شد ، پیش نمی رود و دو گروه متخاصم ، به آن شهر کوچک هجوم می آورند ؛ اول یک گروه یاغی و غارتگر( که شکل و شمایل سواره نظام های قدیم را دارند و رییس شان هم "کلنل" صدا می زنند) و دوم تیره و طایفه یانگ به سرکردگی استاد وی که برای انتقام و کشتن آخرین بازمانده قبیله دشمن آمده اند. از این به بعد درگیری های رزمی شرقی و هفت تیر کشی های غربی به هم می آمیزد تا در نهایت هر دو دسته جنگجو ، یک به یک به هلاکت برسند که آخرین آنها هم همان استاد یانگ است.

فیلم در مضمون و موضوع، بازده مثبت عرفان شرق را در زندگی غربی و آمریکایی به تصویر می کشد. همچنان که در سینمای به اصطلاح رزمی- عرفانی هم که پس از "ماتریکس" وارد عرصه هنر هفتم در غرب شد، این اتفاق برای سیستم سینمای غرب و تینک تانک های هدایت گرشان افتاد.

شهر کوچکی که با نام " Lode" یا "پاریس غرب" در فیلم نشان داده می شود ، تمامی عناصر یک شهر وسترن را داراست؛ از هتل و بار گرفته تا شهردار و کلانتر و هفت تیر کشی و جشن های شبانه و ...ولی آن چرخ و فلک عظیم از کار افتاده ، نشانگر آن است که این شهر به قرون هجده و نوزده و یا دورانی که آمریکا را غرب وحشی می خواندند ، تعلق ندارد. در فیلم به جز سرزمین نامشخصی که یانگ زندگی می کرده و شهر کوچک "Lode"، مکان دیگری را نمی بینیم و یا خبری از آن نمی شنویم. قهرمان "راه جنگجو"  مانند شخصیت اصلی فیلم "بابل پس از میلاد"( نیک کاسوویتس)  ، پس از گریز از کشور رو به نابودی خویش ، تنها به آمریکا می تواند پناه ببرد و انگار فقط در آمریکاست که تمدن وجود دارد!

همه این عناصر یعنی سرزمین نامعلوم و بی در و پیکری در شرق ، شهری نیمه ویران در غرب ، بقایای یک سیرک که جایی دیگر برای زندگی ندارند ، اسلحه هایی که برای روز موعود در زیر خاک انبار شده اند و دو گروه یاغی و جنگجو که مانعی برای قتل و غارتشان نمی بینند و ...همه و همه حکایت از زمانی می کند که جنگ آخرالزمان اتفاق افتاده و همچون فیلم های "کتاب ایلای"( برادران هیوز) و "جاده"(جان هلیکوت)، یک دوران پست آپوکالیپتیکی را نظاره گر هستیم که بقایای جامعه بشری در صدد بازسازی خرابی ها و یا سلطه بر دیگران و بدست آوردن باقیمانده کالاهای خوراکی و پوشاکی هستند.

در واقع فیلم "راه جنگجو" را می توان یک وسترن آخرالزمانی هم تلقی کرد که در آن عناصر کلاسیک وسترن در تجیمع با عنصر جدید رزم شبه عرفانی شرق ، معنی می یابد.

 یعنی یک شهر وسترن به علاوه یک تیرانداز کهنه کار به نام ران ( با بازی جفری راش)  که الکلی شده و حالا براثر ضرورت ، مجددا به روزهای اوج برمی گردد و به عنوان تک تیرانداز ، جماعتی از یاغیان را ناکار می کند ( مثل کاراکتر دین مارتین در فیلم "ریوبراوو" هاوراد هاکس) به اضافه یک زن متکی به نفس که کینه یک انتقام دیرین در سینه دارد به نام لین (کیت بوسورث) و شباهت بسیاری به شخصیت انجی دیکنسون در فیلم "ریو براوو" یا کاراکتر کلودیا کاردیناله در فیلم "روزی روزگاری در غرب" ( سرجئو لئونه) دارد و ...

اما در این میان جای کاراکتر خود وسترنر اصلی خالی است ، یعنی در شهر یاد شده کسی مثل کلانتر چنس فیلم "ریوبراوو"( هاوارد هاکس) یا ایتن ادواردز فیلم "جویندگان"(جان فورد) و یا مارشال ویل کین فیلم "سر ظهر " فرد زینه مان وجود ندارد. اما با ورود یانگ به شهر ، در واقع جمع کلاسیک وسترنرها کامل می شود. یعنی یانگ همان وسترنر اصلی به شمار می آید که این بار نه مانند ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" از جنگ انفصال می آید و نه مثل "شین"  از ناکجا آباد بلکه این به اصطلاح آرتیست اصلی یا قهرمان اول فیلم وسترن از شرق می آید و البته مانند مارشال فیلم سر ظهر از سوی مردم شهر در نبرد با یاغیان تنها گذارده نمی شود ، بلکه همه مردم شهر با تمامی امکانات محدودشان به کمک و یاری او می شتابند و تا پای جان در کنارش می ایستند.

یانگ  آمده با کوله باری از رزم و جنگ شبه عرفانی( که فقط صدای خارج شدن شمشیرش از غلاف تا دور دست ها آشنایان را به سوی خود می کشد وهمبن هم باعث لو رفتن مکان اختفایش می گردد)، او آمده تا زندگی و رنگ و بوی فرهنگ غربی را بپذیرد. در صحنه پایانی و جدال یا دوئل آخرین یانگ و استادش ، وقتی استاد به وی می گوید که تو به اینجا یعنی غرب تعلق نداری ، یانگ پاسخ می دهد که من به همین سرزمین و آدم ها تعلق دارم.

در واقع این همان مفهوم جهانی سازی و یا به عبارتی نظم نوین جهانی است که از ایدئولوژی ماسونی/آمریکایی یا در اصل همان ایده حکومت جهانی صهیون نشات می گیرد و در فیلم "راه جنگجو" در قالب یک داستان آخرالزمانی جای گرفته است. این همان ایده ای است که در واقع ایالات متحده در طی سالهای سلطه گری اش سعی کرده به انحاء مختلف در عرصه فرهنگ و سیاست و اقتصاد و شیوه زندگی و حتی خواب و خور و مرگ پیاده نموده و همه آدم ها و نژادها و فرهنگ ها را زیر چتر فرهنگ و ارزش های آمریکایی جمع کرده و همه دنیا را در یک کلام وسترنیزه نماید. همان که در فیلم "گنجینه ملی "( یان ترتل تاب)، میراث فرهنگی همه ملل دنیا را از آن آمریکا می دانست و تمامی را در معدنی زیر کوه راشمور جمع کرده بود.

اما شاید ارائه چنین ایده و تفکر ایدئولوژیک از فیلمساز جوانی مانند "سنگمو لی"( کارگردان فیلم "راه جنگجو") بعید باشد، چراکه چنین فیلمی اولین تجربه بلند سینمایی اوست. اما وقتی دریابیم تهیه کننده فیلم ، "بری ام آزبرن" است که فیلم های آخرالزمانی مانند سه گانه "ارباب حلقه ها" و فیلمی همچون "ماتریکس" را تهیه کرده بوده و مشاور او در تهیه سه گانه "ارباب حلقه ها" یعنی اسکات رینولدز نیز فیلمنامه اصلی فیلم را نوشته ، بنابراین ساخت چنین اثری را در ادامه فیلم های قبلی منطقی ارزیابی خواهیم نمود.

فیلم "راه جنگجو" اگرچه از ساختار معمول فیلم های رزمی – شبه عرفانی و همچنین فضای آثار آخرالزمانی برخوردار است اما درصحنه هایی از آن،ابداعات تصویری قابل توجهی نیزبه چشم می خورد که به نظر می آید شاید یکی از خواص فیلم اولی ها باشد، آنگاه که بخواهند مثل "سنگمو لی" تکنیک خود را ورای کلیشه های رایج به رخ تولیدکنندگان اثر بکشانند. چنین خلاقیت های تصویری را می توان در همان سکانس نخستین فیلم که یانگ  در یک فضای سیاه و سفید به قلع و قمع رقبا مشغول است و نشانه کشتن آنها ، تنها به شکل رنگ های قرمزی در آن فضای سیاه و سفید پاشیده می شود و از دور خود نمایی می کند.

کمپوزیسیون های تک رنگ آن شهر وسترن تا پیش از فعالیت یانگ و سپس نمایش رنگ های طبیعی گل هایی که پرورش داده از جمله ابداعات مورد اشاره است که متاسفانه در میان خیل تمهیدات نخ نما شده این دسته از آثار در سایه قرار می گیرند ، تمهیداتی مثل خشونت بی حد و حصر فیلم ، جنگ ها و نبردهایی که گویی پایان ناپذیرند و همچنین کاراکترهایی  مثل شخصیت مضحک آن شهردار کوتوله یا سبوعیت افسارگسیخته کلنل و یا مردانه بازی های کاریکاتوری لین که عجول است و یا دست و پاچلفتی گری های یانگ در قبال زندگی عادی. ضمن اینکه آخر فیلم نیز از کلیشه ای ترین پایان های مشابه به نظر می آید که انگار جای کار را برای دنباله های دوم و سوم باز گذارده !، گویا این توصیه شخص آزبرن بوده که در ساخت دنباله ها ید طولانی دارد!!وسترنر چشم بادامی و عارف ما ، حالا دیگر عازم نقاط دیگر دنیا شده تا آنجا را هم از شر وجود کینه جویان شرقی که انگار همواره در آرزوی انتقام می سوزند ، پاک سازد!!!

 

اما وجه دیگر این نوع فیلم ها که نوعی شبه عرفان رزمی را ترویج و تبلیغ می کند ، همانا دور ساختن مخاطبان از معنویت و عرفان راستین و حقیقی است که در ادیان توحیدی به خصوص آیین رهایی بخش اسلام و مذهب پویای تشیع یافت می شود.

ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.

از همین رو  پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از چند فیلمساز متفاوت از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت سال در تبت" ژان ژاک آنو و "بودای کوچک" برناردو برتولوچی) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد، از سری آثار "ماتریکس" گرفته تا فیلم هایی مانند "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" ساخته انگ لی که ناگهان در سال 2000 شگفتی مراسم اسکار شد و تا سه گانه ژانگ ییمو یعنی "قهرمان" ، "خانه خنجرهای پرنده" و "نفرین گل طلایی". فیلمسازی که تا پیش از آن به ساخت فیلم های سنگین و ساده و به اصطلاح هنری مشهور بود و با فیلم هایی مانند "راهی به سوی خانه" یا " نه یکی بیشتر " و یا "ژودو" فقط می توانست به عنوان کشف جشنوارهای جهانی ، مشتری کن و برلین و ونیز شود . اما چه اتفاقی افتاده بود که ناگهان سر از هالیوود درآورد و به ساخت به اصطلاح بیگ پروداکشن های حادثه ای و به قول معروف اکشن پرداخت؟

در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 بسازد.

تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام  فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا  و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:57  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

فرار مرغی، دستور (The Order) ، پیانیست ، زندگی زیباست

سینما در خدمت صهیونیزم - سری اول با موضوع هولوکاست

دفتر سینمایی بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع) در طی سلسله برنامه های به نقد انمیشن وفیلم های سینمایی  پرداخته وبه بررسی زوایای پنهان و آشکار آن اقدام نموده است.بی شک نقد جامع و کامل چنین فعالیتهای رسانه ای،نیازمند رجوع به منابع و مطالعات بیشتری است،اولین سری از فایل تصویری و متن این برنامه های نقد فیلم ها با تحت موضوع کلی هولوکاست  و صهیونیزم ؛به عنوان نقطه آغازی مناسب،تقدیم کاربران فتیان می شود.

فلش 1فرار مرغی (فرار جوجه ای)

فرار مرغی 1

متنشاید شما فرار جوجه ای را دربرنامه کودک صدا و سیما دیده اید یا چندین بار در گذشته ای نه چندان دور در خانه خود یا آشنایان به آن نگاه کرده اید در هر حال نقد این فیلم برایتان جالب خواهد بود.
کلیه آثار سینمایی را از لحاظ شیوه اغنا و انتقال پیام می توان به دو دسته «فیلم های مستقیم»و «فیلم های غیر مستقیم یا نمادین» تقسیم کرد. به تبع همین موضوع فیلم هایی که قصد مظلوم نمایی قوم یهود و تبلیغ صهیونیسم بین الملل را دارند نیز به دو دسته مستقیم و نمادین قابل تقسیم اند. فیلم های مستقیم همچون «فهرست شینگلر ، زندگی زیباست یا پیانیست» پیامهای واضح و آشکار دارندو برای مخاطبی که از اهداف شوم قوم یهود مطلع باشد به سادگی قابل تحلیل است اما دستیابی به اهداف اصلی فیلم های نمادین بسیار مشکل است زیرا این گونه فیلم ها پیامهای اصلی خود را با چندین لایه می پوشانند و داستانی را خلق می کنند که در ظاهر ارتباطی با هدف اصلی ندارد در فیلمهایی به این سبک علاوه بر داستان کلید هایی وجود دارد که ما را به سوی لایه های زیرین و پیام اصلی فیلم رهنمون می سازد از جمله این کلیدها در«فرار مرغی»حوادث داستان در سال 1950 شکل گرفته است یعنی همان محدوده زمانی جنگ جهانی دوم ، فضا سازی هایی همچون بازداشت گاه های آلمان نازی با دیوارهای بلند ، سیم خاردارهی فراوان ، کلبه های منظم همچون بند های زندان ، تخت خوابهای دو طبقه ،گشت زنی ها،قفل و زنجیر هاسلول انفرادی تاریک و حتی نور پردازی هایی همچون پروژکتور های زندان که فضای رعب انگیز را تداعی میکند.

دستور

متنشاید بتوان یکی از رسالتهای اصلی سینمای هالیوود را ، معرفی آمریکا به عنوان کشوری منادی صلح وخیر خواه همه مردم جهان برشمرد در ضمن آنچه بر آن تاکید میشود این است که این خیر اندیشی هیچ ارتباطی به ملیت و یا آیین خاصی ندارد و هر کجای دنیا که به ضعم آمریکایی ها صلح و امنیت با تهدید مواجه شود این منادیان دوستی و سلامت وارد عمل شده جلوی آن را می گیرند .
فیلمهایی همچون "اشکهای آفتاب ، هواپیمای رئیس جمهور ، و دستور "را میتوان در زمره این فیلم ها به حساب آورد .   فیلم سینمایی "دستور" به کارگردانی" شلدن لتیک" و با بازی هنر پیشه مشهور سینمای هالیوود یعنی "ژان کلود ون دام" که خود از مدافعان سر سخت اسرائیل و رژیم صهیونیستی است در سال 2001 ساخته شد.

**********

پیانیست

متنیکی از مفاهیم محوری ادبیات یهود؛موضوعی است به نام «یهود آواره».کلید «یهود آواره»در ادبیات ،داستانها و رمانهای یهودی بشدت تکرار می شد.طبیعتا بعد از اختراع رسانه های توده به تعبیر امروز ما سینما ، تلویزیون و این جور مجموعه هایی که ما الآن باهاش بیشتر مانوس هستیم امکان بسیار خوبی برای جهانی کردن این اندیشه به وجود می آید..

زندگی زیباست

زندگی زیباست

متنزندگی زیباست عنوان کمدی سیاهی است که بازیگر نقش اول، نویسنده و کارگردان آن کمدین مشهور ایتالیایی ربرتو بنگینیاست.این فیلم در واقع یک درام اجتماعی و خانوادگی است که از قالب کمدی استفاده می کند و البته به دلیل قوت ساخت بویژه توانمندی بازیگر نقش اول موفق به کسب بیش از 20 مقام و جایزه می گردد.با نگاهی دقیقتر می توان به راحتی دریافت که فیلم علی رغم ظاهری کمدی دراماتیک بلافاصله و از همان صحنه های آغاز قصد دارد که موضوعات سیاسی مرتبط با جنگ دوم جهانی بپردازد.
برای افرادی که با فیلم های هلوکاست آشنا هستند واضح است که یک کلیشه همیشگی را باید مشاهده کنند همواره یهودیان مردمی مظلوم،مثبت یا متدین و هنرمند هستند که مورد ظلم بی علت نازی ها قرار گرفته و در نهایت قتل عام میگردند .بطور مثال آنچه در فیلم پیانیست نیز می بینیم که هنرمند یهودی آنقدر مظلوم و شکننده است که هیچ کاری برای دفاع از خود نمی تواند انجام دهد و سرانجام دست تقدیر او را به سلامت نگاه می دارد ، در مقابل دشمنان یهودیان افرادی ستم پیشه ، بی منطق ، خودخواه و منفعت طلب و آنقدر درنده خو هستند که انتظار هیچ ترحمی را نمی توان از انها داشت محدودیت های فراوان ،  شکنجه قتل های بی دلیل و کوره های آدم سوزی سیری است که بیننده باید مشاهده کند تا به آخر فیلم برسد و تاثر شدیدی از یهودی ستیزی و البته ضد بشری داستان پیدا کند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:53  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

پسر جهنمی hellboy

پسر جهنمي يا منجي ازجنس آتش

در ميان فيلمهاي ساخته شده توسط غرب، فيلم هاي مرتبط با ماورا الطبيعه يكي از پرمخاطب ترين فيلم ها هستند.رويكرد غرب به سوي ساخت فيلم هاي تخيلي و مرتبط با ماورا الطبيعه، مدتها است كه آغاز شده، فيلم هايي كه در اين زمينه ساخته مي شود، از نظر محتوايي،به چند دسته تقسيم مي شوند:

 1.  موجودات بيگانه و حمله ي آنها به زمين و دفاع انسان از خودش و حيات زمين

2.  حضور موجودات بيگانه در زمين و زندگي آنها با انسان ها

3.  فيلم هايي با موضوعات جادوگري و جادوگران و انسانهايي داراي قدرتهاي ماورايي

4.  ارواح و شياطين و برخورد آنها با انسان ها و...

 در رابطه با موضوعات فوق، فيلم هاي زيادي ساخته شده است، كه بسياري از آنها بر پايه رمان هاي تخيلي مي باشد و مابقي هم با فيلم نامه هايي مستقل ساخته شده اند. البته نكته اي كه بايد در برخورد با اين فيلم هاي پرمخاطب به آن توجه شود، اين است كه برخي از اين فيلم ها به صورت سلسله وار، ادامه مي يابد.

اما مسئله ي ديگر در خصوص بررسي اين آثار، يافتن پاسخي  است براي اين پرسش ها:

  چرا غرب رويكردي به اين صورت پيدا كرده و چرا سال به سال توجه و سرمايه گذاري در اين زمينه را بيشتر مي كند ؟

   چرا در اين ميان آمريكا، نقش بسيار موثري دارد ؟

  چرادراين اواخردرفيلمها،سخن از وجودسازماني براي برخوردباموجودات غيرطبيعي به ميان مي آيد؟

 چرا كه مي دانيم در گذشته ، زماني كه در فيلم هاي تخيلي بحث برخورد با موجودات ناشناخته و هيولا ها به ميان مي آمد، اين كار را به عهده ي ارتش و قواي مسلح مي گذاشتند . ولي اينك در فيلم هاي جديد ، وظيفه ي برخورد با موجودات غير طبيعي و ماورايي و بيگانه بر عهده سازماني مشخص قرار دارد ! سازماني كه در فيلم هاي مردان سياه پوش با آن رو برو مي شويم ، سازماني است  براي شناسايي و كنترل موجودات غير طبيعي.

در اين مجموعه فيلم ها  اينطور به بيننده فهمانده مي شود كه اين سازمان موجودات بيگانه را شناسايي و طبقه بندي مي كند  و با افراد ورزيده ي خود ، آنها را كنترل مي كند .

اما نكته ي جالب تر آن است كه بعد از فيلم هاي مردان سياه پوش ، فيلم هاي پسر جهنمي ساخته مي شود و در اين فيلم ها ، هنوز هم نقش برخورد با نيرو هاي ناشناخته به عهده ي يك سازمان خاص است ، اما در اينجا برخلاف فيلم هاي مردان سياه پوش ، علاوه بر شناسايي و كنترل موجودات غير طبيعي ، وظيفه جذب نيرو هاي غير طبيعي هم به وظايف اين سازمان اضافه شده !! و اين مطلب به وضوح در مقايسه ي اين دو فيلم به چشم مي آيد . چرا كه ما در فيلم هاي مردان سياهپوش شاهد تكاپوي انسانها براي برخورد با موجودات بيگانه هستيم ، ولي در فيلم هاي پسر جهنمي شاهد همكاري برخي موجودات غير طبيعي با انسان ها، براي مقابله با موجودات غير طبيعي هستيم ! و براي ما اين سوال به وجود مي آيد كه آيا اين مسئله، منعكس كننده ي واقعيتي سِرّي در آمريكا است ؟! نكته اي كه واقعا جاي بحث و تحقيق بيشتري دارد !

آيابه واقع درآمريكاوياديگرنقاط جهان سازمانهايي براي برخورد بانيروهاي ناشناخته تاسيس شده است؟

 چرا كه ما مي دانيم نيرو ها و موجوداتي، غير از انسان ها، وجود دارند و ما به عنوان مسلمان ، حداقل به وجود موجوداتي همچون فرشته، جن و شيطان اعتقاد داريم. ولي آيا موجودات ديگري هم در اين جهان هستند كه ما از وجود آنها بي خبريم ، در حالي كه محققان حاضر در سازمانهاي سري « تحقيق در مورد موجودات غير طبيعي » آنها را مي شناسند و با آنها در تعامل اند؟!

به هر حال هدف اين مقاله ، بررسي مجموعه فيلم هاي پسرجهنمي از نظر مفاهيم دروني آن مي باشد  و براي بررسي مسائل ديگر ، در اين مقال مجال نيست.

سربازان نازي در زير باران در حال تكاپو هستند ، راسپوتين ( جادوگر تزار روسيه ) كه در سال 1916 كشته شده ، اينك در زماني كه فيلم روايت آن را مي كند ، يعني جنگ جهاني دوم (1939-1945 ) حضور دارد !

افسر نازي به او مي گويد: تحقيقاتت بي نتيجه بوده. اما راسپوتين با قاطعيت به او پاسخ مي دهد : شكستي در كار نيست، من به هيتلر قول يك جادوي بزرگ را دادم و همين كار را هم مي كنم . دروازه اي باز خواهم كرد و آن موجود افسانه اي را بيدار مي كنم. نماد نابودي و بي نظمي؛ دشمنانمان از ميان خواهند رفت و همه ي آنها نابود خواهند شد، تنها خاكستر آنها برجاي مي ماند.

        اين سوال براي ما به وجود مي آيد كه : چرا در فيلمي تخيلي ، پاي هيتلر به ميان كشيده مي شود ؟!! چرا فيلم با سكانسي آغاز مي شود كه در آن سربازان آلمان هيتلري حضور دارند ؟ چرا مسبب ورود  موجودي شرور را به زمين،  هيتلر  مي دانند ؟

   ازسوي ديگر فردي روسي رابه تصوير مي كشندكه چندين سال پيش ازقدرت يابي هيتلرمرده است!

مجموعه فيلم هاي پسر جهنمي مانند اكثر فيلم هاي آمريكايي داراي يك محتواي ظاهري است و يك محتواي دروني است؛ محتواي ظاهري آن، همان روايت داستان است، اما محتواي دروني آن، مفاهيمي جداي از فيلم است كه با مهارت و زيركي تمام در دل فيلم جاي داده مي شود، تا اهداف مورد نظر را در ذهن مخاطب قرار دهد.

در بررسي مجموعه فيلم هاي پسر جهنمي به مفاهيم مهمي دست پيدا مي كنيم كه ، اينك به شرح آنها مي پردازيم:

 آلماني ستيزي

          يكي از مفاهيمي كه در دل فيلم هاي پسر جهنمي جاي داده شده، آلماني ستيزي است: هدف، اين است كه چهره ي زشتي از آلمان و آلماني در ذهن بيننده قرار گيرد.

اما چرا؟ دليل اين امر در اين است كه، آلمان دو جنگ جهاني را رقم زده و از سوي ديگر تاريخ آلمان شاهد حضور هيتلر بوده كه به يهودي كشي متهم است و همين امر، يعني واقعه ي مشكوك هلوكاست، دستاويز اقدامات صهيونيست ها مي باشد؛ به بيان ديگر مشروعيت كنوني اسرائيل وابسته  به وجود هلوكاست است. از اين رو در سياست هاي صهيونيسم جهاني، اين نكته ضروري است كه همواره ياد هلوكاست را زنده نگه دارند و اين امر را به هر شكلي محقق مي كنند؛ به عنوان مثال: برگذاري يادواره ها، بزرگداشت ها، ساخت ابنيه هاي يادبود و يا گنجاندن مفاهيم مرتبط با هلوكاست در فيلم هاي ساخت غرب.

براي زنده نگه داشتن ياد هلوكاست، يا فيلم هاي تاريخي مرتبط با ضديت نازي ها با يهوديان مي سازند مانند: فيلم مقاومت defiance و يا اينكه فيلم تاريخي مرتبط با نازي ها و آلمان هيتلري مي سازند تا ضمن روايت تاريخ به آنصورت كه مي خواهند ، به نوعي افكار مخاطب را به سوي عاملان واقعه هلوكاست بكشانند ، كه البته در اين زمينه فيلم هاي زيادي وجود دارد كه از آن جمله مي توان اين موارد را نام برد : شب ژنرالها ، والكري Valkyrie ، دشمن پشت دروازه ها   Enemy at the gates، قلعه عقابها ، سوفي شل . اما از سوي ديگر نوع سومي از فيلم ها هم در اين زمينه وجود دارند كه موضوع فيلم مرتبط با مسئله اي غير از نازي ها و آلمان هيتلري مي باشد ولي در آنها به شيوه هاي مختلف از نازيها و هيتلر ياد مي شود ، كه بايد دانست اين گونه فيلم ها به جهت اينكه تاريخي نيستند ، از اين رو مخاطبي فراگير تر از فيلم هاي تاريخي دارند ، از اين رو اين اشاره هاي كوتاه به حزب نازي و هيتلر در ذهن افراد بيشتري قرار مي گيرد ؛ مجموعه فيلم هاي پسر جهنمي از اين دست مي باشد . از جمله موارد ديگر در اين زمينه مي توان به اين فيلم ها اشاره كرد : رانندگان ديوانه ( با بازي بازيگر نقش مستربين ) ، تعطيلات مستربين  Mr. bean`s holiday ، ديكتاتور بزرگ ( با بازي چارلي چاپلين ) ، كتابخوان The reader  ( با بازي رالف فيناس ). حتي كوچكترين اشاره و كنايه اي در اين نوع فيلم ها ، بسيار موثر مي باشد .

مثلا در فيلم تاكسي يك، دوسارق آلماني تحت عنوان باند مرسدس به كشور فرانسه مي آمدند ! سرقت مي كردند و دوباره به آلمان بر مي گشتند . پليس متوجه شده بود كه اين سارقان آلماني هستند ؛ زماني كه رئيس پليس با تلفن مشغول مكالمه با وزير بود  ، اين ديالگ را مي گويد :

-          ما اجازه نمي دهيم كه اين اراذل، مارسي (شهري در فرانسه) را نا امن كنند. آنها را دستگير مي كنيم و به كشورشان بر مي گردانيم.

وزير: موضوع همينه، ما نمي خواهيم كه اين داستان به تصفيه حساب بين فرانسه و آلمان ختم بشه ، جنگ مدتها است كه تمام شده (!)

در آخر همين فيلم هم، زماني كه آلماني ها به دام افتاده اند ، سر دسته آنها با خشم زياد به آلماني صحبت مي كند كه با آن لحن تند، قطعا شهروند غربي را به ياد سخنراني هاي هيتلر مي اندازد .

و يا در سريال 24، زماني كه اداره ضد تروريسم آمريكا متوجه مي شود كه عده اي سعي دارند سناتور پالمر كه كانديداي رياست جمهوري آمريكا است  ترور كنند ، وقتي در صدد بررسي بر مي آيند متوجه مي شوند كه اين جنايت به يك گروه تروريست آلماني ختم مي شود!!

و امثال اينها در فيلم هاي ساخت غرب به خوبي ديده مي شود.

در فيلم هاي پسر جهنمي ما شاهد همين بحث آلماني ستيزي هستيم. در ابتداي فيلم به هيتلر نسبت طرفداري از جادو داده مي شود و ورود موجودي شيطاني  به دنيا – پسر جهنمي – به گردن وي انداخته مي شود.

البته شايد گفته شود كه در همين سكانس اول، بعد از ورود متفقين به صحنه و در گيري آنها با نازي ها و قرار گرفتن پسر جهنمي در اختيار متفقين؛ ديگر پاي آلماني ها از فيلم خارج شده ، پس ديگر بحث آلماني ستيزي مطرح نيست .

بايد بگويم كه، وجود نازي ها در ابتداي داستان فيلم، فقط كليد شروع پروژه آلماني ستيزي در اين مجموعه فيلم ها بود و تازه كار شروع شده. ما وجود مفهوم آلماني ستيزي را تا پايان فيلم دوم هم شاهد هستيم:

         زماني كه دو نفر از ياران راسپوتين، به همراه راه بلدي به منطقه اي مي روند ، تا راسپوتين را دوباره احيا كنند . راه بلد مي گويد : طلاي مرا بدهيد ( منظورش دستمزدي مي باشد كه به صورت طلا توافق شده )

يكي از ياران راسپوتين، شمش كوچك طلايي را به زمين مي اندازد . راه بلد، شمش را بر مي دارد. در وسط شمش نقش صليب شكسته، كه مشخصه ي حزب نازي است، ضرب شده است! اين هم همان تداوم مفهوم آلماني ستيزي است.

بكارگيري شمش طلايي كه روي آن صليب شكسته ضرب شده ، باز هم زنده كننده ياد نازيسم است كه به نحو غير مستقيم زنده كننده ياد هلوكاست هم مي باشد . و جالب تر آنكه ، وقتي راه بلد ، با انگشتش صليب شكسته ي روي شمش را لمس مي كند ، توسط موجود جادويي راسپوتين كشته مي شود ! و اين بدان معنا است كه كمترين تماس با نازي ، هلاكت را به همراه دارد ، يعني نازيسم مفهومي شوم است !

         در بخشي ديگر از فيلم، زماني كه مامور ماير به اداره تحقيقات و دفاع در مورد موجودات غير طبيعي مي رود، پير مردي كه شبيه انيشتن است (و ما در ابتداي فيلم ديديم كه همراه متفقين بود و از ماجراي باز شدن دروازه ي جادويي مطلع بود و بعد هم پسر جهنمي را پيدا كرد و او را بزرگ كرد و براي كار در سازمان آورد ) با ماير روبرو مي شود؛ و براي آشنايي بيشتر وي با اداره، او را به ديدن بخش هاي اداره مي برد و توضيحاتي به او مي دهد.

  اين پيرمرد كه كاركنان اداره او را پرفسور خطاب مي كنند و پسر جهنمي او را پدر مي خواند ، توضيحات را اينطور شروع مي كند : در سال 1937 جادو در ميان انجمن آنها آغاز شد ، گروهي از اشراف زادگان ژرمن در آنجا سخت سرگرم سحر و جادو بودند . در سال 1938 آنها به زوبين دست يافتند كه قدرت زيادي داشت ( همزامان با گفتن اين جمله ، دوربين ، زوبين را  نشان مي دهد كه در اداره وجود دارد ! ) و گروه تصميم به مقابله گرفت و اداره تاسيس شد ( اداره دفاع در مورد موجودات غير طبيعي در آمريكا )

كليه ديالگ هاي اين بخش و همچنين وجود فردي كه پرفسور خوانده مي شود، افاده كننده اين معنا است كه:

آلمان تحت رهبري هيتلر، خود را براي جنگ آماده مي كند . به طوري كه در حدود سال 1937 ، آمادگي نسبتا كاملي براي جنگ بدست مي آورد . و مسلما تحركات آلمان، مورد بررسي آمريكا قرار مي گيرد و اين كشور براي مقابله، خود را آماده مي كند ؛ جنگ شروع مي شود. انيشتن كه يك آلماني يهودي است، با اينكه جزو گروه تحقيق درباره ي انرژي اتمي در آلمان است، به بهانه ترس از نازي هاي ضد يهود،به آمريكا مي رود و ماجرا تكاپوي آلمان نازي را ، براي رسيدن به بمب اتم به دولت آمريكا فاش مي كند. (پسر جهنمي در اينجا نماد بمب اتم است كه هر كه آن را داشته باشد فاتح جنگ است و زماني كه در فيلم پرفسور به افسر متفقين مي گويد كه آنها دروازه را باز كرده اند، نماد اين است كه انيشتن به آمريكا مي گويد كه آنها در حال رسيدن به بمب اتم هستند.)

 آمريكا به انيشتن و گروهش دستور مطالعات اتمي و ساخت بمب اتم را مي دهد و از سوي ديگر مراكز هسته اي آلمان را بمب باران مي كند: انفجاري كه درفيلم در محل سكوي قرارگيري دروازه جادويي رخ مي دهد، نماد همان بمب باراني است كه آمريكايي ها بر سر مراكز هسته اي آلمان انجام دادند . و  زماني كه پرفسور پسر جهنمي را بدست مي آورد، اين هم نشان دهند بدست آمدن دانش هسته اي و از آن مهم تر بمب اتمي است .

همان طور كه ملاحظه مي كنيد، شمايي كلي از تاريخ جنگ جهاني دوم، در بطن داستان نهفته، كه خود را با وجود نماد هايي در طول داستان، در ذهن مخاطب جا مي دهد ؛ وجود اين نمادها، در طول داستان فيلم، به زيبايي به تصوير كشيده شده، تا مقصود اصلي را به راحتي در ناخود آگاه ذهن خواننده بنشاند:

o          مثلا پرفسور كه پدرخوانده پسر جهنمي است (انيشتن پدر دانش هسته اي است!) از نظر چهره بسيار شبيه انيشتن است، نوع مدل موهايش و طرز نگاه هايش به راحتي تصوير انيشتن را در ذهن تداعي مي كند ، حتي عينك پنسي گردي دارد، كه مشخصه  خاص يهوديان است!

 o          و يا در ابتداي فيلم ما شاهد اين هستيم كه موجود جادوييِ محافظِ گريگوري راسپوتين، لباس افسران نازي را پوشيده و مدال صليب آهنين هم به گردن دارد، كه با فيلم برداري هوشمندانه ، صليب آهنيني كه به گردن دارد به خوبي ديده مي شود ؛ ما  مي دانيم كه ارتش آلمان به جهت شجاعت هيتلر (به عنوان يك سرجوخه در جنگ جهاني اول) به او مدال صليب آهنين را داد. اگر چه كه مدال صليب آهنين در ارتش آلمان وجود داشته ، ولي اين مدال با تبليغات نازي هاي مشهور شده و به نوعي مشخصه ي هيتلر شد . مدال صليب آهنين انواع مختلف دارد، يك نوع آن كه به سينه متصل مي شود ( هيتلر اين نوع را داشت ) و نوع ديگر آن به وسيله بندي به گردن متصل مي شود. در ابتداي فيلم يكِ  پسرجهنمي، شاهد اين هستيم كه موجود جادويي راسپوتين مدال صليب آهنين را به گردن. از آنجا كه مدال صليب آهنين  مشخصه هيتلر است و با توجه به نحوه فيلمبرداري هوشمندانه كه مي خواسته مدال را به چشم بياورد، به اين نتيجه مي رسيم كه قصد اين بود كه به نوعي به هيتلر وجهه اي حيواني و وحشي داده شود. يعني گفته شود كه همان طور كه اين موجود وحشي است، هيتلر هم وحشي است. و اين معنا را با به كار بردن مدال صليب آهنين، بيان كرده اند.

          نكته ي ديگري كه در مبحث تداوم مفهوم آلماني ستيزي توجه ما را به خود جلب مي كند، اين است كه در ابتداي فيلم، زماني كه سربازان آلمان هيتلري در حال تكاپو هستند. پرچم هاي بلندي از حزب نازي برديوار ها آويزان است،امايك تفاوت مهم بين اين پرچم ها و پرچم هاي واقعي حزب نازي وجود دارد وآن اينكه در پايين همه ي پرچم هاي موجوددراين سكانس،يك علامت حلزوني مانند وجود دارد!

    ما مي دانيم كه به هيچ عنوان چنين نشاني در پرچم هاي آلمان نازي به كار نرفته است؛ پس چرا اين علامت خاص در اين پرچم ها به كار رفته ؟! و از سوي ديگر تعداد زيادي پرچم نازي بر روي ديوار ها آويزان است كه وقتي فيلمبردار در حال به تصوير كشيده افراد حاضر در صحنه است، نمايي از اين پرچم ها را هم مي گيرد !

وقتي ما در دو فيلم پسر جهنمي دقيق تر مي شويم، متوجه مي شويم كه بر روي دست راست پسرجهنمي (دست سنگي و بزرگ او كه كليد باز شدن دروازه سياهي  است) اين علامت وجود دارد، همچنين بر روي نيزه پرنس نوادا (فيلم دو) هم اين اين علامت وجود دارد.

از آنجايي كه پسر جهنمي به ذات شرور است و همچنين پرنس نوادا هم يك موجود شرور و خونريز است، پس  مي توان اينطور دانست كه به كارگيري اين علامت حلزوني در پرچم هاي حزب نازي در ابتداي فيلم و بعد بكارگيري آنها بر روي دست راست پسرجهنمي و نيزه پرنس نوادا (كه هر دو سلاح هاي اين دو نفر مي باشد)، به نوعي ادامه و استمرار ياد نازيسم در طول دو فيلم پسر جهنمي است.

ولي شايد گفته شود كه پسر جهنمي كه در جبهه خير است، چرا بايد او به ياد آورنده نازيسم باشد ؟

پاسخ روشن است: همان طور كه گفتم او ذاتا  موجود از وادي سياهي است، و ما شاهد اين هستيم كه در اواخر فيلم يك، او اسم واقعي خود را به زبان مي آورد، و تبديل به يك موجود وحشي مي شود . پس پسرجهنمي موجودِ  شروري است و بايد نمايانگر ذات پليد نازيسم  باشد، ولي در عين حال خود را كنترل كرده. مامورماير در اواخر فيلم يك خطاب به پسر جهنمي كه تبديل به هيولا شده بود گفت: تو حق انتخاب داري ، پدرت اين حق رو به تو داد.

پسر جهنمي موجودي شرور است كه با هدايت پدر خوانده اش به جبهه خير كمك مي كند . يعني همان قدرت ويرانگري آلماني كه مي توانست بر ضد جهان باشد ، اينك در اختيار آمريكا است و آمريكا آن را كنترل كرده و به نفع بشريت بكار مي برد !!

سير آلماني ستيزي در فيلم دو پسر جهنمي هم به چشم مي خورد:

         در اوايل فيلم دوم، زماني كه اعضاي سازمان منتظر ورود مامور جديد هستند. ديالوگي كه بين پسر جهنمي و رئيس سازمان رخ مي دهد اين است :

 پسر جهنمي: اسمش چيه؟

رئيس: يوهان كراوس.

پسر جهنمي: يوهان كرواس؟!! به نظر مياد آلماني باشه.

و سپس پسر جهنمي دو جمله را با فاصله ي كمي از نظر زماني بيان مي كند:

من از آدماي آلماني خوشم نمياد. آلماني منو عصباني مي كنه.

اين دو جمله و همچنين برخورد بد و تند پسر جهنمي با مامور يوهان كرواس (در طول فيلم دو) ، همان تداوم مفهوم آلماني ستيزي در طول فيلم است .

      ما در ادامه شاهد برخوردهاي خشك و رسمي و خالي از عاطفه يوهان كراوس، با مسائل جاري هستيم: زماني كه خداي جنگل در حال حركت در شهر است و پسر جهنمي در حالي كه نوزادي را در آغوش دارد، مي دود؛ مامور كراوس مي گويد: بچه را بذار زمين و به او شليك كن(!)

 و يا زماني كه پسر جهنمي به خداي جنگل شليك كرده و او با حالي رقت بار روي زمين افتاده . و پسر جهنمي مُرَدَد است كه او را بكشد يا نه. مامور كراوس باز هم با لحني خشك و فرياد هاي مكرر به او مي گويد : شليك كن . به سَرش شليك كن.

      و از سوي ديگر به تصوير كشيدن يك آلماني به صورت موجودي ميكانيكي و فاقد روح؛ خشك و سنگي دانستن آلماني هاست .

اين ديالوگ ها و اين رفتار ها ، در كل ، پيگري پروژه آلماني ستيزي در طول فيلم دوم است و مطمئنا آلماني ستيزي است و نه نازي ستيزي ، چرا كه در فيلم دو بحث بر سر وجود يك آلماني است و نه يك نازي .

         و نكته آخر در مبحث آلماني ستيزي، وجود پرنس نوادا است؛ همان طور كه گفتم بر روي نيزه ي نقره اي او علامت حلزوني مانندي است كه بر روي دست پسر جهنمي و پرچم نازي ها وجود دارد . پس ، وجود پرنس نوادا هم ، تداعي كننده يك نازي در فيلم دو است، كه به راحتي آدم مي كشد و جنايات زيادي را مرتكب مي شود . و حتي مي خواهد ارتش طلايي كه ارتشي شكست ناپذير است را به دست بگيرد كه البته با ممانعت پسر جهنمي روبرو مي شود. 

 روسيه ستيزي 

 همان طور كه در ابتداي فيلم يك، پاي نازي ها به ميان كشيده مي شود ، ما شاهد حضور يك روس هم هستيم . شخصي به نام گريگوري ايفوموويچ راسپوتين. اين فرد كه در اواخر تاريخ  امپراتوري رومانف ها در روسيه ظاهر شد، شخصي مرموز است كه درباره وي و مرگ او داستان هاي تعجب بر انگيز زيادي نقل شده است .

ولي نكته اينجاست كه اين فرد كمي قبل از سقوط حكومت تزاري روسيه، توسط گروهي از اشراف به قتل رسيده است و زماني كه انقلاب كمونيستي شكل گرفت (1917) او وجود نداشته، چطور مي شود كه اين فرد در حدود سالهاي جنگ جهاني دوم يعني1939 تا1945 در اين فيلم به تصوير كشيده شود ؟!

 بايد دانست كه بحث ديگري كه در فيلم يك پسر جهنمي مطرح مي شود ، مفهوم روسيه ستيزي است.حال چرا براي بيان مفهوم روسيه ستيزي، بايد شخصيت راسپوتين انتخاب شود؟

از آنجايي كه قرار بوده در فيلم يك به هيتلر نسبت طرفداري از جادو داده شود و همچنين روس ها را هم  همانند هيتلر فرض كنند ، از اينرو بايد فردي روسي را از دل تاريخ بيرون مي كشيدند كه رابطه اي با جادو داشته باشد و همچنين به جهت آنكه مي خواستند ( مسئولان فيلم ) توجه افكار را به تاريخ تزاري روسيه جلب كنند ، بهترين گزينه راسپوتين بوده .كه هم فردي جادوگر است و هم در زمان تزار ها مي زيسته .

         جادوگري روسي در فيلم احيا مي شود كه در حال همكاري با هيتلر است، و چنان با عظمي راسخ كارش را انجام مي دهد كه گويي همانند هيتلر علاقه اي خاص به دنياي تاريكي دارد !!

         از سوي ديگر زماني كه راسپوتين به روسيه مي رود تا تخته سنگي را بياورد ( كه كليد باز شده دروازه سياهي است ) افسر روس به او مي گويد:

- خيلي ها مثل من فكر مي كنن اين سرزمين دوباره تاريخ خودش را خواهد ساخت.

اين جمله به اين معنا است كه روسيه قصد دارد بار ديگر به جايگاه قبلي خود يعني حكومتي مستبد، جنگ طلب و توسعه طلب برگردد؛ و اين جمله زماني تاثير بيشتري دارد كه از زبان يك افسر ارتش روسيه گفته شود، فردي كه به حكومت متصل است. اين بدان معنا است كه اين آرزو، آرزو بخش محدودي از روس ها نيست، بلكه آرزوي حكومت است!

         در اوايل فيلم يك زماني كه مامور ماير وارد سازمان مي شود و همان طور كه گفتم، پرفسور او را براي آشنايي بيشتر با سازمان همراهي مي كند، پس از اينكه در باره انجمن ژرمن ها و اقدامات آنها در سالهاي 1937 و 1938 مي گويد، در پايان بيان مي كند كه: در 1958 جنگهاي سحر آميز بالاخره به پايان مي رسد، در زمان پايان جنگ جهاني (منظور جنگ جهاني دوم) .

 مامور ماير با تعجب مي گويد كه:  1945 رو ميگيد؟!! جنگ جهاني دوم در اين تاريخ تمام شد. پرفوسور با نگاهي خاص پاسخ مي دهد : واقعا مي گي !! و بعد مي خندد. چرا در اين فيلم  پايان جنگ جهاني دوم را 1958 مي دانند، در حالي كه همه مي دانند كه جنگ جهاني دوم در سال 1945 پايان يافت؟!  نكته اينجاست كه: به جهت آنكه قرار است در اين فيلم ، روسي ستيزي هم انجام شود ، از اينرو  پايان جنك جهاني دوم را سال 1958 در نظر گرفته اند كه همان زماني است كه ديگر اتحاد جماهير شوروي در حال افول قدرتش است و اگر چه در اين تاريخ با رهبريه خروشچف روبرو هستيم ، ولي ديگر تحمل ملت هاي ساكن در قلمرو شوروي به پايان رسيده و تكاپو هاي جدايي طلبانه رو به فزوني است . آمريكا اگر چه با شوروي براي نابودي آلمان هيتلري پيمان بست ، ولي به هر حال بعد از نابودي رژيم هيتلري ، مسئله مهم زمانه ، وجود رژيم مستبد و توسعه طلب شوروي بود كه در زمان استالين به اوج قدرت خود رسيده بود . و ما در اين فيلم شاهد اين هستيم كه پايان جنگ جهاني ، همان سالي در نظر گرفته مي شود كه حكومت شوروي ، قدرتش از قلعه به قعر مي رود. 

 اين همان مفهوم روسيه ستيزي است. به عبارت ديگر: روس ها و آلماني ها هر دو منفرو دانسته شده اند ، چرا كه هر دو به دنبال نابودي ديگران اند.

 دين ستيزي

 راسپوتين، يك انسان مذهبي است. او تحصيلات مذهبي داشته، و با لباس كشيشان در مجامع حاضر مي شده. در فيلم يك، ما شاهد همين شمايل هستيم، يعني فردي با لباس بلندي كه ما را به ياد لباس اسقفان مي اندازد و همچنين كتابي قديمي در دست . در برخي از عكس هايي كه از راسپوتين به دست ما رسيده، او كتابي در دست دارد كه گويا كتابي ديني است و اين واقعيت در فيلم هم به كار رفته. وقتي چنين شخصي كه كشيش است، جادوگري مي كند و رفتار شريرانه انجام مي دهد، به جهت اينك لباس دين به تن دارد ، مردم را نسبت به دين، زده مي كند؛ و اين مسئله يعني دين ستيزي، دليل ديگري است براي انتخاب شخصيت تاريخي راسپوتين در اين فيلم.

  البته بايد دانست كه مامور شرمن (يعني دختري كه قدرت در اختيار گرفتن آتش را دارد ، و در اداره تحقيق در مورد موجودات غير طبيعي ، همكار  پسر جهنمي است) گردنبندي به گردن دارد كه در وسط آن يك صليب وجود دارد. بايد اين برخورد دو گانه را اينطور معنا كرد، كه دين اگر در خدمت غرب باشد صحيح است و الا مضر و خطر آفرين! 

اومانيسم 

مبحث بعدي در بررسي مجموعه فيلم هاي پسر جهنمي، اومانيسم يا همان محوريت انسان است.در مفهوم اومانيسم، انسان مركز توجهات هستي است و همه چيز براي انسان است.

         در فيلم يك، ما شاهد به تصوير كشيده شدن سازماني هستيم كه در آن موجودات غير طبيعي ، براي كمك به انسان ها فعاليت مي كنند!  اما در فيلم دو مفهوم اومانيسم ريز تر مي شود:

      كليد شروع مفهوم اومانيسم در فيلم دوم، در تيتراژ ابتدايي اين فيلم است. در تيتراژ ابتدايي فيلم دوم پسر جهنمي ، شاهد عبور اشكال و نوشته هاي مختلفي هستيم، به نحوي كه هر شكل كمتر از دو ثانيه در معرض ديد است و البته اثر شگفت آور خود را در ناخودآگاه ذهن بيننده مي گذارند. در ميان اين اشكال كه در تيتراژ وجود دارد، نقش « انسان در مركز دايره » كه اثر داوينچي مي باشد هم به چشم مي خورد !! اين نقاشي قطعا  نماد اومانيسم است.   نقاشي كه طبيعتا اگر بخواهيم فيلم پسر جهنمي را يك فيلم معمولي و براي سرگرمي بدانيم ، هيچ ربطي به تيتراژ آن نخواهد داشت. و اگر هيچ دليل ديگري براي وجود مفهوم اومانيسم در اين فيلم نداشته باشيم ، همين نقاشي بهترين دليل است.

          زماني كه پرنس نوادا نزد پدرش، شاه بالور مي رود، به او مي گويد كه كجاست عظمتتان. شما همه چيز را از دست دادي و به يك حيوان خانگي براي انسان ها تبديل شده ايد.

شاه بالور پاسخ مي دهد : اين طبيعت انسان ها است(!)

اين مفهوم كه از دهان شاه بالور خارج مي شود، به نوعي به انسان ها حق مي دهد كه سلطه گر باشند و ديگر موجودات  را براي منافع خود فدا كنند و اين همان انسان گرايي و اومانيسم.

شبيه به چنين مفهومي در فيلم ارباب حلقه ها ( شماره دو= دو برج ) وجود دارد . در آنجا جادوگر دنياي شر به ارگ ها مي گويد: همه چيز مال شما بود . اونها ( انسانها ) شما را از بين بردند و مالك زمين شدن ؛ زمين خودتون را پس بگيريد(!) ، آماده براي جنگ ...

         از سوي ديگر در برخورد  ميان پرنس نوادا و پسر جهنمي ، پرنس نوادا به او اين جملات  مي گويد : تو مانند من هستي . چرا براي انسان ها كار مي كني. تو مي تواني شاه باشي. اگر نمي تواني فرمان بدهي بايد اطاعت كني(!).انسان ها روزي از تو خسته مي شوند. ما مهم ترهستيم يا آنها.(!)

در اين مواقع دو دلي در پسر جهنمي ايجاد مي شد ، و زماني هم اين دو دلي را ، با مامور شرمن در ميان مي گذارد ، كه چرا اين كار ها را كرده ؟!! ولي باز هم مي بينيم كه اين دو دلي مانعي براي ادامه كار پسر جهنمي نمي شود ، و همچنان در آن سازمان كار ميكند.

 پس بايد گفت ، اين موجوات ، به نوعي خود را مجبور به خدمت به انسان  مي دانند . و يا بهتر است كه بگوييم ، انسان غربي اين حق را به خود مي دهد كه ديگران را برده خود كند.

         زماني كه پسر جهنمي غولي كه خداي جنگل نام دارد را مي كشد . مردم از وحشتي كه در شهر به وجود آمده خشمگين شده اند . و نسبت به پسر جهنمي پرخاش مي كنند . مامور شرمن به دفاع از پسر جهنمي جلو مي رود و اين جملات را مي گويد :

 

اون مي خواست كمك كنه، نديديد؟ فقط داشت كمك مي كرد . اين كار ماست . كاري كه سالها داريم انجامش ميديم . ما فقط مي خواهيم به شما كمك كنيم! شما!

شرمن با چنان تاكيد و لحني، كلمه «شما»  را مي گويد كه ، مي فهميم به نوعي دارد اين را مي گويد كه : ما به شما كمك مي كنيم ، در حالي كه شما ارزش آن را نداريد و نمي فهميد .

ما در اينجا هم شاهد لحني از سر ناچاري  هستيم. كه خود را مجبور به خدمت به مردم  مي داند ، اگر چه كه مردم نفهمند و قدر ندانند.همه اين جملات و صحنه ها، همان مفهوم اومانيسم را بيان مي كند.هدف اين است كه گفته شود ، انسان مركز همه چيز است و همه بايد در اختيار انسان باشند .

 منجي از جنس آتش

 و مبحث آخري كه بايد به آن توجه شود. مسئله وجود منجي  در اين مجموعه فيلم ها است  . پسر جهنمي اگر چه داراي خوي و ذاتي وحشيانه است، ولي يادگرفته كه اين قدرت را براي مبارزه با موجودات شرور به كار گيرد و ذات شرور خود را زير پا بگذارد.فيلم هاي پسر جهنمي، از نوع فيلم هاي منجي گرايانه است، اما به شيوه اي نو و جديد.

 در گذشته فيلم هايي كه در رابطه با منجي و نجات دهند ساخته مي شد ، فيلم هايي همچون : زورو ، سوپر من ، مرد عنكبوتي  و ... انساني با قدرت هاي خارق العاده وجود داشت، ولي در فيلم هاي پسر جهنمي ، ديگر ما شاهد يك انسان با نيروهاي خارق العاده نيستيم ، بلكه شاهد يك موجود فرا انساني هستيم . موجودي كه پرنس نوادا او را شيطان مي خواند (Demon). اين بدان معنا است كه انسان قدرت آن را دارد كه حتي شيطان را براي خود مسخر كند؛ و يا اگر بخواهيم با ديد ديگري بنگريم بايد بگوييم كه سرنوشت چنين رقم زده كه شيطان منجي باشد  و ما اين نكته را در اواخر فيلم دو مي بينيم ، زماني كه فرشته مرگ به مامور شرمن مي گويد كه تسخير جهان سرنوشت پسر جهنمي است !

 بايد توجه داشت كه اينك در جهان ، فراماسون ها كه اصل و ريشه تفكري آنها از يهود سرچشمه مي گيرد بر اين باور هستند كه شيطان منجي آخرين است، اوست كه مي آيد و جهان را تحت سلطه خود در مي آورد و نظم نوين جهاني را بر قرار مي كند.

بايد دانست كه اين تفكر فراماسون ها با توجه به قدرت اقتصادي و سياسي كه دارند در تعداد قابل توجهي از فيلم هاي ساخت غرب به چشم مي خورد كه پسر جهنمي يكي از آنها است . در عصر معاصر ، ديگر مفهوم شيطان يك مفهوم نيمه مخفي نيست و فراماسون ها با ساخت فيلم هايي كه در آنها شيطان حضور دارد ، قصد آماده كردن اذهان را براي قدرت گيري شيطان دارند . از جمله فيلم هايي كه در آن شيطان حضور دارد مي توان به اين موارد اشاره كرد: كشيده شدن من به جهنم  Drag me to hell ، روح سوار  Ghost  rider ، كنستانتين  Constantine .

به عنوان مثال در فيلم كنستانتين كه در آن، شيطان كه با لفظ لوسيفر خطاب مي شود، در آخر فيلم مي آيد و همه چيز را مرتب مي كند!

بايد دانست كه اينچنين منجي معرفي شده در فيلم هاي پسر جهنمي، يعني منجي با قدرت هاي شيطاني و فوق انساني و تخريب هاي غير قابل اجتناب به نوعي نمايي از حكومت آمريكا است كه ادعاي منجيگري را دارد، و تمامي حملات خود را به سراسر دنيا به جهت برقراري صلح مي داند، در صورتي كه مردم جهان اين حركت آمريكا را نابودگري مي دانند و اين مسئله در پرخاش هاي مردم نسبت به اقدامات مفيد(!)پسر جهنمي ديده مي شود.ما مي توانيم هماننداين مسئله را در فيلم هنكاك هم ببنيم؛ هنكاك در مسير ياري رساندن به مردم آسيب هايي را هم به شهر مي زند كه موجب خشم مردم مي شود!

و نكته جالب ديگر اين است كه، پسر جهنمي بر خلاف هشدار هايي كه رئيس سازمان مي دهد، در ميان مردم حاضر مي شود و با آنها عكس ميگيرد ، و به نوعي قانون شكني مي كند.

ما در مبحث منجي شناسيِ منجياني كه غرب ارائه داده، شاهد اين هستيم كه  اكثر منجياني كه غرب در قالب فيلم و كتاب به جهان عرضه كرده قانون شكن بوده اند!!

زورو: براي برپايي عدالت قانون شكني مي كند !

مرد عنكبوتي: او به عقيده پليس قانون شكن است و اگر چه پليس مي خواهد او را دستگير كند ، ولي اجازه مي دهد كه به مردم كمك كند !

هنكاك: او هم ناجي است، ولي در راه كمك به مردم، خسارات زيادي به وجود مي آورد !

هري پاتر: او در مدرسه هاگوارتز مرتبا قانون شكني مي كند ، ولي در آخر اوست كه نجات دهند همه است و چشم اميد همه به اوست !

مجازاتگر: فردي كه قصد نابودي جنايتكاران را دارد ، و در اين راه قانونشكني هاي زيادي مي كند .

سريال 24: نقش اصلي اين سريال يعني جك باور ، براي انجام وظيفه اش و خدمت به جامعه و كشورش قانون شكني هاي زيادي مي كند !

سريال فرار از زندان: نقش اصلي اين سريال يعني مايكل ، براي نجات برادرش از حكم نا عادلانه اعدام  ، مجبور به قانون شكني مي شود !

اين مسئله، يعني قانون شكني منجي را مي توان به دو صورت مورد بررسي قرار داد :

o          اول اينكه اين حركت به نوعي تسهيل كننده اقدامات و رفتار هاي آمريكا مي باشد كه به بهانه صلح و برقراري عدالت و آنچه كه جامعه مدني مي گويد ، مجبور است لشكر كشي كند و در اين مسير كشتار و ويراني غير قابل اجتناب است . به تصوير كشيدن منجي قانون شكن ، تاثير عميقي بر ذهن مخاطب دارد.

o         از سوي ديگر، امثال اين فيلم ها و سريال ها به نوعي افراد را تشويق به قانون گريزي و خود محوري در اجراي قانون مي كند.

 سخن آخر

 مجموعه فيلم هاي پسر جهنمي، با دارا بودن داستاني جالب در رابطه با تعامل موجوداتي بيگانه با انسان ها و همچنين ساخت صحنه هاي گاها پر تحرك و ديدني و بكارگيري ديالوگ ها و رفتار هاي كميك و طنز ، جز آثار پر مخاطب شده است. اما همانطور كه در اين مقاله بيان كردم ، محتواي دروني اين دو فيلم آنچنان در ذهن مخاطب نقش مي بندد كه مخاطب را به سوي هدف خود هم سو مي كند.

بايد دانست كه سينما و بعد از آن تلويزيون در همان آغاز پيدايش ، به جهت سرگرمي مردم محصولاتي تهيه مي كردند، ولي بعد از مدت كوتاهي از پيدايش اين ابزار سحر آميز ( تصوير ) توجه صاحبان زر و زور و تزوير  به اين رسانه جديد جلب شد، و از آن پس بود كه تا زمان حال اكثريت غالب فيلم هاي ساخت غرب داراي محتوايي فراتر از ظاهر آثار بود. ما هم بهتر است به جاي تماشاي صرف اين فيلم ها ، با دقت و موشكافي بيشتري آنها را تماشا كنيم ، تا از آنچه كه در اين آثار مي گذر مطلع شويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:45  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

دیوانه ای از فقس پرید(پرواز بر فراز آشیانه فاخته)One Flew Over the Cuckoo's Nest 1975

هنگام تماشای برخی صحنه های ((پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته)) می خواستم روی صندلی بالا و پایین بپرم که متاسفانه بدلیل حضور آدم های اطراف میسر نشد. به اندازه ی کافی پرونده ی رفتاریم خراب است. اگر یک اشتباه دیگر ازم سر بزند، همین چند دوست عاقلی که برایم مانده را از دست خواهم داد و سر و کارم برای همیشه با رفیق رفقای خُل وضع خواهد بود. اما چه کنیم که همه ی اینها خواب و خیال است (از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست) و در دنیای واقعی وقتی در سکانس پایانی فیلم، شخصیت رییس شیشه های پنجره ی آسایشگاه را شکست، من هم زد به سرم و صندلی ای که روی آن نشسته بودم بودم را با تمام قوا کوبیدم به دیوار. در همین لحظه حمید هم که حسابی جو گیر شده بود هورا کشید. احمد و برادرش (از بچه های ناف آبادان) با موسیقی آخر فیلم بندری رقصیدند. بقیه بچه ها شروع کردند به دست زدن و سوت کشیدن... . خلاصه من نتیجه گرفتم که آفتاب بر سر هر کسی که بتابد می شود جوان زیر آفتاب و من که فکر می کردم خیلی دیوانه ام معلوم شد از نظر خُل وضعی به گرد پای دوستان هم نمی رسم. با آرام شدن اوضاع، در جلسه ی گروهی نقد و بررسی فیلم نتیجه گرفتیم حادثه ای که در پایان فیلم برایمان رخ داده نمونه ای ست از جنبش ضد فرهنگ!

کن کیسی نویسنده ی رمان ((پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته)) از پایه گذاران جنبش ضد فرهنگ دهه ی ۶۰ آمریکاست. رُمانش، بقول منتقد پالین کیل، انجیل ناهمرگان با جماعت است.
کرک داگلاس (پدر مایکل داگلاس) امتیاز ساخت فیلم بر اساس کتاب را خرید. نمایشنامه ای آماده کرد و خود در نقش شخصیت مک مورفی بازی کرد. کیسی نمایش را دید، تحسینش کرد و به داگلاس گفت: ((اگر قرار است فیلمی ساخته شود باید حتما خودت نقش مک مورفی را بازی کنی.)) سال ها گذشت. میلوش فورمن چکسلواک بعنوان کارگردان فیلم انتخاب شد و قرار شد جک نیکلسن مک مورفی باشد (داگلاس پیر تر از آن بود که نقش را ایفا کند). کیسی که از جک نیکلسن متنفر بود با شنیدن این خبر حسابی دلخور شده و وقتی فهمید سازندگان فیلم از فیلمنامه ای که خودش نوشته استفاده نخواهند کرد، تصمیم گرفت تا آخر عمر اقتباس سینمایی را نبیند.

همان بهتر کیسی فیلم را ندید. چون اگر متوجه می شد از گنجنامه ای که نوشته تنها پایه اش مانده و ساختار و شخصیت های رمان و فیلم زمین تا آسمان با یکدیگر فرق می کنند، احتمالا سکته می کرد! حوادث روزمره در رمان، در فضای وهم و خیال سرگردان اند و مسیر داستان سیری فرا واقعی طی می کند. درحالیکه فیلم حال و هوایی کاملا واقع گرایانه دارد و به قواعد فیزیکی زندگی احترام می گذارد. حالا سوال این است که چرا سازندگان فیلم از فضای رمان دوری جسته اند؟ شاید یک دلیلش محدودیت های جلوه های ویژه و ناتوانی بازسازی فضای کابوس گونه رمان بوده (این محدودیت ها یک زمانی خیلی به نفع سینما تمام شده. مثلا کوبریک برای، ۲۰۰۱ : یک اودیسه ی فضایی، می خواسته موجودات فضایی خلق کند که خوشبختانه نتوانسته). البته بنظر می رسد دلیل اصلی اش کارگردان میلوش فورمن بوده که هنگام نوشتن نسخه ی نهایی فیلمنامه نظارت دقیقی بر کار فیلمنامه نویس داشته.

پرستار راچد (لوییز فلچر) با کنترل شدید آسایشگاهی ایمن را اداره می کند که بیماران روانی در آن احساس آرامش می کنند. پلیس بیمار جدید و پر دردسری بنام پاتریک مک مورفی (جک نیکلسن) را به مسئولان آسایشگاه تحویل می دهد. مشکل آنجاست که دکترهای آسایشگاه نمی توانند تشخیص دهند مک مورفی واقعا دیوانه است یا فقط خود را به دیوانگی زده تا از شر زندان خلاص شود. تا معلوم شدن حقیقت ماجرا، او باید در آسایشگاه مانده و تحت نظارت باشد و قرص ها و داروهای مخصوص را بخورد. روحیه ی شاد و شنگول مک مورفی مایه ی دردسر می شود. او بیماران را از راه به در کرده و تشویق به مقاومت در برابر دستورات می کند. او حتی یکبار بیماران را فراری داده و با قایق تفریحی به ماهی گیری می برد. محیط آسایشگاه مختل می شود. مسئولین برای تنبیه مک مورفی به او شک مغزی داده و بیماران همدستش را به طُرُق مختلف مجازات می کنند. یک شب مک مورفی تصمیم می گیرد با کمک بیمار سرخپوستی، مشهور به رییس بروم (ویل سیمپسن) از آسایشگاه فرار کند...

راز اصلی و مهمترین دلیل همراهی مخاطب یافتن پاسخی بر سالم یا دیوانه بودن شخصیت مک مورفی است. همین که نمی توان تشخیص داد این آدم در هر صحنه چه فکری در سر می پروراند و عکس العمل بعدی اش چه خواهد بود، از جذابیت های فیلم است. ذات خونگرم و دوست یابش او را مجاب می کند به مرور تبدیل به یک بیمار (از نوع خودسر) شود، حالا فرقی نمی کند در واقعیت سالم باشد یا دیوانه. نقش آفرینی جک نیکلسن با خنده ی جن گونه روح آزاد و بی قید و بندی دارد. این جنس بازی را در فیلم های دیگری نیز از خود نشان داده و اتفاقا بنظر من همین روحیه ی شوخ طبعش است که او را تبدیل به یکی از محبوب ترین ستاره های زنده ی هالیوود کرده.

دکوپاژ دقیق و کادربندی های بدون خودنمایی میلوش فورمن تاثیر بی حد و اندازه ای روی بی آلایشی و واقع گرایی داشته اند. وقتی فیلم گفت و گوهای گروهی فراوان دارد و باید نماهای نزدیک پشت سر هم قرار گیرند، حفظ ریتم، جلوگیری از اجبار مخاطب و ابهام مکانی و زمانی واقعا سخت می شود. فورمن از پس مشکلات بر آمده و یک کلاس درس کارگردانی استاندارد خلق کرده. از دیگر نقاط برجسته ی کار فورمن می توان به ساختار اوج - ضد اوج سکانس ها اشاره کرد که امیر قادری در مقاله اش در مجله ی فیلم (شماره ۳۸۱. مرداد ۱۳۸۷) این چنین توضیحش داده: ((یک ساختار اوج - ضد اوج که استفاده اش در ساخت یک فیلم برانگیزاننده، معمولا جواب می دهد. در این نوع سکانس بندی، معمولا یک صحنه ی پرشور، قطع می شود به نمای آغاز آرام و دل مُرده ی سکانس بعد، و تکرار این تمهید، احساسات تماشاگر را در مشت فیلمساز قرار می دهد. مثلا پس از سکانس پر شور و حال سکانس بسکتبال گروه دیوانه ها با نگهبانان آسایشگاه که با پیروزی دلپذیر مک مورفی و رییس همراه است، تصویر قطع می شود به پیرمرد آرامی که روی صندلی چرخدار در حال حرکت است.))

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:32  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

شوالیه تاریکی The Dark Knight 2008

تیم برتون برای اولین بار، بتمن را به سینما آورد. این فیلم در سال ۱۹۸۹ و با بازی مایکل کیتون در نقش بتمن و جک نیکلسون در نقش جوکر ارائه شد. این فیلم بعد از فیلم سوپرمن که قبل از این ساخته شده بود، دومین فیلمی بود که قهرمانی را به روی پرده سینما آورد و از آن روز به بعد نسخه های سینمایی متفاوتی از مجموعه کمیک استریپ های بتمن ساخته شد. فیلم بتمن (۱۹۸۹) به کارگردانی تیم برتون، چون اولین در سینما بود و تازگی داشت، فیلم بسیار خوبی از آب در آمد و دارای ارزش های هنری بالایی بود که آن فیلم را جاودانه کرد. بخصوص با بازی فوق العاده جک نیکلسون در نقش جوکر، آدم پست و بد ذاتی که از هیچ چیزی ترس و ابایی ندارد و خرابکاری را دوست دارد و دشمن قسم خورده بتمن هم هست، این نقش جاودانه شد.

تیم برتون برای اولین بار، بتمن را به سینما آورد. این فیلم در سال ۱۹۸۹ و با بازی مایکل کیتون در نقش بتمن و جک نیکلسون در نقش جوکر ارائه شد. این فیلم بعد از فیلم سوپرمن که قبل از این ساخته شده بود، دومین فیلمی بود که قهرمانی را به روی پرده سینما آورد و از آن روز به بعد نسخه های سینمایی متفاوتی از مجموعه کمیک استریپ های بتمن ساخته شد.

همانطور که توضیح داده شد بعد از این فیلم چند نسخه دیگر از بتمن درست شد که اکثرا فاقد ارزش های هنری بودند و صرفا جهت گیشه ساخته شده بودند. تا اینکه کارگردانی نوپا و جوان در سال ۲۰۰۵ فیلمی را با نام بتمن آغاز می کند (batman begins) درست می کند. این فیلم مانند هیچ کدام از فیلم های قبلی نیست و در حقیقت در فیلم جوکری وجود ندارد که بتمن بخواهد با او درگیر شود و بتمن در عوض با چندین خرابکار رو به رو است. ارزش هنری فیلم بالا بود و نقد های تحسین برانگیز زیادی را دریافت کرد. از جمله اینکه راجر ایبرت در نقدش بر این فیلم می گوید “این همان بتمنی است که من سالهاست منتظرش هستم، فیلمی قابل پذیرش تر، این فیلمی است که من نمیدانستم که باید منتظرش باشم یا نه، به این خاطر که نمی دانستم آیا تاکید بیشتر بر داستان و شخصیت ها و کم اهمیت جلوه دادن قسمت های اکشن، همان چیزی بود که این فیلم لازم داشت. فیلم به صورت دراماتیکی شما را سرگرم می کند”.

کریستوفر نولان که قبل از این فیلم، یادگاری را در سال ۲۰۰۰ ساخت که در جشنواره ساندانس از آن بسیار استقبال شد و نام کریستوفر نولان را بر سر زبان ها انداخت. بعد فیلم “بی خوابی” را در سال ۲۰۰۲ با بازی آل پاچینو و رابین ویلیامز ساخت. در سال ۲۰۰۵ بمتن را ساخت و در سال بعد از آن فیلم پرستیژ را. اما پروژه بعدی او ادامه ای بر فیلم بتمن بود به نام “شوالیه تاریکی”. اما اتفاق غیر منتظره ای که بعد از اتمام ساخت این فیلم روی داد، مرگ تراژیک هیث لجر بازیگر نقش جوکر بود. اوایل سال ۲۰۰۸ جسد او را در آپارتمانش در نیویورک پیدا کردند  و معلوم شد که بعد از استفاده بیش از حد از مواد مخدر جانش را از دست داده است. همین رویداد کافی بود تا نام این فیلم دهن به دهن همه جا بپیچد و همه از شوالیه تاریکی و جوکر حرف بزنند.

فیلم که جمعه این هفته در آمریکا اکران می شود، پیش بینی می شود که به عنوان یکی از پرفروشترین فیلم های دنیا رکوردها را جابه جا کند. فیلم چند نکته مثبت را در دست دارد. یکی اینکه شناخت همه اعم از مردم و منتقدان از کارگردان آن یعنی کریستوفر نولان و اینکه می دانند او کسی است که به اصطلاح فیلم بد نمیسازد و فیلم هایش را باید دید و اما دیگری که فکر نکنم کسی از آن بی خبر باشد، بازی فوق العاده هیث لجر در نقش جوکر است. به نظر بسیاری از منتقدان سینمایی بازی او را میتوان هم تراز با بازی جک نیکلسون دانست و شاید هم حتی بهتر از او. اطرافیان او همه عارض این نکته هستند که او برای این نقش تلاش زیادی کرد، به طوری که خود جوکر شده بود و دیگر نقش بازی نمی کرد. این گفته در مصاحبه خودش هم که در هیمن پرونده قرار داده شده است صادق است. هیث لجر قبلا برای فیلم اسکاری کوهستان بروکبک نامزد اسکار شده بود و بخاطر نقش های خوبی که در این اواخر اجرا می کرد، نوید ظهور بازیگر بزرگی را در آینده می داد که متاسفانه با مرگ او همه چیز بهم خورد. نکته دیگری درباره بازی او اینکه تمام همبازی هایش در فیلم شوالیه تاریکی بر این نکته تاکید می کنند که اجرای او شگفت انگیز است و حتی برای او جایزه اسکار را هم پیش بینی می کنند. باید صبر کرد و دید که آیا هیث لجر می تواند با بازیش مردم را در سینماها میخکوب کند؟ در ادامه گزیده ای از دونقد که توسط پیتر تراورس از مجله رولینگ استون و کرک هانیکات از هالیوود ریپورتر نوشته شده است را برایتان شرح میدهم.

شوالیه تاریکی، یک آدرنالین خالص است. بازگشت کارگردان، کریستوفر نولان و گذاشتن تمام تجربیاتش در داستانی تاریک با مبارزاتی تن به تن ضرباتی تکان دهنده و تعلیقی میخکوب کننده است. نولان یکی از کارگردانان باهوش عصر ماست.

کرک هانیکات منقد هالیوود ریپورتر در تعریفی از فیلم می نویسد. شوالیه تاریکی، یک آدرنالین خالص است. بازگشت کارگردان، کریستوفر نولان و گذاشتن تمام تجربیاتش در داستانی تاریک با مبارزاتی تن به تن ضرباتی تکان دهنده و تعلیقی میخکوب کننده است. نولان یکی از کارگردانان باهوش عصر ماست. او فیلم هایش را روی کاراکترها و ایده ها بنا می کند و شوالیه تاریکی هم از این قاعده مستثنی نیست.

ایده های این فیلم درباره جهان جنایتکاران و پلیس ها جدید نیستند اما در مفهوم یک فیلم کمیک بوکی (comic book) آنها با وضوحی شفاف تر و تکان دهنده تر به داخل رینگ آمده اند یا اینطور بگویم که شما از فیلم های اسکورسیزی انتظار طراحیهایی اخلاق گرایانه دارید و درفیلم بتمن آنها با قدرتی مضاعف به خانه شما حمله ور می شوند.” و در ادامه می گوید “شوالیه تاریکی در اطراف اندیشه های ما بین قهرمان و آدم شریر در منطقه ای خاکستری، جایی که وجدان اجتماعی و فردیت با هم تصادم دارند، سیر می کند.

نولان و همکار نویسنده اش جاناتان، روی داستانی از کریستوفر نولان و دیوید اس گویر کار می کنند، و آن قهرمانی بتمن بروس وین (بازگشتی توانا توسط کرستین بیل) به یک شمشیر دو لبه می ماند. جوکر دیوانه و بسیار خطرناک (با بازی مرحوم هیث لجر) خیابانهای شهر گاتهام (gotham) را پاک می کند، کارتل های جنایتکاران را به حیواناتی بسیار بد ذات تر تبدیل کرده است، همه چیز را به دست گرفته است و به آن ماشین روز رستاخیزش متوسل می شود و عدالتی خارج از عدالت اجتماع را برای خود بر می گزیند. پس چه کسی یا چه چیزی او را کنترل می کند؟

پوشش اول را اریک رابرتز می دهد که با مردی هنگ کنگی به اسم چن هان درگیر می شود. بتمن می آید و او را از میان بر می دارد، اما باز او و دارو دسته اوباشش به این خاطر که دیگر توان مقابله ندارند دست به دامن مردی می شوند که که  هیچ قانونی ندارد و همه را به جان هم می اندازد. جوکر هم از این دارودسته بر علیه بتمن استفاده می کند. و در این ماجرا او خودش را به بتمن نزدیک می کند، همانند یک عروس نسبت به داماد. او داد میزند “تو من را کامل می کنی” او چهره اش را تغییر می دهد و با مردی روبه رو می شود که لباسی شبیه به غواصان به تن دارد و به او می گوید “تو هم مثل من آدمی غیرمعمول هستی” جوکر، همه را دوچهره می بیند، حتی بتمن را. وقتی که با یک شیطان خالص روبرو می شوید، و اینجا نوعی خلوص در نقش جوکر است که تابحال ندیده ایم.  معنی جوکر تحت فشار دادن بتمن است.

نولان با گنجاندن ایده هایش در شش سکانس عمده اکشن که با دوربین های imax گرفته شده است، خلاقیت خودش را نشان داده است. کریستین بیل هم نقش خود را به خوبی و با تمرکز فروانی که روی بتمن کرده است، ارائه داده است.” هانیکات در ادامه درباره فروش فیلم می گوید “باید منتظر باشیم که شوالیه تاریکی در روز اول رکورد فروش را بشکند و همه را به شگفتی وادارد. شوالیه تاریکی از آن دسته فیلم هایی است که بعضی از بینندگان ممکن است فیلم را چندین و چندین بار ببینند و این خود یکی از نکات مثبت فیلم است. هیچ کس با اولین بار دیدن فیلم نکات کلیدی و مهم فیلم نامه را نمی بیند و بیشتر به بازی حیرت انگیز لجر و جذابیت فیلم مجذوب می شود.

جوکر آخرین نقش کامل هیث لجر است که در ۲۸ ژانویه هنگام بازی در فیلم the imaginarium of doctor Parnassus به کارگردانی تری گیلیام، فوت کرد. او بازیگری است که نوع بازی اش مانند فیلم های کوهستان بروکبک و من آنجا نیستم، آن طوری نیست که محبوب همه شود.

پیتر تراورس منتقد مجله رولینگ استون مینویسد. جوکر آخرین نقش کامل هیث لجر است که در ۲۸ ژانویه هنگام بازی در فیلم the imaginarium of doctor Parnassus به کارگردانی تری گیلیام، فوت کرد. او بازیگری است که نوع بازی اش مانند فیلم های کوهستان بروکبک و من آنجا نیستم، آن طوری نیست که محبوب همه شود. بعد از پیتر فینچ که در سال ۱۹۷۶ بعد از بازی در فیلم شبکه فوت کرد و بعد از آن اسکار را صاحب شد، شاید لجر دومین نفر باشد که بعد از مرگش مجسمه را به خانه ببرد. بازی لجر در نقش جوکر هیچ گونه نقطه سیاهی ندارد، نهاد او کاملا شیطانی ست. او را هنگامی ببینید که به یک پارتی می رود و آن را به هم میزند و به معشوق بتمن نزدیک می شود و او را دست می اندازد. سادیسم درونی جوکر نامحدود است و می گوید که “من هرج و مرج رو دوس دارم”. فیلم سورپرایزی است که شاید آن را در رویاهایت می دیدی. سعی کن از رویاهایت آن را بیرون بکشی”.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:27  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

فهرست شیندلر Schindler's List 1993

 در کارنامه سینمایی استیون اسپیلبرگ دو فیلم "فهرست شیندلر" (1993 )و "نجات سرباز وظیفه رایان" ( 1998 ) نسبت به دیگر آثار او برجستگی قابل توجهی دارد .تاریخ سازی برای حقانیت صهیونیست ها و شجره سازی صهیون در این دو فیلم بیش از بقیه آثار این فیلمساز به چشم می آید . زیرا  در این دوفیلم موضوع جنگ جهانی دوم ، نازی ها و یهو دیان هستند .  این کارگردان  صهیونیست آمریکایی که از سال 1971 با فیلم "دوئل" کار در سینما را شروع کرده است حتی در آخرین اثر خود "ترمینال" (2004 ) مسیر دائمی تبلیغ صهیون را نادیده نگرفته است . 

این روندی است که در فیلم های دیگر او " ایندیانا جونز و معبد مرگ "(1984)، "صندوقچه گمشده "(1981) ،" برخورد نزدیک از نوع سوم" (1977) ،" ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی" (1989) آشکارا دنبال شده است . 

 در فیلم "فهرست شیندلر" کارگردان به سال های 44 - 1943 و جنگ جهانی دوم در کراکو لهستان پرداخته  است.  فیلمنامه این اثر را  استیون زیلیان بر اساس کتاب تامس کینلی نوشته است . مدیر فیلمبرداری این فیلم 195 دقیقه ای  یانوش کامینسکی  است و  موسیقی آن را  جان ویلیامز ساخته است . تهیه کننده ها : کاتلین کندی ، ایروین کلادین ، برانکو لوستیک ، جرالدر  مولن ، استیون اسپیلبرگ ، بازیگران : لیام نیس (اسکار شیندلر) ، بن کینگز لی (ایزاک شاترن)، رالف فاینس (آمون گوت) ، کارولین گودال (امیلی شیندلر) .

در سالهای 6-1945 همزمان در زیر طمطراق دادگاه نورنبرگ ، آژانس یهودیان بیشترین امکانات را از همه فاتحین جنگ در اختیار گرفته است . از نیروی انسانی مجرب و کارآزموده تا ماشین آلات و سرمایه روانه فلسطین می شود و کشتار اهالی دهکده های فلسطینی به وسیله دو حزب مسلح "استرن - آرگون" بن گوریون و اسحاق رابین با شیوه هایی نظیر اس اس های هیتلری انجام می گیرد.

موسسه "تاریخ رایش سوم" با سرپرستی صهیونیسم و مدیریت "ویلیام شادی رر" که مدعی بود کتاب را بر اساس هفتصد تن اسناد و مدارک محرمانه ای تهیه کرده است اداره می شود .  چهارصد و هشتاد و پنج تن اسناد و مدارک مربوط به وزارت خارجه آلمان که در تونل های معادن کوهستان "هارتس" (Harz) به چنگ ارتش آمریکا افتاد از جمله این اسناد است. اسناد  درست در لحظه ای بدست امد که طبق دستوری محرمانه ، برلن در شرف سوزاندن بود! 

 اسناد ادعایی ویلیام شادی رر تاکنون مبنای دهها فیلم سینمایی ، رمان ، مجموعه داستان ، تئاتر ، تحلیل تاریخی و ... قرار گرفته و در همه آنها مرثیه  برای آوارگان یهودی و نابود شدگان در بازداشت گاههای دخائو، آشویتس، کراکو و ... سرداده شده است.این در حالی است که گزارشهای سازمان صلیب سرخ جهانی ، نیروهای ملل متحد و بسیاری از تاریخ نویسان بی طرف بر آن تاکید کرده اند که آمریکا مرزهای خود را بر روی یهودیان اروپای شرقی و مرکزی می بندد و تنها راه خروج از اروپا به فلسطین ختم می شود .

 موجودیت رژیم فاشیستی صهیونیسم با ابعادی گسترده تر از فاشیسم آلمان هیتلری دست به کار جعل تاریخ شده و با غلو کردن در آمار کشته شدگان یهودی در طول جنگ جهانی دوم برای حق به جانب جلوه کردن نژاد پرستان (فاشیسم - صهیونیسم) از همه ابزارهای رسانه ای و هنری به سود خود هیاهو به راه انداخته اند. دهه 50 میلادی در اوج روزها و سال هایی که فلسطینی ها کشتار می شدند صهیونیست ها در اروپا و آمریکا دست بکار تحریف حقایق بودند تاکشتار فلسطینان را موجه جلوه بدهند. این در حالی است که تنها یهودیان از جنگ جهانی دوم سود برده اند .

در سالهای (45 -1939 ) یهودیان به سرپرستی "دیوید لیلینتال" صاحب زرادخانه اتمی آمریکا شدند و با هواپیماهای آمریکایی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی را بمباران اتمی کردند.یهودیان با استفاده از وضع آشفته حاصل  از جنگ جهانی دوم ، دولت یهودی کمونیست در لهستان تشکیل دادند. در آلمان غربی بعد از جنگ از شهرداریها تا پست های وزارتی را در اختیار گرفتند . در فرانسه اکثریت پارلمان و دولت را به چنگ آوردند و دولت فاشیستی خود را در فلسطین بر روی اجساد کشته شدگان فلسطینی بنا کردند.

سینمای صهیونیستی هالیوود که با پول های یهودیان اروپای مرکزی شکل گرفت از دهه پنجاه همزمان با اوج کشتارها در فلسطین به فیلمسازی پرداخت . رمان نویسان ، نمایشنامه نویسان مانند ژان پل سارتر ، مارگریت دوراس ، کنستانتین ویرژیل گئورگیو ، روبرمرل ، باشیتوس سینکلر ، آرتور کیسلر و ... با تیراژهای چند صدهزار تایی  و چند میلیونی به اشاعه مظلومیت دروغین قوم یهود پرداختند. در سینما به ویژه در مورد جنگ جهانی دوم فیلم فرانسوی "بازگشت به زندگی"( 1949)" ساخته آندره کایات  که به وضعیت اردوگاهها می پرداخت ، ساخته شد. فیلم مستند آلن رنه با نام "شب و مه"( 1959) ، "کاپو"( 1959)اثر جیل پونته کروو ، فیلم پرهزینه "اردوگاه شماره 17 " (1960) ساخته بیلی و ایلدر  ، "فرار بزرگ "( 1960) و ... با دو کارکرد استراتژیک برای  صهیونیست ساخته شدند .

کارکرد اول بر این مبنا قرار گرفته است که صهیونیسم همچنان به عنوان  مدعی آشتی ناپذیر با فاشیسم جا بیفتد تا اروپا همچنان  کمک های همه جانبه را روانه اسراییل سازد . در این کارکرد صهیونیسم بر این اوهام تکیه می کند که فاشیسم در پوسته هر حزب و دولت فرو رفته و همچنان قدرت پنهان است و باید اسراییل آنچنان قدرتمند گردد که راه بازگشت فاشیسم مسدود بماند . تحریک  ناسیونالیسم در آلمان ، روسیه ، فرانسه و ... نیز یکی از ابزارهای تبلیغاتی صهیونیسم دراین راستااست. کارکرد دوم به موجودیت رژیم صهیونیستی بر می گردد که مظلومیت کذایی آن چنان عمیق و وسیع و مبالغه آمیز جلوه می دهد تا کسی در جهان نتواند به شیوه های نژاد پرستانه آنها اعتراض کند . چنانچه هزاران بار دیده شده است سران صهیونیست ها انتقادهای جزیی اروپایی ها را با فاشیسم خواندن معترض سرکوب می کنند .

در فیلم فهرست شیندلر اسپیلبرگ با  ارایه شخصیت شیندلر که اشک تمساح می ریزد و اظهار دوستی می کند اما به کار خود نیز ادامه می دهد، تاریخ اروپا را همچنان در معرض اتهام قرار می دهد. این نگرش ریشه در روش های صهیون در استفاده از موقیت های واقعی دارد . همانطور که  فیلسوف  صهیونیست آلمانی "ها نا آرنت" در جریان محاکمه "آیشمن" در تل آویو ضمن تقبیح اعمال جنایتکارانه وی ، جامعه اروپایی را مسوول فاشیسم آلمانی معرفی کرد. اسکار شیندلر نمونه یک قهرمان مدل مورد نظر "هانا آرنت" است .فیلم فهرست شیندلر با روشنایی شمعی در تاریکی و مراسم دعای یهودیان شروع می شود.

مشختصات فیلم با حرکت قطاری که مهاجران را حمل می کند نوشته می شود. خوشگذرانی افسران نازی در دانسینگ ادامه می یابد . این تصاویر با برش های موازی بر روی مراسم رژه نظامیان آلمانی در خیابان ها و بازداشت های دسته جمعی یهودیان به تصویر در می آیند. شیندلر فردی خوشگذران ، جذاب و با قدرت است . او عضو حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان است بی آنکه گرایش ایدئولوژیک داشته باشد. یهودیان را قربانی می کند بی آنکه نسبت به آن ها کینه ای داشته باشد.

شیندلرهمه جا منافع خود را در نظر می گیرد و همیشه از فرصت ها استفاده می برد . با افسران "اس. اس " اردوگاه پلاشف همکاری می کند. در مرحله اول یهودیان را سرشماری کرده و آنها را در یک "گتو" قرار می دهد. سپس باید در یک اردوگاه کار ، برای آلمان ها کار کند. در مرحله بعدی آلمان ها "گتو" را پاک سازی می کنند و یهودیان باقی مانده که هنوز می توانند بازدهی کار اجباری داشته باشند را کنار می گذارند. آنهایی که  نمی توانند سودی داشته باشند به اردوگاه های مرگ فرستاده می شوند.  

روش مدیریتی اسکار شیندلر نمونه باهوشی از یک بوروکرات است تا یک مومن به تفکر نازی  .او همان مقدار که به آلمان ها کمک می کند به یهودیان هم یاری می رساند تا در کارخانه خمپاره سازی خرابکاری کنند. فیلم در فاصله بین 44 - 1943 سرنوشت خانواه و واحد بزرگ ترجمعی را در بر می گیرد که بوسیله روس ها آزاد می شوند.

در آشویتس هم که محل بعدی بازماندگان است اسکار شیندلر روشمند تر از آلمانی ها عمل می کند. در این میان تبلیغات صهیونیسم البته با سکوت معنادار انگلیسی ها همراه است که آنان در سطحی بزرگتر ، اسکار شیندلر را بصورت مثال عملکرد دو طرفه آن کشور منظور می کنند که با هر دو طرف قراردادهایی دارد.

در کنار شخصیت مرموز اسکار شیندلر "گوت" قرار دارد ."گوت" اتریشی الاصل است و کارهای پیش بینی نشده ای از او سر می زند . در حالی که آرام می نماید قتل و عام می کند. آن دو نیمه پنهان خود را در دیگری شناسایی می کنند و دوست یکدیگر می شوند . شکست در جبهه ها به عنوان اصل تردید بر انگیزه بیرونی و همنشینی با اسکار شیندلر و متاثر شدن از او دوگانگی در "آمون گوت" ایجاد می کند. 

در مقابل شخصیت  اسکار شیندلر و آمون گوت فرد دیگری نیز از میان یهودیان برجستگی هایی دارد. او "ایزاک اشترن" حساب رس یهودی است.  شیندلر و اشترن آرام آرام به هم نزدیک می شوند . اشترن که با تمام محدودیت ها در هنگام تایپ کردن اسامی در فهرست شیندلر در او ایجاد تردید می کند.

مظلومیت مورد نظر صهیون با  گرداندن اسراء در خیابان ها و هو کردن و تحقیر کردن مردم تماشاچی در فیلم بدست می آید . این تصاویر به مستندهای آرشیوی نزدیک شده با رنگ سیاه و سفید بیشترین تاثیرگذاری را فراهم می آورد. نماهای بلند در زمینه ای پر برف و سرد در القا کارگردان بر بیننده بسیار حساب شده به کار گرفته می شود. چنانچه در آسایشگاهها بیماران بر روی تخت ها کشتار می شوند .

در "کراکو" لهستان بعد از هر کشتاری آمار می گیرندو انباشته شدن جسد ها بر روی هم به تناوب نشان داده می شوند. تصویر تاکید شده بر آن که از میان رنگ های سیاه و سفید با رنگ سرخ برجسته می شود ، دخترکی است که در میان ویرانه های شهر ورشو در چندین محل دیده می شود.پلشتی و پستی نازی ها و دست نشانده های آنها رعب آور و هراس انگیز است . این جنایت تاریخی نباید تکرار شود حتی اگر لازم باشد با جنایت های مشابه جلوی ان را گرفت . این نتیجه ای است که از فیلم بدست می آید .  

 بار دیگر جای یاد آوری است که نگاه اسپیلبرگ به موضوع فلسفه و تاریخ بر اساس  کتاب "توتالیتاریسم" هانا آرنت شکل گرفته  است . کسی که ابتدا در دهه بیست و سی معشوقه فیلسوف معاصر دیگر آلمانی "هیدگر"  بود ولی از او  جدا شده به سوی نژاد برتر خود (صهیونیسم) می آید.

 "هاناآرنت" با مقاله های جنجالی خود و گزارش های خبری که برای شبکه های تلویزیونی آمریکایی می فرستاد نظریه فلسفی خود را با این جمله ها عمومیت می بخشید." آنچه در آیشمن بود یک بوروکرات احمق بود که به واسطه دوری اش از محل کشتارها فقط امضا می کرد بی آنکه به عواقب آن بیاندیشد . در واقع فقدان تخیل باعث شده بود که آیشمن از هر فلسفه ای دور باشد."

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:16  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

خوب.بد.زشت Il buono, il brutto, il cattivo. 1966

خوب بد زشت یکی از مشهورترین فیلم‌های وسترن اسپاگتی است که توسط سرجیو لئونه در سال ۱۹۶۶ در ایتالیا ساخته شد. زبانی که بازیگران این فیلم به وسیله آن تکلم می‌کنند مخلوطی از ایتالیایی و انگلیسی است. این فیلم سومین (و آخرین) فیلم از سه گانه دلاری (Dollars trilogy) سرجیو لئونه‌است.این فیلم در حال حاضر در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت معتبر IMDB با امتیاز ۸.۹ از ۱۰ رتبه پنجم را به خود اختصاص داده است.

خلاصه داستان فیلم

خوب (کلینت ایستوود) و زشت (الی والاک) با هم کار می‌کنند و با شگرد خاصی به گول زدن کلانترهای مناطق مختلف و پول در آوردن از اینراه می‌پردازند. بد (لی وان کلیف) آدمکشی حرفه ایست که به خاطر پول حاضر به انجام هر کاری است. این سه نفر در راه پیدا کردن گنجینه‌ای ۲۰۰ هزار دلاری در مقابل هم قرار می‌گیرند.

ارجاعات به این فیلم

ایده‌های فیلمنامه، فیلمبرداری و موسیقی مورد استفاده در فیلم خوب، بد، زشت بارها در فیلم‌ها یا آلبوم‌های موسیقی مختلف مورد استفاده قرار گرفته‌اند. به عنوان مثال ایده ترکیب قاتل خونسرد، مرد طماع و پلیس خوب در چندین فیلم از جمله فیلم جایی برای پیرمردها نیست ساخته برادران کوئن مورد استفاده قرار گرفته‌است. از موسیقی متن فیلم نیز در فیلم‌های بسیاری از جمله بیل را بکش ساخته کوئنتین تارانتینو استفاده شده‌است. همچنین گروه‌های موسیقی مانند متالیکا از بعضی از تم‌های مشهور این فیلم در کنسرت‌های خود استفاده کرده‌اند.

داستان درباره دویست هزار دلار سکه طلا است که در خلال جنگ داخلی آمریکا مفقود می شود. این پول متعلق به سواره نظام سربازان اتحادیه، به عبارتی کنفدرات ها یا به زبان خودمانی یونیفرم خاکستری هاست. داستان را همه می شنوند و در پی بدست آوردن پول بر می آیند. ابتدای فیلم به معرفی سه شخصیت محوری فیلم می پردازد. اول "زشت" معرفی می شود، بعد نوبت "بد" است. سپس تماشاگر با "خوب" آشنا می شود. بد کسی است که به او پول می دهند و هر چه بخواهند انجام می دهد. یعنی یک مزدور. زشت یک دزد خانه به دوش است اما جدی است و اگر هدفی داشته باشد حتما بدستش می آورد. خوب هم یک کابوی تنهاست که خلافکاران فراری را تحویل داده و هنگام اعدام با شلیک تفنگ طناب دارشان را پاره می کند و پول جایزه را نصف نصف با فراری از اعدام جسته تقسیم می کند. شاید تعجب کنید که چرا کابوی ناشناس در این بازی در جای خوب نشسته و بقیه در جایگاه های دیگر. به جواب سوالتان در آخر فیلم می رسید و جواب این است که خوب به حقش قانع است و به حق دیگری دست درازی نمی کند و اگر نه او نیز مثل من و شما خاکستری است. نه سیاه؛ و نه سفید.

بد و زشت برای رسیدن به دویست هزار دلار از هیچ عمل ناجوانمردانه ای فروگذار نمی کنند اما جایی که بد، در خباثت زشت را دور می زند، رفاقت قدیم را زیر پا گذاشته و به سختی شکنجه اش می کند، بد می شود وزشت را مظلوم می یابیم. با زشت همدردی می کنیم با خود چنین توجیه می کنیم که این پول حق بد نیست زیرا حالا در کسوت یک نظامی آبی پوش در آمده و با رانت خواری در پایگاه نظامی برای خود کاسبی خوبی بهم  زده است اما زشت امتیازهای بد را ندارد ولی می دانیم که عزم راسخی دارد. این میان خوب بین او دو قرار دارد. بد که زشت را از میدان بدر کرده خطاب به خوب که قبلا با زشت شریک بوده می گوید: "معامله همان معامله سابق است. فقط شریکت  عوض شده است."

در ابتدا خوب با زشت شریک می شود و از اعدام نجاتش می دهد اما وقتی با بهانه گیری زشت روبرو می شود از شراکت انصراف داده و زشت را رها می کند.زشت که دلخور شده درصدد انتقام برمی آید و تا حد مرگ خوب را آزار می دهد. این جاست که زشت و خوب نیمه جان با ماجرای پول ها روبرو می شوند. زشت که می خواهد کار خوب را تمام کند با سرباز در حال مرگی روبرو می شود که پول ها را دفن کرده و نشان قبرستانی را می دهد که پول در آنجا مخفی شدهاست. اما موقع آوردن نام اسم قبری که پول در آن پنهان شده بیهوش می شود.بد که سراپایش از طمع می لرزد می رود آب بیاورد. وقتی باز می گردد خوب را می بیند که کنار جسد سرباز مذکور افتاده و متوجه می شود که خوب اسم قبر را می داند. حالا مجبور است خوب نیمه جان را نجات دهد و او را به دوش بکشد. خنده تماشاگر از طرز برخورد زشت با خوب بالا می گیرد. باران ناسزا تبدیل به چاپلوسی و تعریف و تمجید می شود.

حالا زشت اسم قبرستان را می داند و خوب اسم یک قبر در قبرستانی یه بزرگی یک شهر.

بازیگران فیلم هر یک در جایگاه خود عالی اند و پرداخت شخصیت ها بی نقص است. "کلینت ایستوود" در نقش خوب یا همان کابوی تنهای وسترن های اسپاگتی سرجیو لئونه کبیر. "ایلای والاک" در نقش زشت و "لی وان کلیفت" در رل بد؛ با بازی زیبای خود شما را میخکوب می کنند. لازم به ذکر است که این فیلم یکی از وسترن های سه گانه ی  اسپاگتی استاد سرجیو لئونه است. این فیلم های وسترن به این دلیل با پسوند اسپاگتی خوانده می شوند چون توسط کارگردانی ایتالیایی ساخته شده اند و آمریکایی نیستند.

روال داستان، خوب و زشت را به بد می رساند. و همانطور که روایت شد بد زشت را از سر راه بر می دارد. اما تقدیر دوباره زشت و خوب را به هم می رساند و این دو مقابل بد قرار می گیرند.

زشت که سعی دارد اعتماد خوب را جلب کند می گوید: "ما باید با هم رو راست باشیم. من اسم قبرستان را می گویم تو اسم قبر را بگو." این کار زشت مصداق دیپلماسی است یعنی یکی بده یکی بگیر.

در گیرودار جنگ زشت، خوب را جا می گذارد و حالا که اسم قبر را می داند روانه قبرستان مورد نظر می شود. اما خوب و بد سر می رسند و دوئل نهایی در قبرستان رخ می دهد. بد توسط خوب کشته می شود و زشت که اسلحه اش از قبل توسط خوب خالی شده، مجبور به کندن می شود. اما نه آن قبری که خوب اسمش را گفته بود بلکه قبر کناری را باید بکند. چون خوب به او اعتماد نداشته و می دانست که زشت وفادار نخواهد بود.

در فیلم چند دیالوگ بسیار مهم داریم. اولی در ابتدای فیلم است که زشت به خوب می گوید:" دو جور آدم توی این دنیا وجود داره دوست من. اونایی که طناب دور گردنشونه و اونایی که با تفنگ طناب رو پاره می کنن. طناب و گردن برای منه پس دفعه بعد سهم بیشتری می خوام." دومی جایی است که زشت از پنچره داخل می آید و خوب را غافلگیر می کند:"  دو جور حشره وجود داره. اونایی که از در می آن تو و اونایی که از پنجره می آن." و سومی هم در قبرستان که خوب به زشت می گوید:" توی این دنیا دو جور آدم وجود داره دوست من. اونایی که هفت تیر پر دستشونه و اونایی که زمین رو میکنن. تو بکن!"

این دیالوگ ها شاهبیت های این سروده سرجیو لئونه کبیر است. اما پس از پیدا شدن دویست هزار دلار، خوب  زشت را مجبور می کند که روی صلیب بالای یک قبر بایستد و طناب داری را که خوب آماده کرده بود به گردن بیاندازد. دستان زشت را می بندد؛ چهار کیسه از هشت کیسه طلا را بر میدارد، سوار اسب شده و دور می شود و زشت بحت زده را با کوهی از التماس تنها می گذارد. اما وقتی که زشت کاملا نا امید شده برمی گردد و از دور با اسلحه طناب دارش را هدف قرار می دهد. زشت زمین می خورد. خوب می رود و زشت در حالی که باران ناسزا را نثار خوب می کند به دنبالش می دود. درست مانند اولین باری که خوب رهایش کرد. این جا به یک تسلسل در شاهبیت های فیلم می رسیم:" دو جور آدم توی این دنیا وجود داره. اونایی که طناب دور گردنشونه و اونایی که طناب رو با تفنگ پاره می کنن." خوب به سهمش قانع بود، نصف پول را برداشت و رفت. زشت قانع نیست و در آتش حرص می سوزد. بد هم در دوئل کشته شد و در قبر از پیش آماده شده ای که قسمتش بود، افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:30  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

رهایی از شاوشنگ 1994 The Shawshank Redemption

در این فیلم نقش اساسی را امید داشتن به روزهای آینده در بر خواهد گرفت

این فیلم به نوعی اول اثر کارگردان گزیده کار سینمای جهان، "فرانک دارابونت" به حساب می آید. چون تا قبل از این فیلم تنها یک فیلم کوتاه را کارگردانی کرده و یک اپیزود تلویزیونی را ساخته بود. فیلم براساس داستان کوتاهی از "استفن کینگ" به نام "ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنگ" ساخته شده است. این فیلمِ برگرفته شده از داستان های "استفن کینگ"، با بقیه داستان هایی که از روی آن ها در چند سال گذشته فیلم هایی اقتباس شده تفاوت دارد. یعنی علاوه براین که از ترساندن های بی مایه و دیالوگ های تکراری در آن خودداری شده، بلکه احساس رهایی روح بشریت را به همگان عرضه می کند. داستان فیلم در طول 3 دهه رخ می دهد و باعث می شود که بیننده با این روند همراه شده و حوادث و اتفاقات یک زندگی در زندان را پیگیری کند. تمام این جریانات به وقوع پیوسته در زندان به یک نکته اشاره می کند و آن هم اینست که زندان راهگشای هیچ مشکلی نیست. زندگی زندانی به جهنم تبدیل می شود و هر هویتی که در زندگی قبلی خود داشته اکنون به یک شماره تبدیل می شود، گویی که او هرگز وجود نداشته است. البته این ها ساده سازی هایی در مسیر داستان است و باید گفت که داستان، بیننده را درون یک دنیای مشخص می کشاند و قصه های نا ممکن را برای او تعریف نمی کند.

اما به نوعی می توان گفت که مشخصه اصلی "رستگاری در شاوشنگ" به اجرای فوق العاده بازیگران اصلی فیلم بر می گردد. برگ برنده "فرانک دارابونت" در این فیلم این بود که او به این نتیجه رسید که بجای بازی گرفتن از ستاره ها و نام های مشهور هالیوودی، از بازیگران با استعداد استفاده کند. تصمیمی که باعث شد اثر او از محدوده یک فیلم صرفاً هالیوودی خارج شود. "تیم رابینز" نقش یک انسان باهوش و نجیب و آراسته را به بهترین شکل ممکن به نمایش گذاشته است. درحالیکه بی گناه و کاملاً قابل اعتماد جلوه می کند، همین کلیدی ست برای پایدار ماندن و طاقت آوردن او در زندان و اینکه هیچ کس نمی تواند حس خوشبینی اش را از او بگیرد. با لبخندی خشک روی لب و دیالوگ های غیر منتظره ای که همه را به پذیرفتن حرفش وادار می کند. در طرف دیگر بازی فوق العاده "مورگان فریمن" را می بینیم که به جرات می توان آن را در خشان تر از بازی تمام هنرپیشگان این فیلم دانست. نقشی که برای اون نامزدی آکادمی اوارد را به همراه آورد. از این فیلم بود که او سلسله فیلم هایی را که در آن ها نقش راوی داستان را به عهده داشت شروع شد، با فیلم "هفت" ادامه پیدا کرد و به "عزیز میلیون دلاری" ختم شد. او در این فیلم به نقش آدمی هدر رفته، پشیمان، تلخ و نا امید که هیچ کس او را باور ندارد عمق فراوانی بخشیده و با روایت داستان با آن صدای فاصله دار و سرشار از بغض نکاتی زیبایی از داستان را گوشزد می کند و در واقع بوسیله اوست که ما با دنیای دورنی "اندی" آشنا می شویم. "رستگاری در شاوشنگ" با اینکه فیلم محشری بود، بسیاری از مردم به دیدن آن نرفتند. این قضیه را نمی توان به نداشتن ستاره در فیلم ربط داد، بلکه باید آن را در عنوان فیلم جستجو کرد که هیچ اطلاعی از ژانر یا جریان فیلم به بیننده نمی دهد. شاید فرانک دارابونت به این موضوع واقف بود، اما عقیده اش برای خودش مهمتر بود و برایش اهمیتی نداشت که کسی به دیدن فیلم نرود.فیلم در 7 رشته نامزد اسکار شد که در بدست آوردن حتی یکی از ان ها ناکام ماند. در سال 94 فیلم های بزرگی همچون "فارست گامپ" و "قصه عامه پسند" در رقابت برای کسب آکادمی اوارد قرار داشتند. به این صورت یکی دیگر از شاهکارهای سینما با بی عدالتی از مراسم اسکار دست خالی بازگشت.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} - فیلم در نظرسنجی ازکاربران سایت imdb.com با داشتن امتیاز 9.2 از 10، به همراه فیلم پدرخوانده در صدر بهترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارد. 2- فیلم با داشتن 325 هزار رای در سایت imdb.com بیشترین رای های کاربران را به خود اختصاص داده است. 3-- نقش تامی ویلیامز در اصل برای برد پیت در نظر گرفته شده بود. 4- انجمن شقاوت آمریکا به صحنه دادن یک کرم توسط بروکس هاتلن به یک کلاغ اعتراض کرد و آن را ظلم در حق کرم دانست و از مسولان فیلم خواست تا یک کرم که با حوادث طبیعی مرده باشد را برای آن صحنه استفاده کنند. 5- عکسی که به عنوان دوران جوانی مورگان فریمن در فیلم در پرونده زندان اوضمیمه شده بود در واقع عکس پسر کوچکتر او، آلفونسو فریمن می باشد. او همچنین در صحنه آوردن زندانیان جدید، نقش یکی از زندانی ها را بازی می کند. 6- استفن کینگ حقوق اقتباس از روی داستانش را با قیمتی بسیار پایین به فرانک دارابونت فروخت که این به دوستی ان ها به زمانی که دارابونت داستان استفن کینگ با نام "A Woman in the Room" را بصورت یک فیلم کوتاه درآورد، برمی گردد. آن ها در واقع همدیگر را ملاقات نکرده بودند تا هنگامیکه دارابونت ساختن فیلم رستگاری در شاوشنگ را آغاز کرد. 7- در مجله امپایر به عنوان بهترین فیلم تمام دوران انتخاب شده است. 8- در پایان بندی فیلم به این جمله بر می خوریم "به یاد آلن گرین". او کارگزار و دوست صمیمی فرانک دارابونت بود. او درست در روزهای پایانی فیلم به علت بیماری ایدز درگذشت. 9- در صحنه ایتدایی فیلم که اندی ششلول را در دست دارد، در نمایش کلوزآپ آن دست های فرانک دارابونت را مشاهده می کنیم. همینطور در کلوزآپ هایی که اندی روی دیوار سلول اسم خود را می نویسد. این صحنه ها در تدوین نهایی فیلم گنجاده شده بود. چون دارابونت اعتقاد داشت که فقط خودش می تواند آنچه که از یک کلوزآپ می خواهد را به نمایش دراورد. 10- کاراکتر اندی دوفرین در اصل برای تام هنکس در نظر گرفته شده بود که او به خاطر فیلمبرداری فارست گامپ نتوانست در آن شرکت کند. 11- کوین کاستنر بازی در کاراکتر اندی دوفرین را رد کرد. نقشی که بعدها به خاطرش تاسف بسیاری خورد. 12- راب راینر برای گرفتن امتیاز فیلمنامه، به دارابونت 2.5 میلیون دلار پیشنهاد داد. دارابونت مدتی روی این پیشنهاد فکر کرد، اما در آخر به این نتیجه رسید که این بهترین فرصتی ست که می تواند یک کار بزرگ انجام دهد. راینر قصد داشت از هریسون فورد و تام کروز به ترتیب در نقش های رِد و اندی استفاده کند. نقل قول ها : رد (نقش مورگان فریمن- بعد از گوش دادن به حرف های "اندی" در زندان): بذار یه چیزی رو برات روشن کنم، رفیق. امید چیز خطرناکیه می تونه یه مرد رو دیوونه کنه. اندی دوفرِین (نقش تیم رابینز- صدای "اندی" در نامه ای که به "رد" نوشته و "رد" که آزاد شده در حال خواندن نامه است): یادت باشه "رد" امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزها، و چیزهای خوب هیچ وقت نمی میرن!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:51  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

نمونه ای از فیلمهای ضد ایرانی


فیلم ضد ایرانی

به گزارش جهان، اسلام و به طور ویژه جمهوری اسلامی ایران به عنوان ام القرای جهان اسلام از زمانی که خود را از زیر خیمه استکبار بیرون کشید و عَلم استقلال و عدالتخواهی را بالا برد،‌ جدا از جنگ فیزیکی و سخت صهیونیسم، هدف سینمای غرب و به عنوان مشخص “هالیوود” هم قرار گرفت و همگان شاهد بوده اند که تاکنون دهها فیلم و سریال با میلیون ها دلار هزینه علیه ایران اسلامی ساخته و اغلب به صورت رایگان در سطح جهانی توزیع شده است. اگرچه متولی اصلی برخی از این فیلم ها هالیوود نبوده اما حمایت ویژه آمریکا از آنان بر ناظران روشن بوده است.

در همین راستا می توان به شش فیلم ضدایرانی اشاره کرد که اطلاعات سطحی کارگردان و نویسنده درباره جامعه ایران و تحریف واقعیات ویژگی مشترک همه آنهاست.

۱- بدون دخترم هرگز: خانمی آمریکایی که به همراه همسرش به ایران می آید و سپس دیگر نمی تواند برگردد و بعد با زجر تمام فرار می کند. به نوشته سایت MovieMag داستان فیلم کاملا یک طرفه بود، اقرار در فیلم به وفور یافت می شد، خانواده ی ایرانی در این فیلم علاقه ای به زندگی طبیعی نداشت و دائما از باید و نباید ها و بد بودن صحبت می کرد (در این فیلم بد و خوب وجود نداشت و در کل ایرانیها بد بودند ). مردان ایرانی همه متجاوز بودند ! و.. . البته اطلاعات اندک دینی نویسنده فیلم، مهمترین دلیلی شد که این فیلم را نه در آمریکا بلکه در هیچ جای دنیا قبول نکنند .« بدون دخترم هرگز » یکی از فیلمهایی است که در خود آمریکا که مردمش معمولا هیچ چیز درباره دنیا نمی دانند هم با استقبال کمی مواجه شد زیرا معتقد بودند که فیلم واقعی نیست.

 

 

فیلم 300

 

۲- ۳۰۰ : « ۳۰۰ » به جز یک اکشن سه بعدی ، چیز دیگری برای ارائه نداشت. اما چیزی که ما ایرانیان را شگفت زده کرد ، تصویری بود که از ارتش ایران در زمان جنگ با اسکندر یونانی نشان داده می شد. در این ارتش همه جور موجود و هیولایی به چشم می خورد . سربازان سیاه پوست که مشخص نیست در آن زمان در کجای ایران زندگی می کردند! و البته خود خشایارشاه که خود را خدا می خواند! همه ما می دانیم که ایرانیان در زمان وقوع این جنگ یکتاپرست بودند(زرتشتی) و هیچگاه خشایارشاه خود را خدا ننامید اما او در این فیلم بارها این جمله را تکرار می کند.

فیلم الکساندر

 

۴- اسکندر: الیور استون کارگردانی است که به دلیل مطالعه و پرداختن به جزییات به شهرت رسیده است. از او فیلم « جان اف کندی » را بخاطر داریم که با وسواس زیاد ساخته شده بود و تمام زوایای ترور را بررسی می کرد. اما متاسفانه در فیلم « اسکندر » کاملا قضیه برعکس شد! اسکندر خونخوار تبدیل به یک قهرمان شد و زمانی که در فیلم، به ایران حمله می کند با استقبال گرم ایرانیان وارد ایران می شود، از تخت جمشید خوشش می آید ، و وارد قصری می شود که مشخص نیست یکی از کلوب های شبانه آمریکاست یا قصر سلطنتی داریوش ! در همه کتابها به این واقعیت اشاره شده است که زمان حمله اسکندر به ایران ، او ایرانیان را قتل عام کرد و تخت جمشید را به آتش کشید و دخترزیبای داریوش را به همسری برگزید. اما در فیلم دختری که اسکندر به همسری برمی گزیند دختری سیاه و رقاص است که کوچکترین شباهتی به دختر یک پادشاه ندارد! نقطه اوج داستان این بود که اسکندر در کاخ داریوش درباره صلح جهانی صحبت می کرد! این سخنرانی شباهت زیادی به حرفهایی داشت که در آن روزها از دولت آمریکا شنیده می شد. تحریف تاریخی این فیلم حتی صدای مورخان خود آمریکا را هم درآورد.

 

فیلم سنگسار ثریا

۳- سنگسار ثریا : فیلمی عجیب و غریب که حتی مکان وقوع داستانش هم به درستی مشخص نبود. این فیلم درباره زنی به نام ثریا بود که به دلیل اعتقاد بر باورهایش و ایستادگی در برابر شوهرش ، از طرف وی به ارتباط نامشروع با مردی دیگر متهم شد و آخرش هم سنگسار می شود! انسانهایی که در فیلم «سنگسار ثریا» حضور دارند کوچکترین شباهتی به یک انسان ایرانی ندارند و مشخص نیست که سازندگان چگونه به چنین موجوداتی نام ایرانی داده اند. موضوعات ریز و درشت در فیلم « سنگسار ثریا » یکی پس از دیگری به صورت اشتباه به مخاطب ارائه می شود و تماشاگر ناآگاه هم چاره ایی به جز توهین بر مردم ایران نمی بیند! این فیلم در زمان اکران به شدت تحویل گرفته شد و همانطور که انتظار داشتم، کلی هم بد و بیراه نصیب ایرانیان به دلیل فرهنگ وحشی صفتشان کرد!. همانطور که گفم قانون سنگسار در کشور ایران وجود دارد و بحث های بودن یا نبودنش هم دنبال می شود، اما اینکه با استفاده از این موضوع فیلمی سرتاسر اشتباه ( غارت منزل زنی که مرده توسط اهالی ده! ) ساخته شود ، موضوعی است که قلب ایرانیان را آزرده می کند.

فیلم « کشتی گیر

۵ – کشتی گیر: فیلم « کشتی گیر » با بازی میکی رورک یکی از فیلمهای خوب سال ۲۰۰۸ آمریکا بود اما متاسفانه در اواخر فیلم هنگام مبارزه رندی با یک مبارز سرسخت همه چیز به یکباره ناخوشایند می شود! حریف او در مبارزه فردی است به نام آیت الله! که در ادامه آن داستان پرچم شکستن و… . اول از همه باید این سوال را از سازندگان پرسید که به واقع آنها چند نفر ایرانی را دیده اند که اسمشان ” آیت الله ” باشد؟! البته واضح و روشن است که هدف از انتخاب این نام ، چیزی بیشتر از یک اسم بوده است و صحنه شکستن پرچم ایران نیز این داستان را تکمیل می کند.

 

فیلم شرایط

۶- شرایط : این فیلم اگرچه جدی و مصمم است، اما تصویری خلاف واقع از آنچه که در کشورمان وجود دارد ارائه کرده است. فیلم مغلطه ایی است از انواع و اقسام مشکلات که همه آنها در یکجا جمع شده اند. دین و مذهب ، همجنسگرایی، سرکوب ، آزادی و موضوعاتی از این دست، در فیلم « شرایط » به شکل کاملاً مضحک و ناشیانه ایی مورد بررسی قرار گرفته است. شرایط درباره دختری به نام عاطفه و دوست صمیمی اش شیرین که عاشق جشن های شبانه و رقص و مشروب هستند. پس از مدتی این ۲ در می یابند که احساساتشان کمی فراتر از ۲ دوست معمولی است و به همین جهت به همجنس بازی روی می آورند.

مریم کشاورز کارگردان این فیلم که سال هاست ایران را به چشم ندیده است، سعی کرده در شرایط مشکلات جوانان را زیر ذره بین ببرد و به دنیا نشان دهد که مشکلات جوانان ایرانی چیست. اما نهایت مواردی که او توانسته به آن فکر کند این است که “جوانان مواد مخدر می خواهند ، پارتی می خواهند، فرار از مدرسه می خواهند ، همجسگرایی می خواهند و… “. خانم کشاورز پیش از ساخت این فیلم با مسئولین جشنواره ساندنس درباره ساخت این فیلم صحبت کرده بود و آنها هم اعلام کردند که خانم کشاورز را حمایت خواهند کرد!. نتیجه تعامل آنان در فیلم «شرایط» ظهور کرده است: شخصیت های ایرانی، رابطه جنسی آمریکایی!

البته در کنار این فیلم های سینمایی باید به مستندهایی چون “ایرانیوم” یا سریال صدها قسمتی “۲۴” هم اشاره کرد که یک سریال ضداسلامی و ضدایرانی است. سریال نژادپرستانه ۲۴ که فصل هشتم و آخر آن سال جاری میلادی به پایان رسید با محوریت تروریست و خشونت طلب نشان دادن مسلمانان و در چند فصل هم با محتوای ضدایرانی ساخته شده است. حتی برخی از بازیگران آن هم ایرانی هستند. از جمله شهره آغداشلو.

 

منبع:

ماسون تیوب

پرسپوليس: يكي از آخرين فيلم‌هايي كه انقلاب ايران را هدف قرار داد، انيميشن «پرسپوليس» محصول 2007 فرانسه، ساخته «مرجانه ساتراپي» و همتاي فرانسوي‌اش بوده است. اين فيلم در خلال روايت داستان دختر نوجوان 14 ساله‌اي پس از وقوع انقلاب اسلامي مدعي مي‌شود كه فضاي حاكم بر جامعه ايران ديگر مناسب زندگي نيست بنابراين نوجوان ياد شده توسط خانواده‌اش براي ادامه زندگي به اروپا فرستاده مي‌شود.

فرار از تهران: يكي ديگر از فيلم‌هايي كه با موضوع انقلاب اسلامي ايران هم‌اكنون در دست ساخت است، فيلم «فرار از تهران» ساخته «جورج كلوني» است. «جرج كلوني» و «گرانت هسلو»، همكار فيلمنامه‌نويس او، بر مبناي ماجراي همكاري سازمان «سيا»، هاليوود و دولت كانادا براي خروج شش شهروند آمريكايي از ايران در جريان تسخير سفارت آمريكا در سال 1979 فيلمنامه اين فيلم را نوشته‌اند. اين فيلم هم‌اكنون در دست ساخت است و تا سال 2009 نيز آماده پخش خواهد شد. جالب آن است كه اين فيلم را كمپاني صهيونيستي «برادران وارنر» مي‌سازد كه فيلم ضد ايراني «300» را در كارنامه كاري خود دارد.

هواپيماي 103: يكي ديگر از اين فيلم‌ها، فيلمي جديد به تهيه‌كنندگي جاسوس سابق اسرائيل است كه براي ساخت آن با «استيون اسپيلبرگ» صحبت شده است و اين كارگردان نيز براي ساخت آن فيلم اظهار علاقه كرده است . هر چند اين فيلم هنوز نامي قطعي نيافته، اما فعلا با نام «هواپيماي 103» خوانده مي‌شود و قرار است كه به‏زودي جلوي دوربين برود. اين فيلم درباره موضوع حادثه سقوط هواپيماي لاكربي است كه در آن نه ليبي كه ايران بعنوان مقصر اصلي اين حادثه معرفي خواهد شد. اگرچه اين فيلم مستقيما به موضوع انقلاب اسلامي نمي‌پردازد ولي هدف آن كاملا سياسي مي‏باشد و ايران پس از انقلاب اسلامي را هدف قرار داده است.

مستند نسل جديد تهران: «سارا باوار»، فيلمساز 30 ساله هاليوودي در اين فيلم تلاش كرده تا به مخاطب اينگونه القا كند كه نسل پس از انقلاب اسلامي ايران به شدت با مفهوم آزادي بيگانه است، آنچنانكه وي در يكي از مصاحبه‌هاي خود مدعي شده كه با ساخت اين مستند در تلاش بوده تا نگراني و اضطراب جوانان ايراني را به تصوير كشد و بدين‌ ترتيب صداي جوانان غمگين ايراني را به گوش جهانيان برساند(!!) «باوار» در اين مصاحبه ضمن آنكه جوانان ايراني را دلباخته فرهنگ غرب و آزادي‌هاي جنسي معرفي مي‌كند، به نقل از يك پسر دبيرستاني مدعي‌ مي‌شود كه آزادي براي اين نسل (نسل پس از انقلاب اسلامي) كاملاً ناشناخته است، آنچنانكه نمي‌دانند كه اصلا آزادي به چه معناست؟! «سارا باوار»، براي ساخت اين مستند كوتاه دو سال پيش به تهران سفر كرده و با عده‌اي از جوانان ايراني مصاحبه كرده است.

خانه‌اي از شن و مه: فيلم خانه‏اي از شن و مه محصول سال 2003 ميلادي، كه از روي كتاب «آندره دوباس» با همين عنوان ساخته شده است زندگي خانواده يك ژانرال ارتش طاغوت را به تصوير مي‌كشد كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، در پي مصادره اموالشان، از ترس جانشان به آمريكا مهاجرت مي‌كنند. كلنل بحراني كه اكنون براي تامين معاش زندگي خانواده اش در چند شيفت و محل مختلف (حتي كارگري) كار مي‏كند، مجبور مي‌شود كه خانه نسبتاً مجلل خود را بفروشد و خانه دختري افسرده كه به دليل عدم پرداخت ماليات به مناقصه گذاشته شده است را با وجود نارضايتي او بخرد. در فيلم «خانه‌اي از شن و مه»، «شهره آغداشلو» بازي مي‌كند كه از زمانيكه به آمريكا مهاجرت كرده علي‌رغم مليت ايراني‌اش، نام تعدادي فيلم ضد ايراني را در كارنامه كاري خود به ثبت رسانده است.

مستند ترس مقدس: اين فيلم مستند محصول كشور آمريكا است كه در سال 1997 براساس كتابي به همين نام كه با استناد به آرشيو سازمان سيا نوشته شده بود، ساخته شد. «ترس مقدس»، داستان پيروزي انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني(ره) و حمله به سفارت آمريكا و گروگانگيري52 نفر از اعضاي اين سفارت است. در اين فيلم ادعا شده كه اين افراد تنها عده‌اي زن و مرد بي‌گناه بودند‌ كه قرباني انقلابي وحشتناك(!) شدند و در واقع امام خميني از همان ابتداي شروع پيروزي انقلاب، با نام اسلام به تهديد وحشتناكي(!!) عليه غرب و غربي‌ها تبديل شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:35  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  | 

در سرزمین خون و عسل

اتحادیه تهیهکنندگان آمریکایی، با اعطاء جایزه سینمایی «استنلی کرامر» از فیلم ضد اسلامی «در سرزمین خون و عسل» ساخته «آنجلینا جولی» تقدیر میکند، این در حالی است که این فیلم هنوز اکران نشده است.


به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از سایت سینمایی اسکرین دیلی، در حالی که هنوز ۹ روز دیگر تا اکران فیلم «در سرزمین خون و عسل» باقی است، اتحادیه تهیهکنندگان آمریکایی اعلام کردهاند که با اعطاء جایزه سینمایی استنلی کرامر در اوایل سال ۲۰۱۲ میلادی از این فیلم ضد اسلامی تقدیر خواهند کرد.
فیلم «در سرزمین خون و عسل» که آن را «آنجلینا جولی» بازیگر معروف هالیوود نوشته و کارگردانی کرده، قرار است ۲۳ دسامبر به نمایش درآید.
بنا بر این گزارش این کار جولی که به داستانی درباره جنگ بوسنی میپردازد، بیش از این با مخالفت مسلمانان بوسنیایی خارج از این کشور تصویربرداری شده است.
در همین حال شرکت «GK» که پوستر و آنونس این فیلم سینمایی را منتشر کرده است به دلیل نگرانی از انتقادات گسترده آتی از ارائه اسامی بازیگران این فیلم خودداری کرده است.
بنا بر این گزارش فیلم سینمایی «در سرزمین خون و عسل» به رابطه عاشقانه و در عین حال غیراخلاقی یک زن مسلمان بوسنیایی و یک سرباز صرب در جریان جنگ بوسنی میپردازد.
این ساخته آنجلینا جولی نخستین کار بلند سینمایی او پس از فیلم مستند «مکانی در زمان» (2007) است که پیش از این با اعتراض عدهای از زنان قربانی جنگ بوسنی و هرزگوین روبرو شده است.
این زنان میگویند: آنها نمیتوانند از چیزی که ما با تمام وجود درگیر آن بودهایم، فیلم بسازند.
«هاسکیک» یکی از زنان قربانی جنگ بوسنی نیز در این باره گفت: ما به آنجلینا اجازه نخواهیم تا به روش خود، ایجاد تعادل میان قاتل و مقتول، ما را به تصویر بکشد، ما اجازه نمیدهیم که درد و رنج ما به صورت غیرحقیقی تصویر شود.
بنا براین گزارش، جوایز کرامر از سال ۲۰۰۲ به منظور تقدیر از فیلمها و اشخاصی که به مضامین اجتماعی میپردازند، پایهگذاری شده است.
پیش از این، جایزه کرامر به فیلمهایی چون «هتل روآندا»، «یک حقیقت انکار ناپذیر»، «مناظره کنندگان بزرگ» و «در آمریکا» اعطاء شده است.
«شان پن» نیز یکی از آخرین کسانی است که برنده این جایزه شده است.
جوایز بیست و سومین دوره از رقابتهای اتحادیه تهیهکنندگان آمریکایی ۲۱ ژانویه در بورلی هیلتون به افراد منتخب اهداء میشود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 18:25  توسط سیداسماعیل ملک شادخت  |